بیکرانه دشت باچون
هواي ابري در ميانه مهر ماه... يك روز كار و تلاش در جريان بوده است به كلبه ام بازمي گردم ساعت حدود 21 است . شوقي مرا به اين كلبه مي كشاند.... ارامش اين كلبه زيبايي هاي خلوتم را به وسعت تازه اي مي كشاند. به شكر اين مهرباني خدا به سجده مي روم . همه جا مرتب است و معطر... مرحله اصلي ارامش من از اين لحظه در دستور كار قرار مي گيرد. در سكوتي شبانه .
همسايه اي را مي بينم كه سيگاري در دست دارد و مي گويد مي روم سر كوچه بنشينم... ادمي كه بيكار است و بدش نمي ايد جايي پلاس شود تا وقت خود را طي كند. طوري برخورد مي كنم كه بداند من وقتي براي اين ادمها ندارم...
دنياي قشنگ من عطر افشاني مي كند.. يك استكان چاي در سايه سار نور فانوس . اينجا ارامش اسرايي ان انقدر زيباست كه پر خيالم به هر جايي كه ارامش است مي رود . مانند قاصدك ///
در جذبه اسرار اميز ذكر و تامل شبانه هر لحظه بيشتر قرار مي گيرم... براي اينكه از اين لحظه ها حوب استفاده كنم شامم را در محل كارم خوردم ..
همه چيز براي يك ارامكش اسرايي و با اين شوق به خلوتم پرداختم ...
يادم امد كه در نهايت درد جسمي بودم كمر و پايم به جايي رسيده بودند كه راه رفتن براي من يك ارزو شده بود. با عصا در و ديوار را مي گرفتم. گرگ دلش به حالم زار زار گريه مي كرد..
وقتي كار به اينجا رسيد كه اون ادم سئوال كردم بابا يه حرفي از دردهام بگو.. كه چي مي كشم نگاه كن توجيه يك ادم سياه دل را: اهه مي دوني چرا نمي پرسم؟
گفتم شايد فكر كني دارم تظاهر مي كنم..
جل الخالق ؟ تظاهر؟ توجيه بازي هاي اين ادم را ....
براش اصلا مهم نبود... اون در دنياهاي ديگري سير مي كرد... من به جايي رسيده بودم كه نيازمند اين ادم شده بودم ... توموري در كمرم بود در نزديكي نخاع . همه سيسم اعصاب مرا .. درگير كرده بود. ارامش براي من از هر چيز ديگري مهم بود. بازي هايي كه اين ادم در مي اورد نشان مي داد كه اين سياه دل سرسوزني رحم ندارد. هر چي التماس كه ....
چنان به هم مي ريختم كه حد نداشت . ديشب فكرم به ان دوران رفت...
التماس يك پيام از او كه دران يادي از همدردي كند و اميدم دهد.. چنان مرا به هم مي ريخت و بازي مي داد كه هر روز وضعيت جسمي من بدترمي شد و مهمتر از همه انگيزه اي براي من نگذاشت كه به سوي درمان بروم ...در سياه چال يك زندكي اسير و ابير يك ......... شده بودم .
ارامشي كه اينك بدست اورده بودم به من فرصت داد تا به ان عمق فاجعه بودن من با اين ادم ....
چه دوران سياهي بود. شده بودم مانند يك برده در دست او... خدايا من در اين دخمه چي مي كنم .. خواهش مي كنم محض رضاي خدا... .. اما اينها كارگر نبود/...
بدترين و خطرناك ترين مشكل من جدا از دردي كه داشتم اين بود كه نمي توانستم از او دل بكنم....
در اين دوري راه... پول برايش مي دادم مانند يك سرم بود يكي دو روز ... بد نبود اما باز همان اش و همان كاسه ..
انگار جادو شده ام ... دو سه روز قهر مي كردم اما دوباره مي رفتم ..
و او با خونسردي و با زبان بازي ادامه مي داد . اما همه چيز نشان مي دادكه دارد بازي مي كند.... خدايا چه خاكي بر سرم بريزم...
محدوديت هاي تماس ... هر روز بيشتر مي شد. حتي اگر پول بيشتري كه مي دادم التماس كه تا حدودي اين محدوديت را كم كند و او هم اين كار را مي كرد اما شگردهاي مزورانه اش ادمو رواني مي كرد..
اين بار جواب مي داد اما به رمز... يا بر مي داشت وقطع مي كرد و همانند هميشه از ابزار موهوم كركس .....
ديدم بدتر شده است .
واي خداي من . چه قدر نياز داشتم ... نه نمي تونم دست بكشم. عجيبه .. من هميشه خودم بودم من از كوير گذشته بودم با ان همه تعلقات و اما چرا اين جا ين چنين درمانده شدم ..
خداي من .. اما نه ... وقتي صداشو مي شنوم اروم مي شم سرشار از اميد.. اما دلهره كه دوباره بازي ... سياه..
