تا غم دل . سبوی عشق در خلوت شب
اينك همه چيز ارام شده است .وهمه چيز در سايه سار شبي كه مي ايد به ارامش مي رسد. همان بس كه در سكوتي اسرار اميز با شب همراه مي شوم . با وسعتي از يك تفكر دوباره . به راهي كه رفته بودم ... باورم نمي شود كه بريدم . خود شدم و نيلوفري شدم . باورم نميشود كه من ديگر شعري براي او نمي سرايم .ديگر براي او نمي نويسم . ديگر او قصه هاي ناتمام من نيست . ان وسعت دل كه جولانگاهي شده بود در اين وسعت تازه اي كه افقي در بيكرانه دلم شكل گرفته است همه چيز عطري دارد از اسمان ملكوت. حالا حتي اگر دلم بگيرد . خودم هستم . ديگر نه انتظاري هست كه قصه درد هاي دلم را به كسي بگويم كه او همه كارش اين بود كه چه نقشه اي براي فريب و يا شكار ديگران ... ديگر حتي صداي مرا نشنيد . حتي فرصت خدا حافظي را به او ندادم .. همه چيز در يك غروب شوم پايان يافت . غروب شوم او و غروب پرواز من. بايد اين پروند تباهي و گمراهي بسته مي شد. او حرفه اي تر از ان بود كه من فكر مي كردم . اما من به مدد بيكرانه هاي دلم كه هر روز در وسعت تازه اي معطر مي شد ديدم اين كسي كه دركنار من است جز نيرنگ هيچ ندارد. كه كارش جز اين نبود. من با خداي خود عهدي كرده بودم كه به راه او بروم اگر كسي به دلم امد بهتر از من باشد. همان تصور باطلي كه من از اين ادم داشتم كه در ان زمانه هاي نخسيتن وقتي ان رنگ و لعاب دروغين عشق اسماني را به خود زد ديري نپاييد كه اشكار شد اين ادم چيزي در چنته ندارد. چيزي كه عرضه مي كرد تنها براي فريب بود. اگر دران مرداد ماه شوم تصنيف شوق دوست را در گوشي اش به همراه داشت هم براي فريب بود. پليد ترين شيوه اي كه يك ادم مي تواند بكار ببرد. اما هر چي بود تمام شد. من ارام و صبور به زيبايي لحطه هايم فكر مي كنم . پاييز در چشم من بهاريست كه شكوه زيبايي هاي يك احساس را در شكوفه هاي سيب دلم حس مي كنم. من عابري خسته بودم كه راهي دور ودراز را در پيش گرفته بودم . كار به جايي رسيد كه نفرينم مي كرد اين خبيث سياه دل . تنها به جرم گله عاشقانه كه قدر خودت را بدان.. و راه صدق را ....در اين وسعت دل.. ارزش خودت را به حد پايين نياور كه ابزار كور هوس كساني بشوي كه حتي پول انها را هم تامين كني . اين هنر نيست كه كسي در نهايت يك حس دوستي به تو پولي بدهد و تو انها را دو دستي به كسي بدهي ........ اما در گرماگرم يك حس گرايي تازه بودم كه ديدم اين سياه دل به هيچ معجزه اي هدايت نمي شود. او كمتر از ان س هوس باز است كه به شوق گناه كبيره اي كه مي كرد خرج طرف را هم مي داد... اما نه از جيب خود.... وقتي خوب فكر كردم تعجب من بيشتر مي شد كه اين ادم ان قدر تشنه است كه ساعت 15 كه سگ از لانه اش در ان گرماي سوزان شهر بيرون نمي ايد به بهانه باشگاه بدن سازي ... قرار مي گذارد تا در سياه چالي خود را به .... اما اين ادم همان كسي بود كه زماني فكر مي كردم ارزش ان را دارد كه با نماز بخوانم ........د اين بار كه امد و چند روزي اينجا بود هرگز چادر نمازش را برنداشت . تنها دغدغه اش اين بود كه با پوشش هاي ........ با ادمهايش .... جالب بود كار او/// يك كرخه را داشت كه تو هم جريانش را مي دانستي با اين كار با همه ادمهايش جلوي تو////// و بعد مي گفت اين كرخه است/!!!!!!!!! ببين نهايت پليدي و فريبكاري اش را؟ اين ادم در زماني كه نبودي دركنارش چي مي كرد/ان روز فكر كردم دارم اشتباه مي بينم نه اين اينجا چي كار مي كنه ... با سراسيمه گي تمام داشت مي رفت ... جا خوردم. اين ادم اينجا؟ اما وقتي مرا در مقابلش ديد جا خورد.!!!! اينجا ؟ اها ... مي دونستم مي ايي ..... چه جوري؟ حس ششم من گفت اين يك وسعت تازه بود اين همان چيزي بود كه از همه چهره ش داد مي زد كه داستاني هست . حس ششم؟ اينجا در فرودگاه / من هيچ نشانه اي نداده بودم كه مي ايم .. اين از انجا و در اين وسعتي كه مي امد اول و اخرش ./. واي واي .. كاش بودي و مي ديدي... مي خواست اداي ادمهاي بسيار خونسرد... گوشي اش پر بود از پيام هاي مشكوك..... گوشي من ؟ كجاست ... با سراسيمه خاص ... مي دانست چه خبر است . اين ادم در ان زمان دراوج شفافيت بود با من ... در همان دوس ه پيامي كه دران گوشي بود حساب دست من امد اين ادم تا چه حد ذليل زير خواببيدن است ..... همني . كه بايد شارژ انها را بخرد و پول دستي بدهد و ساك و همه چيز/ بعد مي ايد به من كه منو با خدا اشتي بده . قران مي خوام بخونم .. من به اوج خلوت مي روم و اين ادم در وسعت نقشه هيا تازه .. تابستان براي او فرصتي بود كه از درس و مشق وو. و ادمهايي بايد مشق او را خط بزنند. اين ادم كار و زندگي من شده بود . اخرين برگ را روي كردم اما نگرفت. ديدم اين ادم هركاري بكني بايد به پنهان كاري اش ادامه دهد. وقتي در روزهايي كه با بچه اهايش امده بود حرمت سفره و ميهماني را هم ناديده گرفت . وقتي درجريان ماهيت پنهان كاري اش قرار گرفتم باز به او فرصت دادم اما اين ادم در لجنزار بود . از اين ادم انتظار بيهوده است كه به راه دل بيايد . اين فاصله اي كه اينك ايجاد شده است بهتراز هر زمان ديگري مي توان ماهيت او را شناخت . ماهيتي كه مي تواند درسي باشد براي من . و همه كساني كه نگاه اسماني به عشق دارند. اين ادم كسي بود كه نقش خود رابسيار حرفه اي بازي كرده بود. حتي دراين اواخر يكي از دوستان من كه او را ديده بود برداشت او اين بود كه چقدر او مظلوم است . اين حرف را خودش هم زده بود در ان روزهاي اول كه قصد ديداري ميان ما بود اين موضوع را من مطرح كردم كه نمي ترسي به جايي كه هرگز نيامدي بروي ؟ گفت من انقدر مظلوم هستم كه ..... مهارت او اين بود كه چنان اعتماد سازي كاذب مي كرد كه مي مانند و مانند جويباري روان كه با ارامش به سوي دشت مي رود به اغوش تو مي امد زيباترين احساس را ايجاد مي كرد ه كه كمتر كسي مي تواند در يك ديدار چنين حسي را .. حتي اگر اين براي سكس به حلوت كسي برود چنان دل مي برد كه طرف مي ماند استاد بي رقيب در فضا سازي دوستي هست ..در اين ميان من و س بوديم كه به ماهيت او پي برديم و كساني مانند كرخه و ديگراني مانند س ق بايد و اي ت ... سالهاي سال نمي توانند به ماهيت او دسترسي پيدا كنند . من از اين روي موفق شدم كه او رابشناسم كه با تمام وجود به سوي خلوت دل رفتم ..سعي كردم به بصيرتي در شناخت ادم ها دست يابم.. اصرار پنهاني او براي رفتن به كلوب دوست يابي با تكيه بر روش هاي خاص براي من سئوال ايچاد كرد كه اين ادم چرا اين همه .... و ان روز كه با صداقتي خاص گفت كه به گوگل مي رود تا مقالات اجتماعي را پيدا كند براي درس مدرسه ... من سجده شكر كردم اما ديدم خدايا چرا ته دلم جور ديگري هست و جدالي با د لم ايجاد كردم كه بابا ول كن اين همه ترديد / صداقتي از اين بهتر كه خود ش زنگ زده و مي گه من فلان جا مي روم و بس كن ...... لحظه خاصي بود و من ان روز از دلم خوشم نيامد و دلگير شدم .. اما وقتي خوب فكمر كردم دلم را مي شناختم گفتم اخه اين چي منرگشه كه اين همه.... لحظه اي دلم سوخت گفتن باشه برم ببين اين دل چي مي خوهاد بگي .. اقا چشمتت روز بد نبيسننه كه تا رفتم اي دي اش را كه زدم ديدم واي .ي اين ادم چناتن سرگرم هست كه ..........
