شب خیران در مدار مکر حیله گران
حالا ديگر همه چيز به حاي خودش برگشته است . همه چيز به افقي تازه تر منهي مي شود. حالا ارامشي اسريي امد است . حالا مي داتم كه تمناي وصل او كار را مي سازد. حالا مي توان در وسعتي از تنهخايي عارفانه به لحظه هايي انديشه كرد كه سرشار از نور و ايمان است . اين راهي است كه مي توان به ان سوي اين ديار انديشه كرده است كه در اين راه الزه ايوده است ه كه در ميانه كراه . ايمان در دل شب هزر ي دارد
اينك من و دل . فانوس و عشق به ن سوي اسمان . اسماني از لحظه هيا اسرايي پروازهاي تازه . حالا دلم مي رود هر شب به ان سوي اين كهكشان ها و در خيال حود مي رود تا به عرش . از ميان اين همه سياره عا و ستاره ها مي رود تا به ان جايي برسد كه راهي به سوي عرش است . خدا و مسيري كه فرشته ها مي روند. حاا لحظه هاي هر شب مرا به احدي نمي دهم كه اين وسعتي است از بيكراتعه عي تاره اينگ با چه اصراري با خدا كه مرا در وسعت مهرباتني خويش ببرد به ان سوي بيكرانه هاي هستي . حالا من مي دانم طرف حسابم جز خدا هيج كس نيست . اينك من و دل عالمي داريم از عشق . لذت . اينجا جايي است كه ني اوان به اسن سوي اين ذيتل علاي الزع ذس سيالت يافا ... يتجل جايي است كه به من اين قدرت ايمان ار مي دهد كه هران با قران باشم چشم از اين ايات اسماني نكنم ... تاشيطانها كاري نكنند و صافات صفا اين سوره صافات و اين معجزه ذكر و در ميانه كار .. من و ان سوي اسمانها.. حالا اولين تابش خورشيد در هر صبحدم را كه مي بينم عطر سوره حمد در دل و جانم جاري مي شود .و اينك زبان صبح را مي فهمم و ديگر بيش ا ز هر چيز هرگز به انتظار بيهوده اي از كسي كه واي خداي كمن اين ها كي بودند . من انتظار از چه كسي ... اين ادمهايي كه تنها به هوس راني و فريبكاري .وووووووو نها ديگر براي هكميشه رفته اند حتي شبحي از انها نيست . انها باطل بودند كه مناندتد نها براي هنيشه در ل دما جايي ندارند . جايي نيست . من و دل و خدا .. فانوس .چنان به در خانه خدا هر شب به هزاران التماس و اصرار مي روم كه زيباست مهرباني خدا و زيباتر از ان اين است كه سرشار از شوق مي شود خدا انگا كه شاهد است بنده اي براي وصل به او چنان بي تاب است كه سر از 1ا نمي شناسد اين لحظه هاي اصرار با بغضي همراه است درياي بيكران به روي من گشوده مي شود در معنا كه من با همه وجود از خدا كمك مي خواهم . اين را مي گويم كه بايد .و به هر قيمتي تنهاي تنها باشم و به تو تكيه كنم و تو بايد و بايد پناه من اميد من باشي .و انگاه در ميانه اين راز و نياز عاشقانه چشمم به قران مي رود هر ايه ان را با عطر تازه اي مي فهمم . ديگر با خدا تعارف ندارم . به او گفتم كه تو دوستدار ان هستي كه بندگان در كنار تو باشند و از تو ياد كنند و من مي خواهم با همه وجودم تنها با تو باشم همه كسم تو باشي . ناگهان دركي تازه در دلم جوانه مي زند....................... نكند مشيت بسيار بزرگي بوده است كه چنين اهريمني بيايد در اين چند سال و تو با اين تجربه هاي گرانقدر كه از او بدست اوردي راهي تازه .. كه همه چيز خداست . نديم و مطرب و ساقي همه اوست . اين بي ترديد بسيار بسيار مهم است كه در اين وسعت بيكرانه هاي تازه بي شك او يك عامل مهم بوده است . او بوده است كه درنگي تازه در من ايجاد كرد كه خود را پيدا كنم . اسراري عجيب دراين كار نهفته است . كسي مي ايد كه تو مي پنداري يك الهه مقدس است . چنان سرشار از نگاه تازه مي شوي كه حد ندارد . اين همان چيزي است كه مي تواندانسان را به اوج اسمان ها ببرد. مي روي و همه وجودت سرشار مي شود. لحظه هايت معطر و اسماني . چون در اين خيال هستي كه ان كسي كه در كنار تو ست كامل است و بي نظير است . همه چيز دارد از مهرباني هاي تازه تا زيبايي هاي همه چيز و مهمتر از همه با شوق خاصي به سوي تو امده است و مهمتر از همه دلهره اي نداري كه ادمهايي ديگري هم باشند خودتي و خودت و اين بسيار مهم است به خصوص انكه تو سرشار از بيكرانه هاي تازه اي در دوست داشتن مي شوي و هر لحظه در اين ميانه كار هستي كه مي داني در اين وادي همه چيز در راهي تازه و بسيار عميق و اكنده از تمامي احساس ايمان و عشق و اين ادم مي شود همه ذرات وجودت . دلت خوش است كه هر چه بباري مي ارزد چون همه وجودش براي توست و او همه چيزش تويي . تعلق او به يك چارچوب زندگي بيشتر ترا در اين روند تازه مصمم مي كند. به خودت مي گويي دريايي از احساس و ايمان و عشق را به پاي يك زندگي مي ريزي ... دلت به همين خوش است ..وسعت هاي تازه اي به رويت گشوده مي شود. دريايي از نگاه اسماني ات به روي او ست و او هم كه يك قدم بر مي دارد تو بي نهايت ها مي شوي.... مي خواهي حتي پيش حافظ و سعدي هم رو سفيد باشي اميدت اين است كه هر بيتي از شعر اين عارفان در او تجلي باشد . مي خواهي به ارزوي ديرينه خودت دست يابي . از ديار عشق و شعر و ادب بهترين كسي را داري . ناگهان مي بيني هر كسي كه در پيرامومت قرار دارد بي ارزش مي شود و رنگ مي بازد. اثاري در خودت مي بيني كه بيشتر و بيشتر در اين وسعت قدم مي گذاري . طراوات وشوق و ارامش و احساسي كه تاكنون در تو نبوده است . بيش از هر چيز به پاكي و پارسايي چشمانت و دلت بيشتر توجه مي كني .... چنان مي شوي كه گويي كنارت هست