خودش هم دلهره دارد. خدا كي مي شه بحران نباشه .. من هر كاري برات مي كنم . تا اروم بشي .
كاري نداره .. بيا روزي چند لحظه به من فكر كن ....به دلم فكر كن... به خلوت من . از حال من خبر بگير. منو به بهتر كار كردن ... انگيزه بده.. مثلا بگو در مورد فلان مطلب ووو مقاله اي بنويس .
اما بله گفتن او مانند هميشه درمن دلهره كه اين ادم داره سركارم مي زاره...
اينها حرف هايي بود كه من در خلوت شبم مرور كردم .
دفتر چه يادداشت را برداشتم و نوشتم اين طور بود نوشتن من:
واي خداي من دراوج ان همه بيماري و دردهاي جسمي و روحي ... حتي گاهي هي بهش مي گفتم دردي دارم كه كوه ... اگر روزي بهت بگم مي گي واي تو كي بودي ... باشه دركت مي كنم ....
اين ادم اين جوري به مرز نابودي رسيده بودي براش مهم نبود...و به تو رحم نكرد گريه ها كردي اما نه ... سياه دل و اين ادم كه ج...... ن د بود بابا . اينها كه دل ندارند...
سوره اعراف ... خدايا جز تو نخواهم . واي چه سوره زيبايي است ما هرگز غايب نبوده ايم . اين حرف خداست .
وسعت تازه اي در اين بيكرانه شب. بعضي كه مرا به عمق خاطره ها مي برد.
اسمان پر از ابر است .... ابرهاي باران زا.. خدا كند باران بيايد . چه شب زيبايي خواهد بود..... جايي كه نشسته ام اشپزخانه است . از بچه گي اشپزخانه را دوست داشتم .گاهي دوستام به شوخي مي گويند كه نكند توي اشپزخانه دنيا امدي ؟
صداي سماور و عطر چاي و بوي برنج ....حصير ها. كوزه هاي سفالي .... و گل ها... يك دستگاه وي سي دي ... موسيقي سنتي نيلوفرانه ها..
اگر باران هم بيايد كه اين شب از ان شب هايي مي شه كه مستي يك حس .... ايه به ايه سوره اعراف گويي حرف هاي تازه اي مي شنوم .. حتي درك تازه اي از ايات قران در دلم جاري مي شود. تصوير اين وسعت سوره را در همان بيكرانه جهنم و بهشت . تصور مي كنم ...
در تدبري عميق فرو مي روم ... ناگهان فكر او مي ايد.
او كجا رفت .. يعني من از اين بند گران رهايي يافتم؟ من چرا تا اين حد ارامش دارم و گويي دوباره متولد شده م . شب چقدر زيباست در خلوت . سكوتي وهم اور .. گاهي صداي پارس كردن سگ ها مي ياد و يا صداي پاي عابري .
چاي مي نوشم .. ابرها به سرعت در حال حركت هستند/. بوي باران؟
شب زيباتر از هر همدم مهرباني با من مانده است . حس شب را خوب خوب مي فهمم.مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست.
تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست.
همه بيكرانه هاي دلم در وسعت مستي چشم تو جاري شده است تا به بينهايت شوق من عطري تازه تر از شكوفه اقاقي دهد.
از پياله چشم مستت شرابي در سايه سار سروناز قد زيبايت شرابي نوش جان مي كنم تا به خرابات دلم كه سرشار از شوق مستي چشم توست عطري به مهرباني دست هايت دهم .
تو اي مهربان من ، در بيكرانه اغوشت چون خورشيدي فروزان به مستي دل مي رسم . از منظر چشمم تو را اي ماه من اي نور من . اي پناه دل من
من عابري خسته ام كه از دور دست ها امده ام از جاده خاكي در ميان جنگل انبوه. در شب باران شوق ديدار توام اي كبعه عشق .
چون كبك خرامان امدي به صحراي دلم . من به ويران نگاهي تمناي وصل ترا در ارزوي دلم حكايت شب هجران شوق وصالت را معنا مي كنم .
عطر مستانه اغوشت مرا به بيكرانه ها برد و انجا كه خاك نشينان عشق در شب فراق به شوق بوسه هاي لبت بي قراري مي كنند.
اي مهتاب من شوق عطر صدايت در مستي اغوشمان چنانم مي كند كه گويي دير زماني است كه من در كلبه دلت به ترنم زيباترين مستي عشق خو كرده ام ...
اي ماه من اي زيباي هميشه دلم . لحظه هاي من بي تاب بوسه هاي گرم توست كه در فرصت لحظه هاي شوق ديدار ما چنانم مي كند كه مرا به مرز جنون مي رساند.
اي ليلاي عشق . اي كه در وسعت خلوت ما چون مهتاب مي درخشي دوباره به خانه دلم قدمي نه تا از شراب چشمت شرابي نوشم كه در ابديت عشق مرا سرشار از مستي نگاه هت كند.