ديگر همه چيز تمام شده بود. ان لحظه اي بود كه همه چيز دست من امد ... اين ادم بي شرف حتي تاكيد كرده بود كه من حتي از اسم كلوب دوست يابي بدم مي ايد .... و من ترسم از اين نبود كه چت مي كند .و نه نه اين از اينچا قول و قرارها را تعيين مي كرد كه برود ... ماجراي س قصا يكي از ساده ترين ادمهايش بود كه من فكر مي كردم اگر با همه بود به اين ادم نه .......... اما وقتي در متن ماهيت اين روباطه با هم دو تايي قرار گي فلتم دست هاتيم را روي سرم برده ببينم ايا شاخ در اوردم يا نه ........و
...صريا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسم هاي عجيب غريبي هم روي تو مي گذاشت از همان قالب اصلي .... ساماني مسي ش د سامي جئن ساميا؟؟؟؟؟؟؟؟
زماني در متن نهايت پليدي اش قرار گرفتم كه اين ادم با چه حسي از نفرت خودش به كلوب مي گفت . من شك نكردم صداقتش را تحسين كردم و سرشار از شوقي شدم كه اين ادم با من به مرحله صداقت رسيده است كه .. من كجاي كار بودم كه دلم مي سوخت كه اين ادم مثلا گير گرگ ها نيفتد اما ديدم كه اين خودش دريده ترين ادم است . و پرونده سياهي دارد در اين كار .... اين همان چيزي بود كه من بعد از مدت يك سال.... داستاني بود در ين وسعت كه اين ادم نهايت مكر و حيله بود... در شگفت مي مانم كه زني تا اين حد در عين برخورداري از نهايت هاي ازادي عمل چنين بازي هايي را صورت دهد. دلم ارام و مهربان بود و كاري كرد كه من فحاش شوم . كاري كرد كه از زبان من ناسزايي بيرون بيايد . كاري كرد كه من در وسعتي از يك پرخاشگري قرار گيرم. به عمد دست به كارهايي مي زد كه من به او ترديد كنم . هدف او اين بود كه با اين كار احساس من به او كم شود. او هميشه مدعي بود كه در ازادي من عاشق مي شوم . ديدم كه او در اين ازادي چي كرد.... اما هر چه بود گذشت . گاهي دلم پر ازغم مي شود. كه كسي سالهاي سال با دل ارام و خوبي بازي كند. من در ان تيرماه سياه دل بريده بودم ... چون دستم امد كه اين ادم به چه كثافت كاري هايي دست مي زند اما براي او بودن من در كنارش بسيار ارزش داشت . به هر فيمتي ماند. اما چه ماندني .. باز كارهاي خودش را مي كرد. به جايي رسيدم گفتم هر كاري مي كني بكن اما در اينجا مهري بورز و مرا سرشار كن اما او بادل سياهي كه داشت بدتراز هميشه .. كرد. اما با نقشه هاي خاص .. كاري مي كرد كه خودت كوله بار خودت را جمع كني و بروي .. دم از نياز به تو مي زداما همه اينها حرف هاي پوچ براي فريب توبود. در ان سوي ديار كسي ارام و غريب به دشتي مي نگرد. ساده و بي ريا و مهر بر لب زده مي رود. هيچ كسي را نداشت كه تو بازي اش داد. به زباني ساده گفتم. نه هيچ چيز از تو مي خواهم و. نه خودت را كه تو ...... تعلق داري .. مي خواهم ارزوي من بر اورده شود پيش دلم رو سفيدم كن .......... مي خواهم به خدا بگويم اين بنده خوب توست .كه سرشار از نجابت و پاكيست و جز تو به هيچ انديشه نمي كند. پارسايي در همه چيز اوست .