چشمی به ارادت
چشمي به ارادت بودم
دربيكرانه دلم
هنوز در وسعت خاطره من مي ايد. هنوز دلم مي سوزد. هنوز در وسعت يك حس تازه كه مي روم دلم مي خواهد او دراين فرصت جدايي خود را باز يابد . خوب شود. ان ارزويي كه من داشتم . اما ترديدي در دلم هست كه او هرگز نمي تواند به راه دل بازگردد. بسيار دشوار است كه كسي با اين همه مهرباني عاشقانه به جستجوي موي او باشد در اين بيكرانه عشق
چقدر زيبا بود كه در اين زيبايي هاي عشق تو بيايي انچه را كه از خلوت بدست اوردي با كسي تقسيم كني و او دراين راه خود را به تجاهل بزند. اما اين فراق درسي بود از زيبايي ها.
اگر دل عاشقي داشت بي ترديد با پاي پياده مي امد. اگر درك ان را داشت كه چه كسي دراين فراق را از دست داده است؟
اگر او جدي مي گرفت و اگر او مي دانست كه چه گرگ هايي در كنار او هستند در اين وسعت .اما افسوس كه او دل سوخته اي نداشت . در اين دوري نزديك يك صميمت شفاف به دل او عاشق شده بود. يك وسعت تازه بودم و بيكرانه اي شده بودم. ترديدي نبود كه او سرشار مي شود وبه مستي عشق مي رسد. اگر او عاشق كسي بود كه در گذر زمان مدعي بود كه كسي را دوست دارد پس ديگراني چون مرا به جي كار ي مي خواست . اگر دل او عاشق بود و سرشار از صداقت هاي تازه به او و شكي نمي ماند كه او به هيچ كس حتي نگاه نمي كرد. اگر او انقدر تعهد داشت به كسي كه او مي گفت پس اين همه با ديگران ... بودن براي چي بود. ده جور برداشت مي توان كرد. كه اين ادم با ان ماهيتي كه دارد .... من براي اولين بار در تمام زواياي اشكار و پنهان او رفتم ... دلم مي سوخت كه او قدر خود را ندانست. كسي امده بود كه او را در وسعتي از يك نگاه تازه به دل . او را بي نياز كند. او زمينه خوبي داشت كه سرشار از عطري اسماني شود. چهره او در ترنم صدايش عطري داشت . اما قدر خود ندانست . كاش اين چنين نبود. دلم مي خواست او كسي باشد كه قدر خود را چنان بداند كه همه انگشت به دهان شوند. من دوست داشتم كه او كسي باشد كه زمين زير پايش بلرزد اما نمي دانم چرا چنين نشد. او خود را دستكم گرفت و گرفتار گرگ هايي شد كه از او بهره كشي خاص مي خواستند. شايد او كسي بود كه من بيش از حد او را بزرگ جلوه داده بود. اما هركسي جاي او بود دراين وسعت مهربانيهاي من سرشار از حسي مي شد كه او را درهمه جنبه ها به افق تازه اي مي رساند. غروب كه از راه رسيد بغض من همراه با صداي اذان تركيد. اشك گرم من جاري شد. به خودم گفتم چرا او چنين كرد و تنهايم گذاشت . چرا بازي داد. چرا اين همه ناله كردم كه من به تو پناه اورده ام تا شايد خود را باز يابد . من به او نياز داشتم مهرباني او . و مهمتر از همه او از دياري بود كه مي شد جوانه هاي اميد به عشق ومهرباني را ديد. كه رويش ان گل ارغواني مي شود. گريه اي بود و به او فكر كردم ايا لحظه اي فكر خواهد كه چرا من تا اين حد با دلي شكسته وزار رفته ام؟
واي خداي من اين دل شكسته اواره بودو به من پناه اورده بودم اما من چه ستم ها درحق او كردم
باران اشكم در سياهي كوچه بن بست جاري شده بود. اشكي غريبانه .. گفتم خدايا كاري كن او هم تنهاي تنها بشه تا بدونه من چي مي كشم . او داغ نيلوفر مرا مي دانست . همه اميدم اين بود كه در وسعتي تازه سرشار از دركي تازه شود.
مي دونه چيه ؟ دلم مي خواست و همه ارزويم اين بود كه كسي را در ان دور دست ها داشته باشم كه اگر هفته اي دوبار صدايش را مي شنوم خبرهاي تازه ي از دلش بدهد. صداقت او را در اين وسعت دوري لمس كنم... ياد من در وسعت دلش چنان جاري شود كه من ببالم به او .. اما او هيچ چيز اين احساس مرا جدي نگرفت .
در ان شب باراني كه سالگرد ان دو روز پيش بود وقتي امد اينجا همه اميدم اين بود كه او سرشار از دركي تازه شود اما نشد و من راه را دراين ديدم كه به تنهايي به سفرم به سوي ابديت عشق ادامه دهم ... او اينك ايا به اين انديشه هست كه چي دل مهرباني را ازدست داده است؟ پاسخ من اين است كه نه ... نيلو امروز برايش پيامي از طرف من داد. ده ساعت بعد از او سئوال كردم ايا جوابش را داده .. گفت نه !!!!
عجيب است . دو خط اس ام اس دادن ......... بدون شك او اينجا هم خواهد گفت كه خراب است دستگاه ارسال!!!!!!!!!!!!! و مي دانم كه او اين روزهاي دور از من بايد به رتق و فتق امورششششششششششش در اين 5 سال هرگز چنين فرصت طلايي براي او ايجاد نشده بود..........................