دست هاي گرمت را انگاه كه در وسعت اغوشمان حس كردم اتشفشان عشق بيكرانه هاي حس تازه مهرباني دلت را معنا كرد.
من بي تاب وسعت جغرافياي اندامت هستم كه سراپا باران عشق را به جيحوني مبدل كرده است . من دزديده در شمايل خوبت كه مي نگرم در التهاب اغوش گرم تو بي تاب تر از پرستويي مي شوم كه شوق ديدن بهار را در دل دارد.
صداي پايت را از دور دست هاي صحرا چون بانگ جرس كاروان عشق است كه مي رود تا به سراپرده حرم عشق نايل شو.
تو بيا و تو اي ماه من بيا و دوباره شوق بوسه هايت را هديه كن به دلم ...
بگذار چون عاشقان سرشار از مستي عشق همه وجودت را چون شرابي بنوشم و سراپاي دلم را به اتش عشق دچار كنم.
كمند زلفت انگاه كه در حريم طاق ابرويت مي ايد افق در افق مستي سيماي عاشقانه ات مرا به مرز فناي عشق تو رهسپار مي كند اي همه هستي من . گرمي اغوشت انگاه كه باران ريزي مي بارد حلاوت عشق را زيباتر از گل ياس در شب هجران عشاق معنا مي كند. هنوز در روياي دلم به ان شعر مستي عشق چون مشق شب كودكان عادت كرده ام كه هر بامداد اين شعر را مي خوانم كه:
انكه مست امد و دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد ورفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد
تنه اي بر دراين خانه تنها زد و رفت.
اي مهتاب من... در سايه سار نارون . در هر سحر بيا كه مناجات كنيم . دستان تو. در قنوت زيباتر از شكوفه هاي ياس است . بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب.
بگذار تا در دل شب با تو گرم گفت و گو شوم تا به سحرگاهان ..
بگذار تا عطر پيراهنت مرا به بيكرانه مستي شكوفه هاي عشق ببرد كه در ان سوي
صحرا همراه با مهتاب به انتظار تو بي تاب تر از هميشه اند.
بگذار با گرمي دست هايت ان ايام غم از يادم برود.
بگذار تا در وسعت ان همه سنگدلي ها
من به ارامش دستان تو چون قويي ارام شوم
در شب مرداب.ای مهتاب نیمه شب .... ای وسعت تنهایی شب ! ای اسمان
بیا در این بیکرانه دلم .. باران عشق را جاری کن
برکه چشمم جیحون تازه ای را تمنا کرده است
ای اسمان مرا در عالم عشق بنگر خلوت مرا با ستارگان تقسیم
کن..
دیر زمانی نیست که من از زنجیر مکر و فتنه ای رها شدم
دامنی از گل اقاقی را به کلبه دلم هدیه کن
پرستو های دلم بی تاب باران هستند
تا ترانه بهار را دوباره زمزمه کنند تا برکه دلم دوباره نیلوفرش را سرشار از
امید کن...
ای اسمان ای شب زیبایی من ..
اینجا برکه دلم بی تاب بارانیست که
مرا سرشار از طراوت کند
به اين مي گن ادم زرنگ .. بهره گيري مطلوب از فرصت ها و در اين ميانه كار چقدر زيباست كه قدرت ان را داشته باشي كه از چشم انداز هاي زيبا بهره ببري .... چقدر خوب است كه فكر ادم اين جوري كار كند...
نه نه اصلا مهم نيست . اين گره هم باز شد است . كاري ندارد. همين كه قدرت رام كردن را داشته باشي بعد از مدتي مي شوي استاد رام كردن هر كس . اين كه چيزي نيست . گرگ ها را بره مي كنم ..
وقتي چنين قدرتي داشته باشي هر كسي در حريم توست . مني كه مي تواتم در كمتر از يك ساعت كاري كنم كه دل طرف را ببرم و او را به بيكرانه هايي كه من .......
تعلق زندگي كه مهم نيست ..همه چيز را مي توان حل كرد.
مهم اين است كه كليد گره گشايي را داشته باشي . و چه خوب هم مي توان داشت.
خيلي زيبا مي شود. همه چيز را مي شود توجيه كرد. سركار گذاشت .و سياه بازي ها را خوب اجرا كرد. وقتي در اين كار خبره شدي همه دنيا براي تو مي شود. همه دنيا را مي شه رفت و همه جا همه قربان صدقه ات برند.
راهش هم راحت است . همين انترنت . مي دوني چه نون وابي داره اين برنامه هاي رايانه اي ؟ در گوشه اي مي نشيني . تنمها 5 ديقه كار دارد .يك اي مبل و بعد برو در سايت هاي دوست يابي . كي مي گه مجازي هست ؟ نه نه واقعي واقعي هست . قدم در دنياي تازه اي مي گذاري
به خصوص براي ادمهايي كه اهل مخفي كاري هستند اين افق مي تواند چشم انداز موفقيت ها را بيشتر كند. دنياي تازه..
