شب خیران در مدار مکر حیله گران

 

 

 

 حالا ديگر همه چيز به حاي خودش برگشته است . همه چيز به افقي تازه تر  منهي مي شود.  حالا ارامشي اسريي امد است  . حالا مي داتم كه تمناي وصل او كار را مي سازد. حالا مي توان در وسعتي از تنهخايي عارفانه به لحظه هايي انديشه كرد كه سرشار از نور و ايمان است . اين راهي است كه مي توان به ان سوي اين ديار انديشه كرده است كه در اين راه الزه ايوده است ه كه در ميانه كراه . ايمان در دل شب هزر ي دارد

 اينك من و دل .  فانوس  و عشق به ن سوي اسمان .  اسماني از لحظه هيا اسرايي پروازهاي تازه . حالا دلم مي رود هر شب به ان سوي اين كهكشان ها و در خيال حود  مي رود تا به عرش . از  ميان اين همه سياره عا و ستاره ها مي رود تا به ان جايي برسد كه راهي به سوي عرش است . خدا و مسيري كه فرشته ها  مي روند. حاا لحظه هاي هر شب مرا به احدي نمي دهم كه اين وسعتي است از بيكراتعه عي تاره  اينگ با چه اصراري با خدا كه مرا در وسعت مهرباتني خويش ببرد به ان سوي بيكرانه هاي هستي . حالا من مي دانم طرف حسابم جز خدا هيج كس نيست . اينك من و  دل عالمي داريم از عشق . لذت .  اينجا جايي است كه ني اوان به اسن سوي اين ذيتل علاي الزع ذس سيالت يافا ... يتجل جايي است  كه به من اين قدرت ايمان ار مي دهد كه هران با قران باشم چشم از اين ايات اسماني نكنم ... تاشيطانها كاري نكنند و صافات صفا اين سوره صافات و اين  معجزه ذكر و در ميانه كار .. من و ان سوي اسمانها.. حالا اولين تابش خورشيد در هر صبحدم را كه مي بينم عطر سوره حمد در دل و جانم جاري مي شود .و اينك زبان صبح را مي فهمم و ديگر بيش ا ز هر چيز هرگز به انتظار بيهوده اي از كسي كه واي خداي كمن اين ها كي بودند . من انتظار از چه كسي ... اين ادمهايي كه تنها به هوس راني و فريبكاري .وووووووو   نها ديگر براي هكميشه رفته اند حتي شبحي از انها نيست . انها باطل بودند كه مناندتد نها براي هنيشه در ل دما جايي ندارند . جايي نيست .  من و دل و خدا .. فانوس .چنان به در خانه خدا هر شب به هزاران التماس و اصرار مي روم كه زيباست مهرباني خدا و  زيباتر از ان اين است كه سرشار از شوق مي شود خدا انگا كه شاهد است بنده اي براي وصل به او چنان بي تاب است كه سر از 1ا نمي شناسد اين لحظه هاي اصرار با بغضي همراه است درياي بيكران به روي من گشوده مي شود در معنا كه من با همه وجود از خدا كمك مي خواهم . اين را مي گويم كه بايد .و به هر قيمتي تنهاي تنها باشم و به تو تكيه كنم و تو بايد و بايد پناه من اميد من باشي .و انگاه در ميانه اين راز و نياز عاشقانه چشمم به قران مي رود هر ايه ان را با عطر تازه اي مي فهمم . ديگر با خدا تعارف ندارم . به او گفتم كه تو دوستدار ان هستي كه بندگان در كنار تو باشند و از تو ياد كنند و من مي خواهم  با همه وجودم تنها با تو باشم  همه كسم تو باشي . ناگهان  دركي تازه در دلم جوانه مي زند....................... نكند مشيت بسيار بزرگي بوده است كه چنين اهريمني بيايد در اين چند سال و  تو با اين تجربه هاي گرانقدر كه از او بدست اوردي  راهي تازه .. كه همه چيز خداست . نديم و مطرب و ساقي همه اوست .  اين بي ترديد بسيار بسيار مهم است كه در اين وسعت بيكرانه هاي تازه بي شك او يك عامل مهم بوده است . او بوده است كه درنگي تازه در من ايجاد كرد كه خود را پيدا كنم . اسراري عجيب دراين كار نهفته است . كسي مي ايد كه تو مي پنداري يك الهه مقدس است . چنان سرشار از نگاه تازه مي شوي كه حد ندارد .  اين همان چيزي است كه مي تواندانسان را به اوج اسمان ها ببرد. مي روي و همه وجودت سرشار مي شود. لحظه هايت معطر و اسماني . چون در اين خيال هستي كه ان كسي كه در كنار تو ست كامل است و بي نظير است . همه چيز دارد از مهرباني هاي تازه تا زيبايي هاي همه چيز و مهمتر از همه با شوق خاصي به سوي تو امده است و مهمتر از همه دلهره اي نداري كه ادمهايي ديگري هم باشند خودتي و  خودت و اين بسيار مهم است به خصوص انكه  تو سرشار از بيكرانه هاي تازه اي در دوست داشتن مي شوي و هر لحظه در اين ميانه كار هستي كه مي داني در اين وادي همه چيز  در راهي تازه و بسيار عميق و اكنده از تمامي احساس ايمان و عشق و اين ادم مي شود همه ذرات وجودت . دلت خوش است كه هر چه بباري مي ارزد چون همه وجودش براي توست و او  همه چيزش تويي . تعلق او به يك چارچوب زندگي بيشتر ترا در اين روند تازه مصمم مي كند. به خودت مي گويي دريايي از احساس و ايمان و عشق را به پاي يك زندگي مي ريزي ...   دلت به همين خوش است ..وسعت هاي تازه اي به رويت گشوده مي شود. دريايي از نگاه اسماني ات به روي او ست و او هم  كه يك قدم بر مي دارد تو بي نهايت ها مي شوي.... مي خواهي حتي پيش حافظ و سعدي هم رو سفيد باشي  اميدت اين است كه هر بيتي از شعر اين عارفان در او تجلي باشد . مي خواهي به ارزوي ديرينه خودت دست يابي . از ديار عشق و شعر و ادب بهترين كسي را داري  . ناگهان مي بيني  هر كسي كه در پيرامومت قرار دارد بي ارزش مي شود و رنگ مي بازد. اثاري در خودت مي بيني كه بيشتر و بيشتر در اين وسعت قدم مي گذاري . طراوات وشوق و ارامش و احساسي كه تاكنون در تو نبوده است . بيش از هر چيز به پاكي و پارسايي چشمانت و دلت بيشتر توجه مي كني .... چنان مي شوي كه گويي كنارت هست
ادامه نوشته

افق نگاه مردی که شرافتمندی را لمس می کند

کارگر کوره آجرپزي هنگام فعاليت روزانه

در بیکرانه یک تلاش

کارگر کوره آجرپزي

پیام روشنی که این عکس .................

 این عکس پبام روشنی دارد. انها کارگران یک کوره اجر پزی هستند. زنان و مردانی که کار می کنند تا پاک زندگی کنند.  انها در وسعت یک نجابت و غیرت کار می کنند تا لقمه نانی را بدست اورند . خوب به این عکس نگاه کن . .و.سعت معانی ان می تواند به عمق فاجعه ای که در جامعه ای که دران تباهی بیداد می کند. من دختری را دیدم که به خاطر داشتن یک گوشی و لباس هایی .... خودفروشی می کرد. من زن شوهری داری را شنیدم که برای چشیدن مزه های دیگر از راه همین سایت های دوست یابی خود را به دیگران ... با وب کم . بعد قراری تا به پیتزایی دل خوش کند و  ساعتی چوب حراج به .................. این وسعت عکس ها .و هزارن پیام ... کاش همه ما بدانیم که می توان پاک زندگی کرد و شرافت خود را در هر برهه ای به شرط انکه ..................

کارگران کوره آجرپزي هنگام صرف نهار در محل سکونت خود

تا غم دل . سبوی عشق در خلوت شب

 

اينك همه چيز ارام شده است .وهمه چيز در سايه سار شبي كه مي ايد به ارامش مي رسد. همان بس كه در سكوتي اسرار اميز با شب همراه مي شوم . با وسعتي از يك تفكر دوباره . به راهي كه رفته بودم ... باورم نمي شود كه بريدم . خود شدم و نيلوفري شدم . باورم نميشود كه من ديگر شعري براي او نمي  سرايم .ديگر براي او نمي نويسم . ديگر او قصه هاي ناتمام من نيست . ان وسعت دل كه جولانگاهي شده بود در اين وسعت تازه اي كه افقي در بيكرانه دلم شكل گرفته است همه چيز عطري دارد از اسمان ملكوت. حالا حتي اگر دلم بگيرد . خودم هستم . ديگر نه انتظاري هست كه  قصه درد هاي دلم را به كسي بگويم كه او همه كارش اين بود كه چه نقشه اي براي فريب و يا شكار ديگران ...  ديگر حتي صداي مرا نشنيد . حتي فرصت خدا حافظي را به او ندادم .. همه چيز در يك غروب شوم پايان يافت . غروب شوم او و غروب پرواز من. بايد اين پروند تباهي و گمراهي بسته مي شد. او حرفه اي تر از ان بود كه من فكر مي كردم . اما من به مدد بيكرانه هاي دلم كه هر روز در وسعت تازه اي معطر مي شد ديدم اين كسي كه دركنار من است جز نيرنگ هيچ ندارد. كه كارش جز اين نبود. من با خداي خود عهدي كرده بودم كه به راه او بروم اگر كسي به دلم امد بهتر از من باشد. همان تصور باطلي كه من از اين ادم داشتم كه در ان زمانه هاي نخسيتن وقتي ان رنگ و لعاب دروغين عشق اسماني را به خود زد ديري نپاييد كه اشكار شد اين ادم چيزي در چنته ندارد. چيزي كه عرضه مي كرد تنها براي فريب بود. اگر دران مرداد ماه شوم تصنيف شوق دوست را در گوشي اش به همراه داشت هم براي فريب بود. پليد ترين شيوه اي كه يك ادم مي تواند بكار ببرد. اما هر چي بود تمام شد. من ارام و صبور به زيبايي لحطه هايم فكر مي كنم . پاييز در چشم من بهاريست كه شكوه زيبايي هاي يك احساس را در شكوفه هاي سيب دلم حس مي كنم. من عابري خسته بودم كه راهي دور  ودراز را در پيش گرفته بودم . كار به جايي رسيد كه نفرينم مي كرد اين خبيث سياه دل . تنها به جرم گله عاشقانه كه قدر خودت را بدان.. و راه صدق را ....در اين وسعت دل.. ارزش خودت را به حد پايين نياور كه ابزار كور هوس كساني بشوي كه حتي پول انها را هم تامين كني . اين هنر نيست كه كسي در نهايت يك حس دوستي به تو پولي بدهد و تو انها  را دو دستي به كسي بدهي ........  اما در گرماگرم يك حس گرايي تازه بودم كه ديدم اين سياه دل به هيچ معجزه اي هدايت نمي شود. او كمتر از ان س هوس باز است كه به شوق گناه كبيره اي كه مي كرد خرج طرف را هم مي داد... اما نه از جيب خود.... وقتي خوب فكر كردم تعجب من بيشتر مي شد كه اين ادم ان قدر تشنه است كه ساعت 15 كه سگ از لانه اش در ان گرماي سوزان شهر بيرون نمي ايد به بهانه باشگاه بدن سازي ... قرار مي گذارد تا در سياه چالي  خود را به ....   اما اين ادم همان كسي بود كه زماني فكر مي كردم ارزش ان را دارد كه با نماز بخوانم ........د اين بار كه امد و چند روزي اينجا بود هرگز چادر نمازش را برنداشت . تنها دغدغه اش اين بود كه با پوشش هاي ........ با ادمهايش .... جالب بود كار او/// يك كرخه را داشت كه تو هم جريانش را مي دانستي  با اين كار با همه ادمهايش جلوي تو////// و بعد مي گفت اين كرخه است/!!!!!!!!!  ببين نهايت پليدي و   فريبكاري اش را؟ اين ادم در زماني كه نبودي دركنارش چي مي كرد/ان روز فكر كردم دارم اشتباه مي بينم  نه اين اينجا چي كار مي كنه ... با سراسيمه گي تمام داشت مي رفت ... جا خوردم. اين ادم اينجا؟ اما وقتي مرا در مقابلش ديد جا خورد.!!!!  اينجا ؟ اها ... مي دونستم مي ايي .....  چه جوري؟ حس ششم من گفت اين يك وسعت تازه بود اين همان چيزي بود كه از همه چهره ش داد مي زد كه داستاني هست . حس ششم؟ اينجا در فرودگاه / من هيچ نشانه اي نداده بودم كه مي ايم .. اين از انجا و در اين وسعتي كه مي امد اول و اخرش ./.  واي واي .. كاش بودي و مي ديدي... مي خواست اداي ادمهاي بسيار خونسرد... گوشي اش پر بود از پيام هاي مشكوك.....  گوشي من ؟ كجاست ...  با سراسيمه خاص ... مي دانست چه خبر است . اين ادم در ان زمان دراوج شفافيت بود با من ...  در همان دوس ه پيامي كه دران گوشي بود حساب دست من امد اين ادم تا چه حد ذليل زير خواببيدن است ..... همني . كه بايد شارژ انها را بخرد و پول دستي بدهد و ساك و همه چيز/  بعد مي ايد به من كه منو با خدا اشتي بده . قران مي خوام بخونم .. من به اوج خلوت مي روم و اين ادم در وسعت نقشه هيا تازه .. تابستان براي او فرصتي بود كه از درس و مشق وو.  و ادمهايي بايد مشق او را خط بزنند.   اين ادم كار و زندگي من شده بود . اخرين برگ را روي كردم اما نگرفت. ديدم اين ادم هركاري بكني بايد به پنهان كاري اش ادامه دهد. وقتي در روزهايي كه با بچه اهايش امده بود حرمت سفره و ميهماني را هم ناديده گرفت . وقتي درجريان ماهيت پنهان كاري اش قرار گرفتم باز به او فرصت دادم اما اين ادم در  لجنزار بود . از اين ادم انتظار بيهوده است كه به راه دل بيايد .  اين فاصله اي كه اينك ايجاد شده است بهتراز هر زمان ديگري مي توان ماهيت او را شناخت . ماهيتي كه مي تواند درسي باشد براي من . و همه كساني كه نگاه اسماني به عشق دارند. اين ادم كسي بود كه نقش خود رابسيار حرفه اي بازي كرده بود. حتي دراين اواخر يكي از دوستان من كه او را ديده بود برداشت او اين بود كه چقدر او مظلوم است . اين حرف را خودش هم زده بود در ان روزهاي اول كه قصد ديداري ميان ما بود اين موضوع را من مطرح كردم كه نمي ترسي به جايي كه هرگز نيامدي بروي ؟ گفت من انقدر مظلوم هستم كه ..... مهارت او اين بود كه چنان اعتماد سازي كاذب مي كرد كه مي مانند و مانند جويباري روان كه با ارامش به سوي دشت مي رود به اغوش تو مي امد  زيباترين احساس را  ايجاد مي كرد ه كه كمتر كسي مي تواند در يك ديدار چنين حسي را .. حتي اگر اين براي سكس به حلوت كسي برود چنان دل مي برد كه  طرف مي ماند استاد بي رقيب در فضا سازي دوستي هست ..در اين ميان من و س بوديم كه به ماهيت او پي برديم و كساني مانند كرخه و ديگراني مانند س ق بايد و اي ت ... سالهاي سال نمي توانند به ماهيت او  دسترسي پيدا كنند . من  از اين روي موفق شدم كه  او رابشناسم كه با تمام وجود به سوي خلوت دل رفتم ..سعي كردم به بصيرتي در شناخت ادم ها دست يابم.. اصرار پنهاني او براي رفتن به كلوب دوست يابي با تكيه بر روش هاي خاص براي من سئوال ايچاد كرد كه اين ادم چرا اين همه .... و ان روز كه با صداقتي خاص گفت كه به گوگل مي رود تا مقالات اجتماعي را پيدا كند براي درس مدرسه ... من سجده شكر كردم اما ديدم خدايا چرا ته دلم جور ديگري هست و جدالي با د لم ايجاد كردم كه بابا ول كن اين همه ترديد /  صداقتي از اين بهتر كه خود ش زنگ زده و مي گه من فلان جا مي روم و بس كن ......  لحظه خاصي بود و من ان روز از دلم خوشم نيامد و دلگير شدم .. اما وقتي خوب فكمر كردم دلم را مي شناختم گفتم اخه اين چي منرگشه كه اين همه.... لحظه اي دلم سوخت گفتن باشه برم ببين اين دل چي مي خوهاد بگي .. اقا چشمتت روز بد نبيسننه كه تا رفتم اي دي اش را كه زدم ديدم واي .ي اين ادم چناتن سرگرم هست كه .......... 

ديگر همه چيز تمام شده بود. ان لحظه اي بود  كه همه چيز دست من امد ...   اين ادم بي شرف حتي تاكيد كرده بود كه من  حتي از اسم كلوب دوست يابي بدم مي ايد .... و من ترسم از اين نبود كه چت مي كند .و    نه  نه اين از اينچا قول و قرارها را تعيين مي كرد  كه برود ... ماجراي س قصا يكي از ساده ترين ادمهايش بود كه من فكر مي كردم اگر با همه بود به اين ادم   نه .......... اما وقتي در متن ماهيت اين روباطه با هم دو تايي قرار گي فلتم  دست هاتيم را روي سرم برده ببينم ايا شاخ در اوردم يا نه ........و

 ...صريا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسم هاي عجيب غريبي هم روي تو مي گذاشت از همان قالب اصلي .... ساماني    مسي ش د سامي جئن  ساميا؟؟؟؟؟؟؟؟  

زماني در متن نهايت پليدي اش قرار گرفتم كه اين ادم با چه حسي از نفرت خودش به كلوب مي گفت . من شك نكردم  صداقتش را تحسين كردم  و سرشار از شوقي شدم كه اين ادم با من به مرحله صداقت رسيده است كه .. من كجاي كار بودم كه دلم مي سوخت كه اين ادم مثلا گير گرگ ها نيفتد اما ديدم  كه  اين خودش دريده ترين ادم است . و پرونده سياهي دارد در اين كار .... اين همان چيزي بود كه من بعد از مدت يك سال....  داستاني بود در ين وسعت كه اين ادم نهايت مكر و حيله بود...  در شگفت مي مانم كه زني تا اين حد در عين برخورداري از نهايت هاي ازادي عمل چنين بازي هايي را صورت دهد. دلم ارام و مهربان بود و كاري كرد كه من فحاش شوم . كاري كرد كه از زبان من ناسزايي بيرون بيايد . كاري كرد كه من در وسعتي از يك پرخاشگري قرار گيرم. به عمد دست به كارهايي مي زد كه من به او ترديد كنم . هدف او اين بود كه با اين كار احساس من به او كم شود. او هميشه مدعي بود كه در ازادي من عاشق مي شوم . ديدم كه او در اين ازادي چي كرد.... اما هر چه بود گذشت . گاهي دلم پر ازغم مي شود. كه كسي سالهاي سال با دل ارام و خوبي بازي كند. من در ان تيرماه سياه دل بريده بودم ... چون دستم امد كه اين ادم به چه كثافت كاري هايي دست مي زند اما براي او بودن من در كنارش بسيار ارزش داشت . به  هر فيمتي ماند. اما چه ماندني .. باز كارهاي خودش را مي كرد. به جايي رسيدم گفتم هر كاري مي كني بكن اما در اينجا مهري بورز و مرا سرشار كن اما او بادل سياهي كه داشت بدتراز هميشه .. كرد. اما با نقشه هاي خاص .. كاري مي كرد كه خودت كوله بار خودت را جمع كني و بروي .. دم از نياز به تو مي زداما همه اينها حرف هاي پوچ براي فريب توبود. در ان سوي ديار كسي ارام و  غريب به دشتي مي نگرد. ساده و بي ريا و مهر بر لب زده مي رود. هيچ كسي را نداشت كه تو بازي اش داد. به زباني ساده گفتم. نه هيچ چيز از تو مي خواهم و. نه خودت را كه تو ...... تعلق داري .. مي خواهم ارزوي من بر اورده شود پيش دلم رو سفيدم كن .......... مي خواهم به خدا بگويم اين بنده خوب توست .كه سرشار از نجابت و پاكيست و جز تو به هيچ انديشه نمي كند. پارسايي در همه چيز اوست .نه در كنار من كه همه ارزوي من بود. مي خواستم وقتي به ان دور دست ها مي نگرم تو در دلم باشي . و دل من . من باور كرده بودم كه گفتي من مالك مطلق دل تو خواهم بود. من دلم را به تو دادم كه نگه دارش باشي به سرعت به سوي خدا رفتم تا بي نهايت هاي شكر او را به جاي اورم كه اميني دارم در نهايت شرم عشق. سر از پا نمي شناختم از شوق  كه مهرباني امده است . اما اينك دل خسته و خموش مي روم . مي داني به خدا الان چي گفتم؟ اي خداي بزرگ من به سوي تو امدم بازگشت به سوي تو . دست هايم را بگير تا اسير  ادمهايي هفت رنگ نشوم تو بايدثابت كني كه مهربان هسته و شكسته دلان را تو پناهي  من به اميدي كه اين ادم همراه دلم به سوي تو شوم انرا انتخاب كرده بودم ... من يك لش بي خاصيت نخواسته بودم كه هزار نيرنگ در كارش باشد و دل ما را ........ او حتي از نام ديار خود فرصت طلبي كرد تا/........   اما            اينك امده ام . از ان روز هم امده بودم كه اين كس باشد در كنار من  تا از تو به او بگويم تا او سرشار از عطري تازه شودو نشد. شانس ما بود كه دراين وسعت كسي امد كه نيرنگ بازي او را كسي نداشت . اينك با دلي شكسته امده ام . مددي كن تا اسير و درمانده نشوم . مني كه در وسعت سجده هايم فرياد مي زنم كه كمكم كن بيش از ين ..........  مددي كن تا تو جاي همه چيز را بگيري.................... چنان باش كه روز قيامت سربلند باشم .....غم دل نام اين دل نوشته من بود. سرانجام با تصنيفي از استادم شجريان....  مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو................    و يادم امد از اينكه دل شكسته اي را ازار ندهيم . انهايي كه هيچ كسي را ندارند و هيچ توقعي ندارند. نداشتن و نخواستن همه فلسفه زندگي انهاست . انها دلشان به خلوتي در دل شب خوش است ... اين دل خسته ها... اين خاك نشينان عشق .....

