ارام و غریب در وسعت نیمه شب  هنوز چشم از اسمان نکنده ام .

 هنوز پرستوی دلم می رود . این پرنده رها شده از دام مکر و فریب این سر شار از شوق بی نهایت ها   بال و پر زنان می رود . چه شوقی  در دل دارد. روح من سرشار از طراوتی تازه تر از باران شده است که در سحرگاهان سکوت شب زنده داران را به ترنم صدای پایش می شکند روح من ان پرستویی است که ازاد شده است . بال و پرش اگر چه زخمی هست اما شوق پرواز به سوی بام ملکوت  هیچ دردی را بر نمی تابد. ان وسعت فتنه ها و نیرنگ ها به مددی از نام او پایان یافته است و می رود تا شکر او به جای اورد. دیر زمانی بود که انقدر بال و پر خود را به در و دیوار این قفس فتنه زد تا از چنگ کرکسی بگریزد . هنوز نمی داند چی شده است اما می داند که ان سایه شوم کرکس دیگر نیست . می داند انچه که در دل نیمه شب ها وقتی غریبانه گریه می کرد..اشک خون جاری می کرد از سراپرده ملکوت عطری امد از مدد او .قدسیان اسمانی زانوی غم داشتند خدا دید و طاقت نیاورد . خدا خبر داشت از رازهای نهانی این پرنده که اسیر شده بود. پرنده ای که فرسنگ ها بال و پر زنان از دست خفاشان گریزان به سویی دیگر امده بود  باغی دید ارغوانی سرشار از شوق شد و در وسعت هزاران امید امده بود. دلش را به امید تازه ای داد. سرشار تر از عشق شده بود. نفس راحتی کشید و شوقی را در دل جاری کرد که در ابدیت خود ارامش تازه ای خواهد داشت بهار را حس می کرد در این باغ  در این وسعت بیکرانه های تازه دراین ماه اباد عشق . روی درخت چنار نشست و برکه ای بود و در این وادی سرگشته کویر وسعت امیدی بود... به ان سوی دل  پنجره عشق را معنا کرده بود و دراین راز و نیاز عشق به سوی باغ پرواز کرد و اما کرکسی در پشت تنه درختی بود و او می پنداشت که طاووس است اما زمانی که به خود امد در قفس این پرنده لاشخور اسیر شده بود. شب های بی پایان اسارت او . در این وسعت که در میانه کار امده بود که او را در وسعتی تازه درک کند. شب هاییی که در این قفس مانده بود. اما  و اما دراین بیکرانه های عشق همه چیز معنایی تازه ای داشت به سوی پنجره توکل و امید خدا روی اورد. هنوز نمی داند و  دیوانه وار به ان سوی کهکشانها می رود. ان باغ سوخته است و اتش گرفته است خشم خدا انجا را چون سرزمین عاد و ثمود کرده است . حدا دلش سوخت وقتی حکایت این همه ظلم را شنید که کرکسی از نسل باچونیان بر سر ... پرستویی مهربان اورده است . خدا می دانست پرستو ها پیام اور همه خوبی ها هستند و کرکس های لاشخور را نیز خوب می شناخت. این کرکس خود را درشکل طاووسی دروغین جا زده بود تا در خیانت خود دستی تازه تر داشته باشد. اما اینک درمانده و رنجور در کنار این باغ سوخته رمقی نداشت . او مزد خیانت و جنایت خود را گرفته بود. دل پرنده ای را شکسته بود که گناهی نداشت . در میان خیل خفاشان و زغن ها چرا این پرستو باید قربانی می شد.. در سایه سار سدره  هست که این پرستو به نماز می ایستد و به شکر و سجده  ای و درقنوت همه وجودش سرشار از ارامش می شود. خدا به نوازش پرستو امده بود.