در ان روز كه به جبل النور مشرف شدم .در ان سفر اسرايي به سرزمين وحي . در انجا در ان مهبط وحي  / انجا عطر رسول خدا را با همه وجودم حس كردم .. در امتداد لحظه هاي او قرار گرفتم كه جبريل امين بر او نازل شد.ان كوه در سينه خود خاطراتي دارد كه مي تواند در ان سوي انديشه خيال جاري شود بر دل ماتم زدگان عشق . انان كه  همه جا  در جستجوي نگاهي هستند كه سرشار از نور باشد . سرشاز از عشق .اسماني ... انجا و اين شب هاي من دران زمان كه در جذبه اسرار ميز قران قرار مي گيرم ان سو تر در جايي در اين كوه به چشم دل ديدم كه نوري به سوي ان عزيز خدا امد // اقرا ///  بخوان ...

 ان وسعت نگاه دلم بود. من در ان سوي اين دل دراين سرزمين سرشار از عطر اسماني عشق دران كوه امده بودم تا سرشار كنم دلم را . بدانسان كه در وسعت اولين نگاه به كعبه جز اين بر زبان من جاري نشد كه من شرمنده ام .... من به خجالت امده ام . من و كعبه .

من و  خانه دوست ؟ من با كوله بار گناه .... كه امده بودم به ميهماني دل .... من وشب هايي اسرايي كعبه ...

و بيكرانه هاي مهرباني خدا  تا  بي نهايت ها بود و من خسي در ميقات //

خدا همه هستي اش  محمد بود. و به او هديه اي داد . اخلاق . مدارا... او يك انسان بود كه به شرف نبوت نائل امده بود.  درسي براي همه انسان ها كه بكوشند به سوي بيكرانه هاي پارسايي شدن .دشوار نيست . همتي مي خواهد و مددي  در سايه سار تلاش. مي تواني بنده خوب او شوي .

مي تواني در جاده عشق او قدم بر داري / مي تواني به زيبايي هاي دلت بهاري را هديه كني . مهم اين است كه در اين راه صادقانه با خداي خود عهد كني ..

وقتي نيت كردي برو .. ازاو بخواه معجزه مي كند. از هر راه دشواري عبورت مي دهد

همه جا با توست . در دلت خانه دارد/

 هم نشين دل تو هست . خدا انقدر سرشار از فروتني است كه مي ايد به درخانه گناهكاري چون من و بي انكه به روي خودش بياورد  اكنده از بخشش و مهرباني مي شود.  چنان با تو در مياميزد كه انگار اين تو نبودي كه اين همه به گمراهي رفتي و اين همه به لجنزار گناه ... از ين همه سالهاي غفلت تو بي خبر نبود.

تو مي داني كه خدا از همه اسرار تو با خبر بوده است اما در بيكرانه بخشش او بيا و ببين كه تا كجا مهرباني دارد

 در امتداد تازه اي از يك وسعت ارامش انچه در اين شب روي داده است مي تواتم با جديت بيشتري به اين خلوت اميدوار باشم .. دينايي تازه از بازگشت به دل .. .و اينچجا وسعت مهرباني خداوند گستره تازه اي را پديدار مي كند.  زيبايي يك ارامش و عطر حضوري كه قدسيان اسماني مي ايند به محفل اين شب

 بر زبان حرف هاي تازه اي جاري مي شود. گل واژه ها/ نوري در دلم تابيدن گرفته است . دير زماني نيست كه در وسعتي  از يك حس تازه  با همه وجودم از خدا خواستم تا مرا به بيكرانه خود ببرد. از اين دنيا و از اين ادمها گريزانم كند.

  هرگز چنين جدي نبودم با خدا . هراسي داشتم در دل . مي ترسدم كه اين راه تازه را نيمه تمام رها كنم . توان ادامه اين راه را نداشته باشم . روز و شب من با كسي بود كه اينك بايد از او رخت جدايي مي بستم . ترسي عجيب در دل من بود. دست به دامان خدا شدم ..  خدايا من بي كس و تنها هستم .و هيچ كس ندارم  در نهايت  غريبي بودم . چنان غريب كه به قول  اين مردم كوچه و بازار دل گرگ به حال من مي سوخت ... اما اگر چه در ان دوران كه اين ادم به تشريف فرمايي دل ما نيامده بود. با همه دردهايي كه داشتم .مي سوختم . ساختم . هر چي بود براي خودم بودم .. دلم خوش بود كه كسي ندارم  اما

اين ادم  وقتي امد حرفش اين بود كه دلت مال من است اختيارش را دست من بده       بقيه اش با من .

