+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:57 توسط ناصر كاظمي
|
غربت انسان در وسعت این وادی حیرانی و تا بیکرانه ها هیچ خبری نیست . من رفتم و جز نهانخانه دل چیزی نیافتم. درد بودن و همه چیز پر از ریاکاری است و ارامش اسرایی دل را در خلوت سحرگاهان می توان یافت . شب بارانی که به سحرگاهان خواهد رسید انجا می توانی حس حضوری را در دل و جانت لمس کنی . دنیایی است در ماورای این وادی بی اب و علف احساس . می توانی به معراج تنهایی برسی به شرط انکه روی از کوی مغان برنگردانی . می دانی چرا؟ انجا مفتاح مشکل گشایی بدستت می دهند. همه چیز از انجا اغاز می شود که دل شکسته ای همه سرمایه ات باشد و با ان زندگی کنی و مشتاق دیدار او شوی . اویی که خالق ماست . ما یک رهگذریم یادمان نرود اگر دلمان سرشار از عشق شد می تواند در عرش ملکوتی حرفی تازه بر زبان جاری کند. این دل نوشته های من گریزیست به ان سوی لحظه ها . بهشت عدن ارامش ما بکوش بدانجا راه یابی و انگاه که به نداشتن و نخواستن رسیدی بودا می شوی و به بی نیازی .