رویای عشق در حصار سیاه چادرها...
اين دنياي قشنگ اسماني زيبايي هاي خاص خود را دارد . خودت هستي و خدا .. و در شب و روز ان مي روي به بيكرانه هاي تازه .
راز گل ها . اسمان و ابرها . باران . مردم . سفره شام و ايات قران و تاريخ . قوم عاد/// اعراب بائده ... .و در اين ميانه نگاهي به اين ادمهايي كه بودند ... ادم هايي كه حتي در اين وسعت زيبايي هاي مهرباني دل ما نشد كه خود را در شرف انساني ارايه دهند . نشد كه سرشار از صداقت هاي تازه شوند. دل عاشق مانند باغچه اي سرشار از گل و رياحين است و هر روز عطر تازه ي مي دهد. دلش نمي ايد يك سيب را به تنهايي بخورد. من در لابلاي قران هنوز گل محمدي را دارم كه با او دران سحر كه از ان كوچه گذر مي كرديم چيدم و براي روزي خاص ... اما اينك كه همه چيز بر باد فنا رفت. لحظه هايت عطر ديگري دارند.قرار اين بود كه اين دستاوردها را در وسعت همراه بودن كسي با تو بدست ايد اما مي بيني يك عقب گرد ايجاد شده است در ان مدتي كه فكر مي كردي همه كس تو اين ادم است . هرچه فرياد مي زني كه بابا اين راه زيباي عشق .و ايمان از اين راه ايجاد مي شود اما چيزي كه دستت مي ايد اين است كه طرف تنها كاري كه مي كند اعلام امادگي مي كند اما در عمل ... اخرين باري كه امده بود چادر نماز هم اورده بود. اما به طرفش نرفت .. يعني وقت نداشت .. مگر گوشي عزيزش اجازه مي داد كه برود چند لحظه اي هم .... اگر در ان شب سوره طه را خواند من ماه هاي مديدي اين اين سوره را مي خواندم چون كسي كه خوانده بود بسيار براي عزيز بود. اما در اين ميانه مي ماني كه او چرا دراين وسعت مي ايد به رنگ تو مي شود اما همر دل تو نمي شود . د تو دراين وادي كه قرار داشت بسيار اميد وار بود كه بتواند مخاطبي چون او داشته باشد اما نه ....
هدف اين ادمها چيز هاي ديگري بود .و كافي هست مدتي از او دور شوي دستت مي ياد چيزهاي تازه اي كه تاكنون فكرش را نيك كرد. هوا رو به سردي مي رود . باراني كه دوش امده بود. در دلم عطري از يك احساس را جاري كرد. من كار بزرگي كه كردم اين بود كه با توكل به خدا از دامي رهايي يافتم . دريايي از عشق را جاري كردم اما دست مان خالي بود. همه چيز يك طرفه بود. يك ركب خوردن اساسي .. به شدت هر چه تمام تر بازي خوردن . به هيچ گناهي جز اين كه در بيكرانه ترين وسعت اسماني عشق را جاري كردم . براي من بسيار مهم بود كه اين وسعت را در ديارعشق عرضه كنم . جايي كه عطر عشق معناي ديگري داشت . معناي عميق تر . مي خواستم كاري كنم كه عشق در نگاهي تازه به دلم احساس كند كه بيكرانه هاي زيادي هست . دلم مي خواست و مي توانست بالا تر از عشق باشد/ اين احساسي كه در دلم شكل گرفت براي من اين باور را در پي داشت كه شايد خبري باشد از ان سوي اين ديار كه دلم تا اين حد بي تاب شده است. طرف من كسي بود كه همه وجودش سرشار از درد و رنج بود و همدمي نداشت كه درد هاي خود را بگويد و در اين ميانه به سرعت درك مي كرد كه دراين جامعه به هركس روي اورده است قصد بهره برداري دارد و من كه در وسعت يك نگاه اسماني هستم اگر سرم برود.و از تنهايي بميرم به سوي اين ادمها نمي رودم كه اينها كي هستند كه به يك زن درد مند رحم نمي كنند. و من ؟ در اين وسعت بودم كه ببين كار اين مردم به كجا رسيده ست كه مي روند از بس ادمهاي دور و برش بي درك و احساس هستند . دركش نمي كنند و همدمي در ايل و تبارش ندارد مي رود به بيگانه ها پناه مي برد.. چقدر اين ادمها بد هستند كه به دردمندي يك زن بي توجه هستند كسي كه كارش هم فرهنگي است غربيبه ها يعني بهترند؟
در ميان مردم اين كه بيكانه ها بهترند يك اصل شده است و اين بنده خد ا نيز بر اساس اين برداشت عاميانه وقتي ديد راهي برايش نمانده است رفت به سوي بيكانه ها و دراين ميان از سايت هاي دوست يابي ..
روح دردمند مي تواند روح هاي زخم خورده ازامردي ها را درمذن كند و دراين ميت اين معم ايست كه دراين وسعت از تجربه هاي هم .... بهره گيري كنند.
