نفرين چه کسي گريبانم را گرفت که چنين بي پروا آتش کشيده ام خشت خشت ِ خانه ام را نمي دانم چشم هاي چه کسي تاب نياورد دور شدنم را و قوي تر از چشم زخم هاي نداشته ام بود نمي دانم افسون کدام قصه خوابم کرد که اين دل لامُرُوَت چشم هايش را بست به روي هرآنچه که پايبندش ساخته بودم و چگونه است که بیکرانه های مهربانی های من را او چگونه بی حرمتی کرد. اما نفرینی در کار نیست که دل در وسعت تنهایی اش باید به راه خود می رفت و از این دام رهایی می یافت او رفته است تا دل به بیکرانه خود برود. بیکرانه ای که دران زیباترین سرود عشق به هستی شکل می گیرد

ای مهتاب نیمه شب ....  ای وسعت تنهایی شب !  ای اسمان

بیا در این بیکرانه دلم ..  باران عشق را جاری کن

برکه چشمم  جیحون تازه ای را تمنا کرده است

ای اسمان مرا در عالم عشق بنگر   خلوت مرا با ستارگان تقسیم

کن..

دیر زمانی نیست که من از زنجیر مکر و فتنه ای رها شدم

دامنی از گل اقاقی را به کلبه دلم هدیه کن

پرستو های دلم بی تاب باران هستند

تا ترانه بهار را دوباره زمزمه کنند   تا برکه دلم دوباره نیلوفرش را سرشار از

امید کن...

ای اسمان  ای شب زیبایی من .. 

اینجا برکه دلم بی تاب بارانیست که

مرا سرشار از طراوت کند