غروب از راه رسيده است / اين همه زيبايي هاي نياز يك خسته دل است . انگاه كسي  از راه مي رسد كه مدعي اسماني بودن عشق مي زند ...  اما گاهي ساعت ها به او فكر  مي كنم.. انكس كه حتي سيبي را دوست نداشت تنهايي بخورد كسي كه خود را فراموش كرده بود تا همه چيز را در وسعت يار خود ... به فنا رسيده بود. ايا حق او اين بود كه اين همه بازي داده شود. تنها به اين هوس كه ديگراني را كه كارشان هوس است داشته باشد و دو ساعتي با انهايي پيتزايي بخورد و ارزان تر از هويج خود را عرضه كند...... يادش نمي ايد كه اردك وحشي را انقدر نگه داشت در... تا ... .و بلدرچيني ... اما ايا .وقتي  كه دشت با كارد تكه هاي عسل موم دار حراسان شمالي را در دبه ......... ايا اينها او را به خود نياورد كه خيانت نكند و  قدر مهرباني هاي صادقانه را بداند....................................................  شب امده است با دسته گل نيلوفر و من با اين دنياي عرفاني مي روم تا شوق حضور در كلبه ام را ه كه مانند دلي سرشار از عشق را مي ماند........... عجيب است اين دل ما وكلبه ما چقدر به هم شباهت دارند. من و د ل و كلبه ................ و فانوس اين همراه هميشه .... خلوت من................................

اي قلب من
از تنهايي هايت شكايت مكن و دلتنگ مباش

چرا كه تنهايي از عشق پاك تر است...
اي قلب من

با تنهايي ات به نرمي رفتار كن و وي را سرزنش مكن

چرا كه او تنهاي تنهاست ...
اي قلب من
به تنهايي ات پناه بده و وي را از خود مران

چرا كه او از ترس رانده شده به تو پناه آورده...
اي قلب من
تنهايي ات را دوست بدار

به پاس شبهاي تاريكي كه اشك گونه هايت را نوازش داد
و پريان كوچك گم شده را ميهمان دلتنگي ات كرد...
تو تــنـهـا به دنيا آمده اي و تــنـهـا از دنيا خواهي رفت...
اي قلب

مناز ديوارهاي سخت اين دنيا به ستوه نيا و براي رهايي تقلا مكن
تو از آسمان به زمين آمده ایو به آسمان باز خواهي گشت
و تو ای بیکرانه های دلم  تا ان سوی اسمانها  پرواز مرا شاهد باش.

در وسعت تنهایی ام ببین تا بی نهایت ها ارام و تنها می روم

ای کعبه دل ، ای بیکرانه عشق . این سرزمین پاکی ها.

ان سوی اسمان مشرق را خوب بنگر   کسی می اید به مهربانی .

سوزی در دل!!!

 

.....................................................

اين ادم خوش همه چيز را شروع كرد و ان بدبخت را در چاله انداخت . حالا زماني است كه مي توان دراين فاصله اي كه ايجاد شده است بيشتر به ماهيت شيطاني اش پي برد. مردي جوان كه تازه نامزد كرده اسن از راه مي رسد و بستني فروش است . اين ادم خوب طرف را وارسي مي كند واين دستش مي ايد كه بدجور مي شود اين ادم را خام كرد... مي رود در جلدش و شروع به عشوه و علامت دادن مي كند ... اين جوان هم كه بدش نمي ايد دست به كار مي شود. همه چيز به سادگي حل و فصل مي شود و طرف بعد از دو روز راهي خانه اش مي شود. مي بيند كه همه جا مرتب است و نشاني هست كه او با كسي ...  اين جوان همه چيز را بادصداقت مي گويد.... هدف اين است كه اين ادم را در مشتش داشته باشد شايد يكي از دلايلش اين بود كه بستني هايش تامين شود و نه ماه هم سودي از فروش بستني در يك مدرسه را ببرد. سر انگشتي حساب كند پول نشاه بازار كركس در امده است.و  ماهي حدود صدهزار تومانبرايش سود دارد . به خادم مدرسه هم اجازه نمي دهد در اين كار دخالت كند. بهترين راه اين است كه با او دوست بشه ... رابطه نامشروع و اين ادم كاركشته در دادن گوشت هم كه مشكلي ندارد.. مي رود و به سرعت تا اخر كار و  ناله هايش شروع كه تو چقد رخوبي و از اين حرفها و كركس ما قدر ما را نمي داند و  كاش ....

اين ادم هم شروع به مخ زني مي كند كه ايده هاي ....... بلندي دارد در كار و اسنده مالي و مدتي درمصر درس خواتنده و پدرش نصف املاك شهر را دارد و  نشني هايي ها مي دهد كه اينحا و انجا مال است و  در اينده نزديك تقسيم كه بشه برات  صد ميليون كنار مي زارم ......... اين هم  نه نه عزيزم ..........  فداتبشم ..  اما ته دل ... خوبه ها ... پس حسابي هواشو داشته باشم وو