دلم بسيار مي سوخت .... كسي ان هم يك زن برود در اين فضا ها . پدر و مادر وه خواهر . برادرش بي شك كوتاهي كرده بودند.
شوهرم بارها مارا به بيرون شهر برد كه اتش بزند. واي خداي من اين وسهت خي تزاه اي را در بتم كبتخ ماذ لتايبد وب ممن بتبد رذدبتم يمتنخ كرذ بكمب شود گك كخ بايا مي شود اين رتخ ار شرا شهبيت و در ين ماينه اتشي به دلم افتاده است كه كسي تا اين خحد در دمد و منم گخ همه درهدها را مي شناخم اتشي به جان مئن فانا بودبه كهخ در بيام مياخ كذرا بوده ياد خداب مبد حاين انسد بن اب اين با ايت دصايي مه سرشار ازنهربنانيي هاي ستا
اين صدايي كه سرشار از مهرباني ها هست اين ادم چرا.... بايد در اين گرگ بازار به دنبال كسي باشد كه دردهاي او را بفهمد؟ اين درد بزرگي بود . انهم يك زن كه اصالت او بر مي گشت به ايلي كه در سياه چادرها زندگي كرده بودند و شرم و نجابت گوهر وجوديشان هست . او بر اساس سنت هاي غلط ايل او را به كسي داده اند كه هيچ حسي از عشق و دوستي در ميانشان نيست .دختري مانند او با هزار اميد زندگي مي كند با كسي . اما از همان روزهاي نامزدي اش حساب دستش مي ايد كه مردي بي احساس و ظالم... كه مانند يك امپراتور ستمگر است بايد سالهاي سال با چنين ادمي بسوزد و بسازد. چقدر سخت است كه زني سرشار از حس گرايي عاشقانه باشد و شوهرش دلي چون سنگ .. ارزويش اين بود كه نوازشش كند و هر بار به خانه كه مي ايد با اميدي از عشق و مهرباني ... توام شود اما ظاهرا هر چي محبت مي كند كمتر از طرف مقابل حس مهرباني . اصلا اين ادم براي مهرباني ساخته نشده است قيافه اش هم مانند برج زهر مار است و خلاصه داستاني از يك زندگي شوم وبي احساس.
روزهاي زيادي در دشت به ان سوي اسمان مي نگريست . براي خودش دنيايي از روياهاي عاشقانه ساخته بود. رويايي كه دران كسي عاشقانه دوستش داشت . برايش گل مي خريد . دستهايش را مي بوسيد. حتي برايش شعر مي سرود.. شعرهايي كه سرشار از حس مهرباني و عشق بود.. به همان اندازه كه امپراتور سرشار از خشونت بود اين يار او اكنده از بي نهايت هاي عشق بود. دست هاي گرم او برايش ارامش و شوق هديه مي كرد.... اين رويا همه زندگي اش شده بود. حسرتي كه در دلش مانده بود اينك در اين رويا ارامشي به او مي داد.... اما هر بار كه چهره كركس گونه شوي خود را مي داد احساس مي كرد كه بيشتر به ان رويا نيازمند است .... هميشه ارزو داشت اين رويا به حقيقت بپوندد. هر روز احساس نياز به عشق ورزيدن در او بيشتر مي شد. شعري از حافظ براي او اين نگراني را بيشتر مي شد كه: عاشق شو ورنه روزي كارجهان بر ايد ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي /
اين شعر براي او اين معنا را داشت كه بايد عاشقانه زندگي كند و با اين احساس اينده خود را بسازد. دست به هر كاري زد اما دراين كار كه او سرشار از حسي تازه شود نشد كه نشد. اين نشانه يك نا اميدي بود كه كار او به جايي نمي رسيد گاهي خودش را ارايش مي كرد كه شويش را جلب كند اما گويي تكه اي سنگ است . دران زمان كه براي امپراتور بساط شيره مهمتر از هر چيزي بود اين چالش جدي در زندگي اين زن جوان بود.. حتي خودش را الوده به اين كار كرد اما كارگر نشد . گاهي از دست پدرش دلگير مي شد كه چرا او را به روز انداخته است. او در خانواده اش معروف بود كه دلي بسيارمهربان دارد. و عاشق پيشه .. اما در حصار باورهاي ايل جايي نبود كه اين حس را نشان دهد. دلش را به روياهايي خوش كرده بود تا بتواند در گذر زمان به وسعت تازه اي از عشق را در دلش جاري كند..
گاهي در گوشه ي از صحرا از سياه چادرها دور مي شد و بغض اشك هايش مي تركيد و بر بخت بد خود گريه مي كرد... در اييينه خودش را نگاه مي كرد اين همه ملاحت اما ديده نمي شوم /.ارزو دارم يه بار بگه عزيز ... اسمان سر شار از ستاره ها بود. جاده كهكشاني اسمان او را به روياهاي دلش برد.........................
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست.
تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست.