اگر كسي سرشار از نگاه اسماني باشد با اين ادم چي كار كند. اگر به خاطر همراهي در دل باشد كه اين ادم نيست . اما چرا اينها مي روند با دل ها بازي مي كنند ...  همه چيز همان است كه بيايد و دو روزي بماند وبرود به ...........

در اين سالها هيچ نشانه اي نبود كه او حتي دلي داشته باشد كه در ان اثري از يك حس عاشقانه باشد.

اين راه را من رفتم . همان راه يك ساعته اي كه اين ادم سه چهار ساعت ما را چشم به راه .... و  با اين بهانه كه انتن نمي دهد حتي د راين مدت كه من صادقانه چشم به راه بودم كه اين ادم مسافر است و تو راه است . گاهي مي ماندم در احساس اين دلم كه تا كجا به كسي حس داشت . ايت الكرسي بخون و .... از اين حرف ها اما او به محض اينكه راهي اين جاده مي شد نمي دانم شايد مانند همه دروغ هايش خونه پدرش نمي رفت كه هي ما را دور مي زند... تو هم كه انقدر شرم وحيا داشتي كه روت نمي شد زنگ بزني ...

اگر راهي نبود  و  صبرم ... زنگ كه مي زدم حرفش اين بود..اي واي همين الان ...... اين عادت پست او بود. بابا اين كيه ؟ ماهي دو سه بار اين مسير ... و اين همه   حقه بازي؟

تا انجا كه من در ان شبي كه دلم داشت مي تركيد در دوران نقاهت .. وقتي التماس كردم بابا من عمل كردم اين جوابش بود... به درك !!!!!

به داداشم مي گم كه تو؟

 چه بغضي در گلويم بود..

حتي ان تماسي كه بابا ننه اش گرفتند نيز براي رفع تكليف بود... همان يك بار و وسلام ... اگر ديدگاه انها يك فضايي بود كه مرا در زمره خودشان مي دانستند همان بود كه دويست هزار تومان را گوسفند خريدند و نوش جان كردند.

  برايشان بد نبود. اما كار به تماس كه مي رسيد همه انها مرده بودند... بازي بي شرمانه اي بود كه با من داشتند.. به رهبري ...

ما مانده بوديم وسرحساب شديم كه اي بابا من دارم چي كار مي كنم؟  هر جور فكرمي كنم جريان يك طرفه هست ... هر كاري هم كني مانند يك مسكن است . همان  دو بار تماس گرفتن و بس ...  و  همين ...

با حالتي از يك حس خاص كه گويي طلب كار هستند....

 واسه چي مي خواي ؟ اي بابا

اينا كيند بايد پول بدي تا احوالت را بپرسند .  عجب ادمي هستم من ؟

پول بدي / صبح كله سحر تا پاسي از شب و با اين وضعيت جسماني كه در و ديوار را بايد بگيري و راه بروي ..........

پول به اينها دادن؟

مدير اينها هم كه؟  همه چيز يك هراس بيهوده بود... كالبدشكافي در ماهيت رفتار هاي او و برنامه ريزي هاي او در مرحله اخر نشان مي داد كه او كاركشته تر از اوني هست كه من فكرش را  مي كردم .. پوشش هايي خاص كه احدي به او شك نكند... ايبتدايي ترين كارش بوده است ...... 

مهارت او بسيار قابل تامل است . خودش كار را رديف مي كرد و  اما به تو كه مي رسيد بار را روي دوش طرف مقابل...

اره . اره... مي خواد منو ببينه .  تهديد به خودكشي كرده ....

صدبارزنگ زده اصرار كه تورو خدا.... فقط ببينمت و. همين  چهار كلمه

من هم گفتم خوب حرفتو بزن !!!!

پشت پرده :سلام خوبي . كجايي ؟ مي ايي ببنمت  دلم براتتنگ شده كار دارم باهات  نه نه زود بيا... نه بيا و من مي گم   باشه . بعدا توزيع كن ..

باشه مي ايم كاز ماشينو مي گيره  مي بينه طرف بد جور تشنه هست و ماشين كه سوار مي شه مي خواد قورتش بده ... چي خبره ؟ واي دارم مي ميرم ... بابا مي بينن...  نه كسي نيست .  اخ اوخ بلنده ... تو يك كوچه پرت ..  همه اش پازنزده دقيقه كار داشت... نگاه كن اين ابشارو؟ نمي خواي ابياري كني ؟ جملات بسيار تحريك كننده .... اوخي ... اروم شدم  فدات بشم ... تلفن زنك مي زنه ... نفس نفس مي زنه . اه اره باشگاه هستم ... بهت زنگ مي زنم !!!!! دلهره اي ميايد... از ان سوي ديار... چه صادقانه در انتظار است صداي گرم او همه زندگي اش شده است .!!!!!!!!!!! اما خبر ندارد كه در ان كابيت ابي رنگ نيسان 2000  با شيشه هاي دودي مانند يه خونه امن...... نه نگاه صابخونه .... نه هراسي ..  اين م ماشين كار... و .... لجنزار...