نه در كنار من كه همه ارزوي من بود. مي خواستم وقتي به ان دور دست ها مي نگرم تو در دلم باشي . و دل من . من باور كرده بودم كه گفتي من مالك مطلق دل تو خواهم بود. من دلم را به تو دادم كه نگه دارش باشي به سرعت به سوي خدا رفتم تا بي نهايت هاي شكر او را به جاي اورم كه اميني دارم در نهايت شرم عشق. سر از پا نمي شناختم از شوق كه مهرباني امده است . اما اينك دل خسته و خموش مي روم . مي داني به خدا الان چي گفتم؟ اي خداي بزرگ من به سوي تو امدم بازگشت به سوي تو . دست هايم را بگير تا اسير ادمهايي هفت رنگ نشوم تو بايدثابت كني كه مهربان هسته و شكسته دلان را تو پناهي من به اميدي كه اين ادم همراه دلم به سوي تو شوم انرا انتخاب كرده بودم ... من يك لش بي خاصيت نخواسته بودم كه هزار نيرنگ در كارش باشد و دل ما را ........ او حتي از نام ديار خود فرصت طلبي كرد تا/........ اما اينك امده ام . از ان روز هم امده بودم كه اين كس باشد در كنار من تا از تو به او بگويم تا او سرشار از عطري تازه شودو نشد. شانس ما بود كه دراين وسعت كسي امد كه نيرنگ بازي او را كسي نداشت . اينك با دلي شكسته امده ام . مددي كن تا اسير و درمانده نشوم . مني كه در وسعت سجده هايم فرياد مي زنم كه كمكم كن بيش از ين .......... مددي كن تا تو جاي همه چيز را بگيري.................... چنان باش كه روز قيامت سربلند باشم .....غم دل نام اين دل نوشته من بود. سرانجام با تصنيفي از استادم شجريان.... مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو................ و يادم امد از اينكه دل شكسته اي را ازار ندهيم . انهايي كه هيچ كسي را ندارند و هيچ توقعي ندارند. نداشتن و نخواستن همه فلسفه زندگي انهاست . انها دلشان به خلوتي در دل شب خوش است ... اين دل خسته ها... اين خاك نشينان عشق .....
غروب از راه رسيده است / اين همه زيبايي هاي نياز يك خسته دل است . انگاه كسي از راه مي رسد كه مدعي اسماني بودن عشق مي زند ... اما گاهي ساعت ها به او فكر مي كنم.. انكس كه حتي سيبي را دوست نداشت تنهايي بخورد كسي كه خود را فراموش كرده بود تا همه چيز را در وسعت يار خود ... به فنا رسيده بود. ايا حق او اين بود كه اين همه بازي داده شود. تنها به اين هوس كه ديگراني را كه كارشان هوس است داشته باشد و دو ساعتي با انهايي پيتزايي بخورد و ارزان تر از هويج خود را عرضه كند...... يادش نمي ايد كه اردك وحشي را انقدر نگه داشت در... تا ... .و بلدرچيني ... اما ايا .وقتي كه دشت با كارد تكه هاي عسل موم دار حراسان شمالي را در دبه ......... ايا اينها او را به خود نياورد كه خيانت نكند و قدر مهرباني هاي صادقانه را بداند.................................................... شب امده است با دسته گل نيلوفر و من با اين دنياي عرفاني مي روم تا شوق حضور در كلبه ام را ه كه مانند دلي سرشار از عشق را مي ماند........... عجيب است اين دل ما وكلبه ما چقدر به هم شباهت دارند. من و د ل و كلبه ................ و فانوس اين همراه هميشه .... خلوت من................................