عزيزم بيشتر نمي خواهي أ فردا بيام دلم تنگ مي شه برات .. باشه. به ياد مني /. از اين كوس شعرها رديب مي كند .و مي رود در كار خود و رد يان ميانه . چه كسي مي ايد بي مقدمه با مردي در هر سن . مگر طرف  كرم داشته باشد كه هي علامت بدهد. هيچ كس به اين سرعت نمي رود با كسي قاطي بشه .  از اينجا اشكار شد كه اين ادم هوس باز بود و عياش و از هر فرصتي برايي ارضاي خودش... اين زن سينه چاك بود كه براش صف كشيده اند . اما اين دروغش هم برملا شد. اين در ميان هم جنسان خودش چيزي نداشت . از هر جهت پايين تر بودو من فكر مي كردم دست كم سه ماه طول مي كشد تا اين ادم با او قراري در بيرون .اما وقتي رفت و دران عصر شوم ... چقدر عجله داشت كه در همان مكالمه كوتاه مدتش با ما زود تمام كند... شايد او با كابوسي از چيزهايي كه دارد روبرو هست . اما براي ساكت كردن ادمهايش دست به هر كاري مي زد اما در اين ميانه بهاي ان نيز بسيار دشوار بود. من دريافتم او به عمد دارد كوتاهي مي كند . درارايه يك حس تازه ... ان شب وقتي مانند گاوميش بازمانده در باتلاق نفس مي زد حساب كار دستم  امد اين داشت در نهايت خواري با ادمهايي مانند كرخه ................ وقتي بيست هزار تومان دادم به اين كار فكر كردم كه چرا بايد اين همه هزينه براي كسي بشود كه از ان سر دنيا  بيايد و با هزاران استرس اينحا بماند و رفتاري كه از او مي ماند ابهام و ترديد بيشتر و مي رود پشت سرش را هم نگاه نمي كند و قتي با فرهاد به طو راتقافي حرف زدم به خودم گفتم اين هم حرفي گذري است اما دران ساعت كه ان دو نفر امدند بيش از هر چيز ياد او در..  كه تفاوت از كجا تا كجا هست . به ياد حرف حسين افتاد م كه كسي با تو باشد كه دركنتر از يك ساعت در كنار تو باشد اما اين ادم با اين ماهيت تاريك  هيچ چيزي براي من نداشت . ان دونفر امدند .و در نهايت ادب و زيبايي . باورم نشد .. وقتي يكي از انها براي كاري اماده شد دلم نگران شد . او بسيار مودب بود. دلم سوخت . اما كسي بود كه اول واخرش دروغ و نيرنگ بود و به يك نفر هم قانع نبود به همه مي گفت همه كسم تويي چنان نقش بازي مي كرد كه شيطان درمانده مي شد چه برسد به ادميزاد. تحت هيچ شرايطي زير بار واقعيت نمي رفت . فكر مي كرد اين طوري مي تواند چهره اي از متانت  از خود نشان دهد اما  اولين برداشتي كه مي كردي اين بود كه اين ادم براي پوشاندن حقيقت دست به هرانكاري مي زند. بعد متوجه مي شدي كه اين ادم از چه روش هايي براي تبرعه خود بهره جويي مي كند.مهمتر از همه براي از دست ندادنت چنان تعصب داشت كه مي ماندي .... بسيار صبورانه و خونسرد... اما همين كه احساس مي كرد تو نرم شدي كار تمام بود دوباره همان بازي .... هر كسي را به جوري تشنه نگه مي داشت .. براي او فرقي نمي كرد طرفش داراي چه ماهيتي باشد . او همه  فن حريف بود. كارهايي در دلربايي مي كرد كه همه انها را دوست داشتند. اگر به خانه ات مي امد چنان رفتار مي كرد كه گويي اين اون ادم نيست كه اين همه ازارت داده است /. انگار همسرت هست ... در سكس هم همين بس كه از ناف خود چنان القائات سكسي به تو مي داد كه ياد جاهاي ديگر .... اما در اين هنگامه كه شب دوباره امده است به ميهماني دلم .و  در اين ميانه غمي مي ايد . چه طور اين دلش امد اين چنين ما را سرگردان كند و اسير  بدانسان كه فريادها زدم . گناه من اين بود كه در وسعتي از بيكرانه ها او را دوست داشتم .من ان بودم كه در متن قران زلف هاي سياهش را گذاشته بودم ومن ان بودم كه تا بيكرانه هاي اسمان با ياد او بودم . دلم مي گيرد  فريادها زدم  ناله كردم اشك ريختم التماس كردم كه كسي در اين بيكرانه عشق مچنون تو شده است اما  هر بار ناله هاي مرا به مسخره گرفت . من ان بودم كه ساعت ها در عالم خيال با او گرم گفت و گو بودم و دردهاي خود را بيان مي كردم . اما او كارش اين بود كه در فريب ديگران باشد. هر بار من در وسعتي تازه رفتم او دهن كجي كرد و مخفيانه كار خود كرد و روسياهي براي خود گذاشت . من  خانه نشين شده بودم . التماس كردم كه رحمي به بيكسي من كند . زيباترين شعر هايي را كه درغربت يك بي كس تنها ....   اما دردل سنگ او ./.. هيچ اثري نكرد.... صدايش را از من محروم كرد. و به كاري هايي پرداخت كه در دخمه ها و سياه خانه هاي هوس سرگرم  كارهايي بود كه از ....  مرا در وسعت بهانه هاي خود مي برد كه من با كركس هستم . با كي ها هستم .. همه اش بهانه بود كه حتي يك صدا را  از من دريغ كند. اين وسعت خيانت او بود. اما وقتي مي خواست براي چاپيدن بيايد چنتان رنگ عوض مي كرد كه مي ماند و در اين ميانه كار  اين نهايت هاي يك پليدي بود . اما دراين ميانه زمستان رفت و روسياهي به ........  اينك گرچه من دلم گرفته است اما و  اما دراين ميانه كار بايد به او و به قدرت بي پايان خدا بيش از هر زمان ديگري متكي باشم .  بيكرانه هاي تازه اي در راه ند او مرا بازي داد اما بازنده نيز شد.  من نمي دانم او چگونه او اين روزگار را مي گذراند............