اين ها چه كساني هستند. كه مي ايند به ويراني دل هاي بي ريايي كه دراين دنيا غريب و خاموش ... زندگي مي كردند . جنايت كور را اين ها انجام مي دهند اينها از كراك بدترند. اينها از هر تباهي خطرناك ترند.... زندگي اين ادم ها به همين روال است . مي ايند ديگران را   فريب مي دهند.. اينها مي توانستند در چادر نماز به سوي خدا بايستند. زندگي خود را سرشار از پاكي ها كنند وعطري داشته باشند. ياد ان ايام زنده شده بود كه معلمم را بيش از مادرم دوست داشتم . او مهري را در دلم نهاده بود. معلمان فرشته هاي اسماني در زمين بودند. مي شد عطري در زندگي خود داشته باشند. و ديگران را سرشار كنند. پاك ترين زندگي ها ازان معلمان است . در اين سوي اين ديار اما كاش مي شد به راه دل رفت . گاه به جايي رفت كه كسي در انجا خفته است كه عطر عرفان خدا را دارد. مزار حافظ جايي بود كه مي شد به كعبه دل رفت و بيكرانه شد. اما افسوسي مي ماند كه كاش يك بار هم كه مي شد از ين جاي روحاني صدايش را مي شنيدم ... چقدر خاك بر سرند انهايي كه اين را دارند و دلشان به دخمه هاي  شهوت الود بيشتر خوش است مي روند زانو مي زنند و شنيع ترين رفتار را مي كنند .

مي شد از اين لبي كه جولانگه قسمتي از ... شده است شعري خوانده شود. در سجده با خدا حرف بزند.. اما ببين شيطان چي مي كند با طمعكاران ..... از پشت دار  گليم بافي در سياه چادر هاي ايل .. تا مدرسه راهي است به وسعت كهكشان دل  راهي هست به سوي زيبايي هاي يك احساس ....

مي شد به ديدار ان زن كهنسال رفت در باچون و به اين فكر مي كرد كه كسي امد اينجا و مشتي خاك را برد... يك بار به تظاهر هم يادي نكردي از كسي كه به اين ديار رفت تا عشق خود را به تو بيشتر كند. او خاكي را برداشت اما در دلش معماي تازه اي بود كه چرا اين ادم در زماني نه چندان دور مي گفت  . بروم كمك كنم انها كار بنايي شان به اخر رسيده است و گچكاري شان به اخر رسيده است وبروم سطلي اب و گچ ببرم .. خسته نباشيد بگويم .. اما  انجا كه خبري نبود..

ايا فكر نمي كرد كه شايد گذر پوست به دباغ خانه بيفتند

وقتي قدم به خانه گذاشتم دست من نبود كه اين سئوال در فكرم ايجاد شود اما در حيرتي فرو رفتم كه چرا ...

 من شب قبل وقتي قدم به خانه او گذاشتم دلم مي خواست به سجده بروم ... دلم به سجده رفت ... لحظه هاي شوق مرا ديد... در سحر دست هايش را بوسه زدم....  به اميد دوران كودكي اش به زادگاهش رفتم .... چه كسي چنين دل عاشقي دارد و اين همه ابهام و ترديد را مي ديد و باز عاشق تر مي شد شايد او به راه دل بيايد اما چهار سال صبر ايوب كافي بود و در غروبي سرشار از حسي تازه كه مرا در سايه سار ابهامي  تازه فرو برد.. يك سئوال در ذهن من شكل گرفت و با اين سئوال به اين بازي پايان دادم تا بيش از اين شرمنده دلم نباشم .... شرمنده يك دل پاك و عاشق شدن اگر بيش از حد باشد خدا بدش مي ايد...

شب دوباره امده است با عطري تازه تر از شكوفه هاي سيب ... ارامش دل در ساحل حريم شب... .

باشد  اين وسعت هاي ماجرايي است كه دل را به ساحلي مي برد كه در ان اميد هست ارامش هست و در اين ميانه بايد از كوي مغان روي برنگرداني كه انجا فروشند مفتاح مشكل گشايي ....

 اين بيت از خواجه حافظ است ....