از قالب هاي سنتي فاميل هاي امل راحت مي شوي . كه اگه يك مهمموني مي دن هزار ج.ور جرف وخديتش هم هست ...
دنياي تكراري و اينك روندي تازه ...
دنيا عوض شده است . دوران اينكه كوچه و بازار طي شده است ..
خيلي راحت و بي درد سر . تازه مي تواني ...به فناوري هاي سخت افزاري و نرم افزاري كامپيوتر نيز اشنا مي شوي . اما اين مهم نيست و مهم اين است كه از اين كار مي تواني دوستان بسيار خوبي پيدا كني و به اوج برسي . تازه اگر اين جوري كه باشه بهتر مي تواني به هدف هي خود دست يابي . اين كاري هست كه مي تواندبسيار خوب باشد و بسياري از ادمها از اين راه به اب و نون حسابي رسيده اند. در اين راه تنها يك مشكل هست كه
هميشه در يك وسعت تازه قرار داري . اولين دستاوردها نشان مي دهد كه دل هيا مهربان مانند برگ درخت ريخته است و كسي نمي تواند انها را جمع كند. دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود.
همه چيز به خوبي پيش مي رود. حس خوبي هم دارد . واي چه شوقي دارند اين ادمها . شماره مي دهند . همه را جايي ياد داشت مي كند. تازه كار است و احتياز به خرج مي دهد . تماس نمي گيرد. شماره هم نمي دهد. به سرعت تايپ لاتين را بايد ياد بگيرد.
به دوستانش زنگ مي زند . انهايي كه در اين كار هستند.
بايد انها را ببيند. اين فضاي جديد بايد با حساب و كتاب وارد شد . انقدر براي او جاذبه دارد كه از هر فرصتي براي اين كار ... شام كه هميشه ساعت هست شب اماده بود ساعت ده اماده مي شود... بسياري از وقت ها شام بايد ساده باشد. نون و پنير و هندوانه ... مرتب كردن خونه مانند سابق نيست . بعد از ظهر ها بهترين فرصت است كه چت كند.
يكي از كساني كه اين راه را يك سال است رفته است به ديدارش مي رود.
خوب چه خبر؟ واي ... چي بگم . از زمين و اسمان شماره مي دن ...
چي كارشون كنم ...
تا مي توني چت كن .... زير زبونشون بكش . نيازهاشونو بررسي كن روحيات و مشكلاتشان ..ابراز همدردي .كن ...اصلا بگو من مشاوره روانشناسي مي دم اين جوري بيشتر ..
اما بيشترشان خواهان كارهاي خاص هستند ... چرا؟
پس چي : راحتت كنم همه شون دنبال همين تكه گوشتند...تو چي ؟ نه نه من؟ نه بابا.. خودم يكي شو دارم .. اوه نه نه مرغ همسايه غاز است !!! يعني چي ؟
اي .... يعني تو نمي دوني ؟ نه نمي دونم / يعني چي .. روند كار را بهش مي گويد ... و شكارهايي كه كرده است را مي گويد.
فردا ساعت شش بيا بريم جايي ؟ باشه . كجا... بيا ديگه /// بد نمي گذره ...
باشه ..
فردا مي رسه و اين ادم شال و كلاه مي كنه .. مي ره ....
در خونه اي را مي زنند و در باز مي شه . مي رن . تو
به به ... عجب جايي .. ؟ چه برخوردي . چه تيپي و مرامي ؟ سلام خوش امديد...
برخوردها فوق صميمانه است .
ميزبان مي ره طبقه دوم . و مي گه راحت باشين من تا دقايقي ديگه بر مي گردم ///
باشه عزيزم
ديدي ؟ چيه داستان /... ؟ يكي از دوستامه ... تو كلوب با هم اشنا شديم ... اين بار سوم هست كه مي يام اينجا. اخر مرامه ... دوستش مي ره تو اتاق ارايش ... و لباس مخصوص مي پوشه ...
به فكر دوستش هم بوده ... لباس مخصوصي هم ...به دوستش مي دهد.
چي ؟ بپوشم ؟ من چرا؟
اره ديگه... صورتش سرخ و سفيد مي شه ... اخه ... اخه نداره ... بي خيال ... بد نمي گذره ... برو ارايش كن....
اينم واسه اينكه دوستش خجالت زده نشه مي ره و تيپي مي زنه كه ....
طرف مي ياد... واي چه شدين؟ افرين ....
طرف استاد شكار است .. بلده چه جوري حرفه بزنه ....
به بهانه ... كاري مريم مي ره تو طبقه دوم و اين دو نفر تنها مي شن ...
دقايق اول تو سكوت وهم اوري مي ره ....
