سرزمين سبز من. سرزمين روياهاي كودكي من
اين تصوير بخشي از سرزمين من است كه در شب هاي مهتابي و در شب هاي ديگري كه اسمان بغض باران دارد چشم انداززيبايي هاي دل را در وسعت هستي خدا وند به بيكرانه اي از تاملي عاشقانه مبدل مي كند. من در كنار اين بركه هاي زيبا زندگي كردم . نيلوفرها را خوب نگاه كن ... در اين تصوير ... .وسعت همه عشق را معني مي كند. در قلب سرزمين من اين بيكرانه ها براي من همدماني بودند تا ارامش اسرايي دلم را معط كنم از انجا به شاليزارها و عطر زيبايي هاي اين خلقت .. و اين ها بودند كه دلم را ساختند . دلم را اكنده از پارساييي كردند و عشق را روانه ساختند. اين دل مرا به بيكرانه هاي عشق برد و پاك بودن و مانند اين سرزمين دلي سرشار از طراوت... دلي ساده .... اما اين دلي كه دراين وسعت رشد كرده است عيب بزرگي كه اين دلها دارند اين است كه زود شكسته مي شوند در پي يك فريب و نيرنگ .... انهم نه دراين سرزمين سبز بلكه در سنگستانها....اين شهر ها و ادمهايي كه دراين شهرها فريب را جاري مي كنند. خود را بهتر از ين سرزمين سبز نشان مي دهند اما دلشان سياه است . هنرشان اين است كه چنان بازي ات مي دهند كه تو مي ماني . هنوز ان اصالت سبز را با خود داري .. هنوز مي خواهي در اين وسعت بماني و چقدر سخت است . نهايت هاي پارسايي مي شوي و تنهاي تنها چون نيلوفر.... دوباره به اين عكس نگاه كن ... مي تواني چون هاله اي از نور در شب مهتاب .... وسعت هاي يك حس تازه ... دلم مي گيرد....كاش هرگز ازان سرزمين تمنايي نمي كردم كه در طلب ديار عشق باشم و اين همه نيرنگ هاي .... كه ديار عشق انجايي بود كه من با عطر باران و ساحل درياي ان و شب هاي مهتابي و بيش از همه مردماني كه دلي دارند مانند درياي ابي .// ان روز در وسعت اميدي عاشقانه به باچون رفتم ... اينك يادم رفته است خاكي كه اورده بودم ...!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:22 توسط ناصر كاظمي
|