معجزه ذکر

شب از راه که می رسم کلبه ای به نور عشق به فانوس روشن می شود. درختان اقاقی و سرو در چشم انداز ان سوی پنجره در  دل شب بسان همدمانی سرشار از یک حس تازه را تداعی می کنند به خصوص  زمانی که باران بیاید  رقص سماع این همدمان ترا به وسعت یک حس تازه می برد.. به سجده می روم ... نور فانوس را کمتر و کمتر می کنم در سکوتی اسرار امیز ...در سجده حرف های تازه میان من وخدا زده می شود. خدایا مرا به بصیرتی تازه ببر تا درک کنم ان روز حساب را . تصویری روشن از هفت اسمان را ... در ایات قرانی که خوانده بودم در سجده ام مرور می کنم رب العرش العظیم .....بیکرانه عارفانه ای در سجده م ایجاد می شود. شوق زیبایی در دلت ایجاد می شود  یه عشق و  شور عارفانه ... انگار خدا را حس می کنی ... حر فهای تازه ای در دلت جان می گیرد . بیکرانه ای از یک نور بی انتها.... ان خداست . احساس تو این است که مانند یک پرستو شده ای ....  از سجده بر می خیزی دوباره دلت هوای سجده ای دیگر ... به عذر خواهی روی می اوری .  خودم می دانم چه دسته گل هایی به اب داده ام ...... و باید عذری عمیق از او .  و شکر او که با مهربانی مرا پذیرفت ..   بی همتایی خدا را و .وصف های او را بر زبان می اورم  دنیای از معانی در دلم نشانه روشنی از رحمت اوست .   به شکر این حلاوت نمازی می خوانم ... به ان سوی اسمان می نگرم   افقی تازه است ابرها دارندارام می روند و ستاره ها پیدا و  پنهان .... کار که تمام می شود به قران روی می اورم . هر سوره ای عطر تازه ای دارد. با نگاهی عمیق انرا می خوانم خدایا شکرت  که مرا به این افق اوردی ...  یک سینه میوه و  دیدن اینها نیز ... چایی دم می کنم عطر چای .....  لقمه نان و پنیر  و انگورشام من است . فانوس را خاموش می کنم تا وسعت ذکرم به ان سوی اسمان ها برسد . وای خدای من این وسعت ذکر در این وادی شب برای من وسعتی بی ۱پایان است که مرا به خود ........... هر بار که ذکر را جاری می کنم وسعت دلم سرشار از جذبه اسرار امیزی می شود . دلم از ذکر بر نمی گیرد  و چه قدرتی دراین ذکر نهفته است . هیچ چیزی مرا به خود نمی گیرد و همه اش عالم روحانی است .  دلم نمی خواهد از ذکر جدا شوم ... تمام که می شود به خودم فکر می کنم... به زائری که مصمم است باید برود و مهاحر است و به این اراده ای که خدا داده است . من  یک ماه پیش گرچه این کارها را می کردم اما بیهوده در انتظار صدایی بودم اینک صدایی از ان سوی اسمان ها می اید ...... دلم به بیکرانه رفته است و بیش از هر چیزی این را دانسته ام که خدا وند در وسعتی تازه مرا رهایی داده است از دام مکری که جز شیطان و ایادی ان ..............  به سجده می روم و به خواب و نیمه شبی گویی کسی صدایم می کند بیدار و به سجده می روم و سحرگاهان دنیای تازه ای از قران و نماز و ذکر وووووووووووووو و به سرکار می روم و روزی سرشار از امید و تلاش ...................  گاهی دلم می گیرد که چرا با این دل نامردی کردند و  خیانت های بی شمار .وووووووووووووووووووووووو   اما هر چی هست از هر فرصتی برای خواندن قران که کتاب هدایتی است بی نظیر ..

معجزه ذکر