چرا هيچي نمي گيد. ؟ راحت باشين مريم خيلي تعريف شما رو كرده است .. ماشاله بزنم به تخته .....
طرف در دو جاي حساس اتاق پذيرايي دوربين نصب كرده است كه همه چيز و فيلمبرداري كنه ....
واي اين چه حسي داره ... تورو خدا راحت باشين ..
سر صحبت باز مي شه .... خنده و شادي ... به بهانه پذيرايي از اين ميهمان جديد... سيني اب ميوه را به سمتش مي بره وبغلش مي شينه .
واي اين پسره چه ادوكلني زده ادم يه جوري مي شه .... بدجور داره تحريكم مي كنه.... اروم دست هاشو مي گيره... . مي ره توي بغلش وو لب ها به هم دوخته مي شه ...
اين هم واسه اينكه .... كم نياره و بزنه رو دست دوستش شروع به عشوه هاي خاص مي كنه كه دلي مي بره و اين پسره هم كه استاد اين كار است وو لحظه ها به سرعت تبديل به ... دست ها به سرعت در دو جغرافياي اندام ها به حركت و ابشارها و تير اهن ها به كار مي ايند .... وقتي دهن به سوي هلو مي ره حس تازه به شوق مي رسه و ناله هاي خفيف.... بخور بخور عزيزم.... تو اوج مستي كار مريم از راه مي رسه و ملحق ميشه ... مثلثي شده كه نگو...
مريم بد جوري در تب و تاب كار است و مي خواهد و اين ادم خمار مي شه كه.... به نوبت خدمت مي رسد و همه كار ها به خوبي و با نهايت خوشي به پايان...
اوخي .... عجب برنامه اي بود. اب ميوه اي نوش جان مي كنند و نفس راحتي .. اما اين دوست مريم دوباره مي خواهد... و مي رود و ديگر پرده اي دركار نيست و اروپايي مي شوند... گوشي مرتب زنگ مي خوره..
واي مريم جان بريم دير شده ساعت ده شبه ... من جواب طرفو چي بدم....و
بي خيال . بگو جشن تولد... بودم ....
شام سفارش دادند. كباب درجه يك !!!! شام هم مي خورن ...
ماشين پرايد مريمو سوار مي شه و راه مي افتن.....
بايد جنسي هم بگيره .... اها //// باشه ... ده هزار تومان ..
واي چه قدر خوش گذشت ...
بيا اين هم شماره تلفنش .... باشه .. پيام بده تشكر كن...
حتما...
مريم جان از سايت ... پيداش كردي ؟
اره.... تازه سه چهار نفر ديگه دارم كه برام مي ميرند...
فردا بيا داستان اونا را بگم و چه جوري رفتار كني كه همشون را داشته باشي ... چشم ... حتما...
خونه كه مي رسه طرف اخم كرده .. ساعت رو نگاه مي كنه حدود دوازده شبه ...
بيا.... اي ول ازكجا؟
تو جشن تولد كه بوديم بابا بزرگ مريم از دهاتش.. ناب نابه ...
رنگ و رخسار طرف باز مي شه.... خوش گذشت اره ... باشه هر وقت دوست داشتي برو.......
دوش مي گيره و به خواب مي ره ... و تو روياي اين عصر.... خرد مي شه .... احساس ارامش مي كنه... پيام مي ده حس تازه اين دو نفر به عشق ....
عزيزم دوست دارم ...
من هم .....
هر وقت دوست داشتي خودت تنها مي توني بيايي ... به مريم چيزي نگو///
جدي ؟ باشه .. قسم مي خوري به مريم نگي ؟
قسمي مي خورند و داستاني تازه شروع مي شود.....
مرحله سياه بازي ها شروع مي شه ...
مريم جان اين كي بود.؟ من تنها تورو دوست دارم و دوست ندارم اين خانم هم وو
جدي ميگي ؟ اره فقط تو
اين خانم .. مريم جان دوست ندارم مزاحم س بشم با تو ... خوبيت نداره..
نه اشكالي نداره اگر.. اما باشه ....
فردا عصر رو مي پيچونه و به مريم مي گه كه بايد بره خونه خواهرشو و اما دوباره همان جاي ديروز و خلوتي كه .... عمليات شروع و اين دو نفر مي شن ليلي و مجنون هم ..
مريمو ولش كن .. باشه...
من دورت مي گردم ........... من هم ...
اينم بگير... نه نه نمي خواهد... دويست هزار تومان قابلتو نداره......
هركاري داري به من بگو... پدرم املاك زيادي داره ...
