عطري تازه در خلوت شب ما عميق تر از هر زمان ديگري . تدبري در متن يك بيكرانه اسمان . حالا به اين فكر مي كنم كه در اين وادي تازه اي كه قدم نهاده ايم همه چيز به متن تنهايي هاي تازه مي رسد كه جز خدا هيچ كس ميست و هيچ كس را در اين ئوادي راه نيست . پرده دار اين وسعت قدسيان اسماني هستند/  دست به هركاري كه زنند در اينجا  جايي ندارند . زمانه به سرعت تغيير كرده است . عجب روزگاري شده است در اين وسعت كه در كمتر از يك ماه همتي تازه در بيكرانه دل ما شكل گكرفا در اين وادي همه چيز در معناي كار ما قرار دارد دراين راه دل بود مه عمه چيز در اين راه تازه كه بايد به ان سوي  اسمان ها راهي تازه قدم نهادن.

چنان سرشار شده ام از عطر  خدا  كه سكوت هم بايد در نهايت احتياط بيايد... چه صفايي هست در اين وسعت كه دراين ميانه كار خلوت ما همه چيز عميق تر مي شود و هراسي كه خدايا نكند در اين راه لغزشي باشد//... گويي با مه رويي كه سالها در تمناي وصلش بودم خلوت كرده ام .. در سكوتي وهم اور در دل شب.. من سرشار از طراوتم ...اميدم ... لحظه ها سرشارم مي كنند. حس عجيبي دارم . گرم گفت و گو با خدا هستم . و گاه گريزي مي ايد در ان روزها .. خنده ام  مي گيرد و مرور ان ايام و ناگهان با هراسي توام با تدبري تازه به سرعت به خلوتم ... به زبان التماسي فزاينده تر از هميشه ... انچه كه حاصل شده است چيزي در حد شگفتي هست .. من ايا  در وسعت بندگي خدا؟ و عجيب تر از هر چيزي اين مهرباني خدا شرمنده ام  مي كند . اين بار سنگين گناه بر دوش من بود اما اينك كوله بار يك سبد گل نيلوفر است .... دست هايي به قنوت ... و سجده اي در نهايت يك حس تازه درك عظمت او.... چرا اين همه خدا به من مهرباني مي كند؟ اين دنياي تازه كجا تا اين كه من چشم به راه كسي باشم كه اول و اخرش ريا كاري و نفاق بود. من و انتظاري براي يك صدا؟ براي يك دلجويي در دل شب....  ؟ من براي اين كار ساخته نبودم كه گدايي محبت از كسي كنم انهم  ادمهايي مانند او كه  در روند كار خود داشتند خيانت مي كردند.... من كسي را مي خواستم كه حرف هاي من با خدا را به او بزنم و او به صد زبان در دل بيايد و مرا همراهي كند... اما اينكه كسي بيايد كارش اين باشد كه دست به پنهان كاري بزند كه در راهي كه مي رفت بيشتر برود. در اين بيراه چقدر اين ادم مصر بود... من جز يك صداقت هيچ چيزي نمي خواستم . زمانهايي بود مي امد و شوق مرا مي ديد ...هميشه اين را مي گفت كه تو چگونه دوري  مرا تحمل مي كني ؟  با اين همه شوقي كه بي نهايت است . اما اين ادم داشت بازي مي كرد با يك دل ... ولي بسيار خوب شده است . حساب كار دست من امد.  كه او براي چي كاري به سوي ادمها مي رود. اما يك چيز بسيار مهم است و ان اين بود كه مرا دوست داشت به هر قيمت داشته باشد و مزيت هاي من براي او ارزش راهبردي داشت.....خيالش هم راحت بود كه در اين جبهه هم چيز را بسيار خوب انجام داده است . ترفند هاي او در تشنه نگه داشتن من كه شوق بي نهايت و پايدار به صدايش داشته باشم بسيار خوب از كار درامده بود.. اين يك امتياز بزرگ بازي او با من بود. هر كاري مي زند و هر خيانتي مي كرد با عشوه هاي صدايش پيروز مي شد و دوباره مرا بدست مي اورد. من ناتوان تر از هميشه شده بودم .... من از جهاني بريده بودم و اين كار حدود 5 سال طول كشيده بود... او  از همين نقطه ضعف من نهايت بهره كشي را كرده بود... خوب هم خبر داشت كه من به طور جدي از همه بريده و تنها اميدم او هست ...اما از انجايي كه هرگز به دل ما نيامده بود از خيلي چيزها خبر هم نداشت ....نمي دانست كه در اينجا چه جرياني در حال شكل گيري هست... من درك كرده بودم كه اين ادم دارد به پنهانكاري هاي خودش ادامه مي دهد و ين را وسعت بيشتري داده است . من در شب هاي زيادي  به اين فكر بودم كه بايد راه ديگري را انتخاب كنم راهي كه مرا بي نياز كند....  از يك ماه پيش باز دلم نيامد كه ناگهان بروم ...من حتي به حرمت همان نوازش صادقانه اش در ان شب خانه اش دلم نيامده بود .. همه اينها را به او صادقانه گفتم كه ............ اما ايمان اوردم كه گوشش بدهكارنيست . اين ادم در وادي ديگري سير مي كرد.. او در خيال شوم خود تنها به اين فكر مي كرد كه زهرش را در وجودم ريخته و اين ادم هر جا برود دوباره مي ايد و باز همان بازي هاي بي شرمانه  اصلا برايش اين مهم نبود كه در اين وسعت تازه من با اميدي تازه و با شوقي تازه امده ام ....   اين كار بر خقارت من مي افزود...