با حالتي از يك حس تصاحب دل و در عين حال بسيار لوطي صفتانه كه بسيار هم به او مي امد. با زباني بسيار نرم و پر از متانت  چنان از چشم انداز تازه اي از عشق و مهرباني مي گفت كه من بيش از هر چيز ديگر به اين فكر كردم كه چي كنم تا در مقابلش در جنبه هاي عشق و حس تازه دوست داشتن كم نياورم ... من هميشه دوست داشتم در اين وسعت طراواتي داشته باشم اما اينك از ديار عشق و عرفان كسي امده است كه مي تواندبيكرانه تازه اي باشد براي دلم .

گويي سالها كنارهم بوديم . بسيار دلنشين بود.. انقدر در حرفهايش صميميت و صداقت بود....كه سرسوزني فكر نمي كردم اين ادم جز درد هايش و زندگي اش و  نيز اينكه كسي در زندگي اش كسي نيست .چيز هاي ديگري داشته باشد. اين همان چيزي بود كه دراين وسعت من سرشار از اميدهاي تازه مي شدم كه او كسي را ندارد.  او خود سوگندهاي زيادي خورده بود كه انقدر در معرض خطر است كه نيازمند يك تكيه گاه است . يك تكيه گاه مطمئن و سرشار از صداقت

و بيش از هر چيز  اين حرف ها را تاكيد مي كرد كه به نوع گويي الهام شده است كه تو ان كسي هستي كه من به دنبالش بودم ... چه  حس غريبانه اي هم داشت كه  تو ان گمشده مني ...

 توصيف بسيار زيبايي از احساس من داشت . انگار سالها مرا مي شناسد و با من زندگي كرده است .

دل بكر ... چشماني پاك و دستي سرشار از ياري به ديگران و دل كودكانه ...زباني اكنده از احساس .و شخصيتي با متانت ...

واي عزيزم  انقدر دلت بي رياست كه مي توانم دلت را ببينم و اين دل ما من است دلي كه  من دراين وسعت ها  براي من است . اختيارش در دست من است و من نيز دلم را به تو مي دهم

 در ان شب كه من به زادگاهم مي رفتم در ان شب باراني با اس ام س چنان كرد كه گويي در كنار من است .عذر خواست كه نمي تواند به خاطر كرك حرف بزند. امات من به اعجاز توانايي او در تعميق ارتباطات ايمان اوردم ... همه نيازهاي تو را درمتن لحظه ها بيان مي كرد.   در فرصت هاي كوتاه زماني مرتب پيام مي داد و من كه در غريبي خود بودم بي ترديد از اين چشم انداز تازه سرشار از اميدي تازه مي شدم ....  هر كسي جاي من بود همين درك را داشت . اولين كاري كه كردم به شدت به سوي خدا رفتم و سجده هاي طولاني براي شكر خدا كه اين هديه اسماني را به من داده است دراين وسعت بود كه من در بيكرانه هاي تازه اي از ايمان قدم بر مي داشتم ... حالا قبله من شهر او شده بود....  حالتي از خلسه عشق ... اين حالت دو ماه ادامه داشت ///  .در اين ميانه كار او نيز نشان از يك حس گرايي تازه بود در وسعت اسماني بودن و در اين ميانه او نشانه هايي را بروز مي داد كه بدون عشق مي ميرد و اسماني شدن هدف اوست . صدايي از عشق را بروز مي داد. ايا او دراين كار از يك فرصت ناب عشق ورزيدن برخوردار بود؟ بي ترديد هيچ كس نمي داند كه درپس پرده دل چه خبرهايي هست اما من سرشار از شوقي تازه بودم شوقي كه دران يك دنياي تازه اي بودم . اما زمان كه گذشت من درك كردم كه فريبي گسترده براي من تدارك ديده شده است . خانه نشينم كرد اين ادم و چنان شدم كه ار كار و زندگي بريدم  كه در اين فكر كه اين چه بود بر سر من ...  در حيرتي ماندم و شب و روزم شد اين حيرت كه در برابر دل من ادمي امد و اين چنين بازي داد.. تا اين كه خودش را پاره مي كرد كه اه ندارد با ناله سودا كند  ديدم ليست سياهي از ادمهاي بي سروپا دارد كه در خدمت به انها... در جنبه .... سنگ تمام..

مدت زيادي بود به رخم مي كشيد كه من تمام ايثار بودم و سخاوت براي تو .. اما جز همان كاري كه براي همه در مورد گوشت كرده بود. اخر سر ديدم اين بابا پول هم مي دهد براي اين كار!!!!!!!!!!!!

اين همان كسي بود كه مي گفت به عشق نمي توان فرمان داد!!!!!!!!!!!!