جدي ؟ اما من عشق تو را مي خوام ....عطري تازه در خلوت شب ما عميق تر از هر زمان ديگري . تدبري در متن يك بيكرانه اسمان . حالا به اين فكر مي كنم كه در اين وادي تازه اي كه قدم نهاده ايم همه چيز به متن تنهايي هاي تازه مي رسد كه جز خدا هيچ كس ميست و هيچ كس را در اين ئوادي راه نيست . پرده دار اين وسعت قدسيان اسماني هستند/ دست به هركاري كه زنند در اينجا جايي ندارند . زمانه به سرعت تغيير كرده است . عجب روزگاري شده است در اين وسعت كه در كمتر از يك ماه همتي تازه در بيكرانه دل ما شكل گكرفا در اين وادي همه چيز در معناي كار ما قرار دارد دراين راه دل بود مه عمه چيز در اين راه تازه كه بايد به ان سوي اسمان ها راهي تازه قدم نهادن.
چنان سرشار شده ام از عطر خدا كه سكوت هم بايد در نهايت احتياط بيايد... چه صفايي هست در اين وسعت كه دراين ميانه كار خلوت ما همه چيز عميق تر مي شود و هراسي كه خدايا نكند در اين راه لغزشي باشد//... گويي با مه رويي كه سالها در تمناي وصلش بودم خلوت كرده ام .. در سكوتي وهم اور در دل شب.. من سرشار از طراوتم ...اميدم ... لحظه ها سرشارم مي كنند. حس عجيبي دارم . گرم گفت و گو با خدا هستم . و گاه گريزي مي ايد در ان روزها .. خنده ام مي گيرد و مرور ان ايام و ناگهان با هراسي توام با تدبري تازه به سرعت به خلوتم ... به زبان التماسي فزاينده تر از هميشه ... انچه كه حاصل شده است چيزي در حد شگفتي هست .. من ايا در وسعت بندگي خدا؟ و عجيب تر از هر چيزي اين مهرباني خدا شرمنده ام مي كند . اين بار سنگين گناه بر دوش من بود اما اينك كوله بار يك سبد گل نيلوفر است .... دست هايي به قنوت ... و سجده اي در نهايت يك حس تازه درك عظمت او.... چرا اين همه خدا به من مهرباني مي كند؟ اين دنياي تازه كجا تا اين كه من چشم به راه كسي باشم كه اول و اخرش ريا كاري و نفاق بود. من و انتظاري براي يك صدا؟ براي يك دلجويي در دل شب.... ؟ من براي اين كار ساخته نبودم كه گدايي محبت از كسي كنم انهم ادمهايي مانند او كه در روند كار خود داشتند خيانت مي كردند.... من كسي را مي خواستم كه حرف هاي من با خدا را به او بزنم و او به صد زبان در دل بيايد و مرا همراهي كند... اما اينكه كسي بيايد كارش اين باشد كه دست به پنهان كاري بزند كه در راهي كه مي رفت بيشتر برود. در اين بيراه چقدر اين ادم مصر بود... من جز يك صداقت هيچ چيزي نمي خواستم . زمانهايي بود مي امد و شوق مرا مي ديد ...هميشه اين را مي گفت كه تو چگونه دوري مرا تحمل مي كني ؟ با اين همه شوقي كه بي نهايت است . اما اين ادم داشت بازي مي كرد با يك دل ... ولي بسيار خوب شده است . حساب كار دست من امد. كه او براي چي كاري به سوي ادمها مي رود. اما يك چيز بسيار مهم است و ان اين بود كه مرا دوست داشت به هر قيمت داشته باشد و مزيت هاي من براي او ارزش راهبردي داشت.....خيالش هم راحت بود كه در اين جبهه هم چيز را بسيار خوب انجام داده است . ترفند هاي او در تشنه نگه داشتن من كه شوق بي نهايت و پايدار به صدايش داشته باشم بسيار خوب از كار درامده بود.. اين يك امتياز بزرگ بازي او با من بود. هر كاري مي زند و هر خيانتي مي كرد با عشوه هاي صدايش پيروز مي شد و دوباره مرا بدست مي اورد. من ناتوان تر از هميشه شده بودم .... من از جهاني بريده بودم و اين كار حدود 5 سال طول كشيده بود... او از همين نقطه ضعف من نهايت بهره كشي را كرده بود... خوب هم خبر داشت كه من به طور جدي از همه بريده و تنها اميدم او هست ...اما از انجايي كه هرگز به دل ما نيامده بود از خيلي چيزها خبر هم نداشت ....نمي دانست كه در اينجا چه جرياني در حال شكل گيري هست... من درك كرده بودم كه اين ادم دارد به پنهانكاري هاي خودش ادامه مي دهد و ين را وسعت بيشتري داده است . من در شب هاي زيادي به اين فكر بودم كه بايد راه ديگري را انتخاب كنم راهي كه مرا بي نياز كند.... از يك ماه پيش باز دلم نيامد كه ناگهان بروم ...من حتي به حرمت همان نوازش صادقانه اش در ان شب خانه اش دلم نيامده بود .. همه اينها را به او صادقانه گفتم كه ............ اما ايمان اوردم كه گوشش بدهكارنيست . اين ادم در وادي ديگري سير مي كرد.. او در خيال شوم خود تنها به اين فكر مي كرد كه زهرش را در وجودم ريخته و اين ادم هر جا برود دوباره مي ايد و باز همان بازي هاي بي شرمانه اصلا برايش اين مهم نبود كه در اين وسعت تازه من با اميدي تازه و با شوقي تازه امده ام .... اين كار بر خقارت من مي افزود...