چقدر دشوار است كه كسي مانند ما دراين وسعت غريب بيايد و سرشار از اميدي تازه به سوي ..  چشم اندازي تازه در حسي زيباتر از گذشته قدم بردارد اما طرف مقابلت  انگار نه انگار ...    اين يك روند  تازه نبود كه او در اين كار نامردانه مرا به بازي .. اين روز اول كه امد به سوي من ... بيش از هر چيز به اين فكر بودم كه اين الهه مقدس اسماني از كحا امده است ؟ به قول همين حرف هاي كوچه و بازاري  من چه خاكي بر سرم بريزم؟ اين دريايي مالامال از احساس ...

 مدتي كه گذشت اين برايم بدترين حقارت بود كه دستمان امد كه اي بابا ؟ اين طرف  داشت فيلم بازي مي كرد....  خوب بررسي كرديم ديدم اين ادم در يك زمان معين مي ايد روي مغز ادمها كار مي كند و بعد كه خيالش راحت شد كه اين ادم وابسته به او شد بيا و ببين كه چي مي كند..

 انقدر بهانه هاي عجيب و غريب براي دور كردن خودش از تو درست مي كرد كه چه برسد به اينكه تو با ارامش حرفهاي دلت را به او بزني ....  به خودت مي گفتي اين ادم كه تا ديروز اين همه وقت ازاد داشت و چنان رفتار مي كرد كه گويي سالها در كنارت بوده است چرا اينك اين مسير را ؟ تا مدت زيادي از حربه خاصي استفاده مي كرد. اشك و بيان حرف هاي تازه از  زندگي خود كه چي ها كشيده است و حالا اگر تو درك نكني مرا ممكن است بچه هاي من بي مادر شوند و من راهي جز  خودكشي ... لو بروم ؟  و چنان اصرار مي كرد در وصل كه مي ماندي ....   چه تعصبي داشت ... از در و ديوار بالا مي رفت ....تا توراداشته باشد.. اگر پول وپله اي بهش داده بودي و يا امده بود اينجا و حسابي چاپيده بود يه ذره شرم و حيا و اگر جز اين بود حرف هايي بهت مي زد كه .... ساده ترين فحش او اين بود كه انقدر بيمار و درمانده شوي كه بميري و جسدت متغفن شود و كرم بيفتد؟  اين فحاشي خوب خوبش بود....اما چر یک انسان تا این حد در برابر زیبایی های یک مهربانی این چنین می شود؟ رستاخیری شکل می گیرد در دل ما و عزم رفتن که اغاز میشود .. همه چیز با نام خدا دوباره جان می گیرم . دران غروب شوم  به اسمان غریبانه نگاه کردم  دلم شکسته شده بود. بازی های بی شرمانه این ...  نده.... پایان نداشت . من خسته شده بودم  این ادم عزم خود را برای ادامه ذلت وخواری بیش از هر زمان دیگری جزم کرده بود. مرحله جدیدی از یک شناخت از ماهیت او .. او همان قدر ارزش داشت که س به او نگاه می کرد. این کسی که باید در برابر زیبایی های هستی زانو می زد اینک ببین چقدر خوار شده است که در برابر یک ادم هوس باز زانو می زد و تن به ذلتی می دهد که کاش در ان زمانهایی که دست به چنین کار شیطانی می زند خودش از دور نگاه می کرد چقدر این صحنه بی شرمانه است و چه تصویر پلیدی از یک زن می سازد... این همان کسی بود که با شعار فریبنده . به عشق نمی توان فرمان داد امده بود. وقتی از عشق اسمانی حرف می زد تو شک نمی کردی که از نزد ابو علای معری امده است .!!!! وسعت زیبایی از متانت و پارسایی در سخنش موج می زد اما زمان که گذشت او نشان داد که برای فریب ادمها به هزار چهره و زبان در می اید.  نسیمی از ان سوی دامنه کوه می امد... دور دست ها صدای پایی بود کسی دامن کشان با سبویی از عشق ... چقدر زیباست این مهربانی خداوند که در پرتگاه های دشوار دست هایت را می گیرد و تو در وسعتی از یک هجرت تازه به دامن دل باز می گردی .. وقتی در کناران برکه به درخت چناری تکیه داده بودم به ان سوی افق نگاه می کردم . مهتاب در پشت ابرهای سیاه مانده بود... صدایی از دور دست ها می امد ناله ای درد اور ... وضویی ساختم و به سجده رفتم... حلاوتی بود که مرا از سجده گاه جدا نمی کرد نزدیکترین مرز بنده با خدا.... سبک بار چون مرغ شب شده بودم ... اسمان عطر تازه ای داشت  پرستوی دلم به متن کهکشانها رفته بود تا به اسمان سوم برسد که جایی بود. قدسیان اسمانی در سیر روحانی خود با شوقی تازه به سوی عرش می رفتند. عطر گل نیلوفر در برکه مرا در بیکرانه ها سیر می داد... دوباره درحیرتی عظیم که من به کجا رفته بودم ..ایا این منم که از این دام فتنه و مکر رها شده ام ایا دام های دیگری در راه هستند. دوباره به سجده رفتم وترسی هراس الود وجودم را فرا گرفت ....لبخندی را از خدا دیدم وارام شدم