مرحبا اي پيك مشتاقان  بده پيغام دوست.

تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست.

همه بيكرانه هاي دلم در وسعت مستي چشم تو جاري شده است تا به بينهايت شوق من عطري تازه تر از شكوفه اقاقي دهد.

از پياله چشم مستت شرابي در سايه سار سروناز قد زيبايت شرابي نوش جان مي كنم تا به خرابات دلم كه سرشار از شوق مستي چشم توست عطري به مهرباني دست هايت دهم .

تو اي مهربان من ، در بيكرانه اغوشت چون خورشيدي فروزان به مستي دل مي رسم . از منظر چشمم تو را اي ماه من اي نور من . اي پناه دل من

من عابري خسته ام  كه از دور دست ها امده ام از جاده خاكي در ميان جنگل انبوه. در شب باران شوق ديدار توام  اي كبعه عشق .

 چون كبك خرامان امدي به صحراي دلم . من به ويران نگاهي  تمناي وصل ترا در ارزوي دلم  حكايت شب هجران شوق وصالت را معنا مي كنم .

عطر مستانه اغوشت مرا به بيكرانه ها برد و انجا كه خاك نشينان عشق در شب فراق به شوق بوسه هاي لبت بي قراري مي كنند.

اي مهتاب من  شوق عطر صدايت در مستي اغوشمان چنانم مي كند كه گويي دير زماني است كه من در كلبه دلت به ترنم زيباترين مستي عشق خو كرده ام ...

اي ماه من اي زيباي هميشه دلم . لحظه هاي من بي تاب بوسه هاي گرم توست كه در فرصت لحظه هاي شوق ديدار ما چنانم مي كند كه مرا به مرز جنون مي رساند.

اي ليلاي عشق . اي كه در وسعت خلوت ما چون مهتاب مي درخشي دوباره به خانه دلم قدمي نه تا از شراب چشمت شرابي نوشم كه در ابديت عشق مرا سرشار از مستي نگاه هت كند.

دست هاي گرمت را انگاه كه در وسعت اغوشمان حس كردم اتشفشان عشق بيكرانه هاي حس تازه مهرباني دلت را معنا كرد.

من بي تاب وسعت جغرافياي اندامت هستم كه سراپا باران عشق را به جيحوني مبدل كرده است . من دزديده در شمايل خوبت كه مي نگرم  در التهاب اغوش گرم تو بي تاب تر از پرستويي مي شوم كه شوق ديدن بهار را در دل دارد.

صداي پايت را از دور دست هاي صحرا چون بانگ جرس كاروان عشق است كه مي رود تا به سراپرده حرم عشق نايل شو.

تو بيا  و تو اي ماه من بيا و دوباره شوق بوسه هايت را هديه كن به دلم ...

بگذار چون عاشقان سرشار از مستي عشق همه وجودت را چون  شرابي بنوشم و سراپاي دلم را به اتش عشق دچار كنم.

  كمند زلفت انگاه كه در حريم طاق ابرويت مي ايد افق در افق مستي سيماي عاشقانه ات مرا به مرز فناي عشق تو رهسپار مي كند اي  همه هستي من . گرمي اغوشت انگاه كه باران ريزي مي بارد حلاوت عشق را زيباتر از گل ياس در شب هجران عشاق معنا مي كند. هنوز در روياي دلم به ان شعر مستي عشق چون مشق شب كودكان عادت كرده ام كه هر بامداد اين شعر را مي خوانم كه:

انكه مست امد و دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودا زد ورفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

تنه اي بر دراين خانه تنها زد و رفت.

اي مهتاب من... در سايه سار نارون . در هر سحر بيا كه مناجات كنيم . دستان تو. در قنوت زيباتر از شكوفه هاي ياس است . بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب.

بگذار تا در دل شب با تو گرم گفت و گو شوم تا به سحرگاهان ..

بگذار تا عطر پيراهنت مرا به بيكرانه مستي شكوفه هاي عشق ببرد كه در ان سوي

صحرا همراه با مهتاب به انتظار تو بي تاب تر از هميشه اند.

بگذار با گرمي دست هايت  ان ايام غم از يادم برود.

بگذار تا در وسعت ان همه سنگدلي ها

 من به ارامش دستان تو  چون قويي ارام شوم

در شب مرداب.