چقدر دشوار است كه كسي مانند ما دراين وسعت غريب بيايد و سرشار از اميدي تازه به سوي .. چشم اندازي تازه در حسي زيباتر از گذشته قدم بردارد اما طرف مقابلت انگار نه انگار ... اين يك روند تازه نبود كه او در اين كار نامردانه مرا به بازي .. اين روز اول كه امد به سوي من ... بيش از هر چيز به اين فكر بودم كه اين الهه مقدس اسماني از كحا امده است ؟ به قول همين حرف هاي كوچه و بازاري من چه خاكي بر سرم بريزم؟ اين دريايي مالامال از احساس ...
مدتي كه گذشت اين برايم بدترين حقارت بود كه دستمان امد كه اي بابا ؟ اين طرف داشت فيلم بازي مي كرد.... خوب بررسي كرديم ديدم اين ادم در يك زمان معين مي ايد روي مغز ادمها كار مي كند و بعد كه خيالش راحت شد كه اين ادم وابسته به او شد بيا و ببين كه چي مي كند..
انقدر بهانه هاي عجيب و غريب براي دور كردن خودش از تو درست مي كرد كه چه برسد به اينكه تو با ارامش حرفهاي دلت را به او بزني .... به خودت مي گفتي اين ادم كه تا ديروز اين همه وقت ازاد داشت و چنان رفتار مي كرد كه گويي سالها در كنارت بوده است چرا اينك اين مسير را ؟ تا مدت زيادي از حربه خاصي استفاده مي كرد. اشك و بيان حرف هاي تازه از زندگي خود كه چي ها كشيده است و حالا اگر تو درك نكني مرا ممكن است بچه هاي من بي مادر شوند و من راهي جز خودكشي ... لو بروم ؟ و چنان اصرار مي كرد در وصل كه مي ماندي .... چه تعصبي داشت ... از در و ديوار بالا مي رفت ....تا توراداشته باشد.. اگر پول وپله اي بهش داده بودي و يا امده بود اينجا و حسابي چاپيده بود يه ذره شرم و حيا و اگر جز اين بود حرف هايي بهت مي زد كه .... ساده ترين فحش او اين بود كه انقدر بيمار و درمانده شوي كه بميري و جسدت متغفن شود و كرم بيفتد؟ اين فحاشي خوب خوبش بود....اما چر یک انسان تا این حد در برابر زیبایی های یک مهربانی این چنین می شود؟ رستاخیری شکل می گیرد در دل ما و عزم رفتن که اغاز میشود .. همه چیز با نام خدا دوباره جان می گیرم . دران غروب شوم به اسمان غریبانه نگاه کردم دلم شکسته شده بود. بازی های بی شرمانه این ... نده.... پایان نداشت . من خسته شده بودم این ادم عزم خود را برای ادامه ذلت وخواری بیش از هر زمان دیگری جزم کرده بود. مرحله جدیدی از یک شناخت از ماهیت او .. او همان قدر ارزش داشت که س به او نگاه می کرد. این کسی که باید در برابر زیبایی های هستی زانو می زد اینک ببین چقدر خوار شده است که در برابر یک ادم هوس باز زانو می زد و تن به ذلتی می دهد که کاش در ان زمانهایی که دست به چنین کار شیطانی می زند خودش از دور نگاه می کرد چقدر این صحنه بی شرمانه است و چه تصویر پلیدی از یک زن می سازد... این همان کسی بود که با شعار فریبنده . به عشق نمی توان فرمان داد امده بود. وقتی از عشق اسمانی حرف می زد تو شک نمی کردی که از نزد ابو علای معری امده است .!!!! وسعت زیبایی از متانت و پارسایی در سخنش موج می زد اما زمان که گذشت او نشان داد که برای فریب ادمها به هزار چهره و زبان در می اید. نسیمی از ان سوی دامنه کوه می امد... دور دست ها صدای پایی بود کسی دامن کشان با سبویی از عشق ... چقدر زیباست این مهربانی خداوند که در پرتگاه های دشوار دست هایت را می گیرد و تو در وسعتی از یک هجرت تازه به دامن دل باز می گردی .. وقتی در کناران برکه به درخت چناری تکیه داده بودم به ان سوی افق نگاه می کردم . مهتاب در پشت ابرهای سیاه مانده بود... صدایی از دور دست ها می امد ناله ای درد اور ... وضویی ساختم و به سجده رفتم... حلاوتی بود که مرا از سجده گاه جدا نمی کرد نزدیکترین مرز بنده با خدا.... سبک بار چون مرغ شب شده بودم ... اسمان عطر تازه ای داشت پرستوی دلم به متن کهکشانها رفته بود تا به اسمان سوم برسد که جایی بود. قدسیان اسمانی در سیر روحانی خود با شوقی تازه به سوی عرش می رفتند. عطر گل نیلوفر در برکه مرا در بیکرانه ها سیر می داد... دوباره درحیرتی عظیم که من به کجا رفته بودم ..ایا این منم که از این دام فتنه و مکر رها شده ام ایا دام های دیگری در راه هستند. دوباره به سجده رفتم وترسی هراس الود وجودم را فرا گرفت ....لبخندی را از خدا دیدم وارام شدم
چيز تازه اي بود برايش . بدون او ايا مي شود. يك ماه پس از اين ماجرا... زماني بود كه خوب كه فكر مي كردم گفتم بايد عكس العمل او را... در اين روند. همه چيز نشان داد كه او دمش را روي كولش گذاشت و رفت . مانند هميشه سه چهار روز اول دو سه بار تماس و بعد رفت پي كارش ... تا نشان دهد كه هيچ حسي نداشت . و حرف من درست بود كه اين ادم چيزي ندارد نمي ماسد برايش .... وقتي ديد هوا پسه مانند سنجابي كه دمش را روي كولش و به لانه خودش رفت . با خيال راحت . اما براي او اين باور سخت است كه چي شد؟ او باور نمي كند كه كسي توانسته است برود.... با اين همه تشكيلات..........او سعي مي كرد ادمها را به خود وابسته و به قول خودش تشنه نگه دارد. با بي رحمي هم اين كار را مي كرد.
زماني بود كه اين حرف ها را مي زد كه عشق من مي سوزاند.... اين ادم سراغ كساني مي رفت كه عمدتا كسي نداشتند و يا شكستي را در زندگي تجربه كردند. اينها را به راحتي فريب مي داد با محبت هاي ساختگي .... ان هم در يك مرحله وقتي مطمئن مي شد كه به او وابسته شده است چنان خمارت مي گذاشت كه حد نداشت .
اما او خبر نداشت كه دير زماني است كه همه چيز تمام شده است .. از سه سال پيش در ان زمان كه او در دوره نقاهت هاي خود از احوال پرسي و شايد عيادت دوستان كلوبي اش بي نصيب نبود. عجيب است كه كسي بود كه ارزو داشت گربه اي د اشته باشد و به ان قناعت كند اما در اين ميان اين ادم با داشتن زندگي و تعلقات و فرزنداني وسني بالاي سي و پنج سال احه اين توي سايت هاي دوست يابي چي كار مي كرد.
اخه من روانشناسي هم كار كردم !!!!
تو؟ اره .
اره راست مي گه ...
در زير سقف دود زده خانه اي متروك ... در حاشيه شهر....
خدايا اينجا كجاست ؟ اين چه داستاني هست ... دست نخورده ... بك كنده ميز تلويزيون است ... همه چيز نيمه كاره .... معلوم است همان جوري بوده و دستي بهش زده نشده ست/
سوت و كور است و دار قالي كه نه ... نوعي جاجيم .. و زن صاحب خانه ان را مي بافد...
ان سوتر يك بساط است ..
چه داستاني بود كه ان كس در ان مدت كه هر بار رفته بود انجا امار مي داد كه بروم تا پيشرفت كار را مشاهده كنم حتي يك بار هم امار داده بود كمه دراين ميانه كاربوده است كه وسعتي تازه بوده است كه براي كمك هاي بيشتر انساني امده است كه در اين وسعت هاي مدد رساني بوده است كه شايد دراين راه .....
اما حتي اين خانه متروكه هم بهانه اي براي كي پوشش بوده است؟ خيلي عجيب است از همه چيز ابزاري ...
زماني براي اين كار كه در شهري ديگر .... كه كار كركس همه اش با من است .
درانترنت كه كارهاي خواهرم با من است . اما تا كي ؟ همان مدت كوتاهي كه بوديم در كنار او اين ادم اين همه امار داشت واي به حال....
اما چرا اين ادمها تا اين حد از اين پوشش ها ...
او بايد كاري مي كرد كه من او را باور مي كردم بزرگترين خيانت او به خودش اين بود كه از سايت دوست يابي تا شهركي در حاشيه ... شهر به نام والفجر همه چيز نشانه اي بود كه او ماهيت بسيار مبهمي دارد. شفافيت در ذات او نيست .. او راهي جز دروغ ندارد . بايد سياه بازي كند چون ادم هاي زيادي
اگر ماهيت رفتار با س را بررسي كنيم همه چيز دست ادم مي ايد ه كه اين ادم به سانت يسعر ت در وسعتي تازه به راحتي به هركسي ا كه در كار .وووو ب اشد پا مي دهد.
سه سوت ..........