. هر پيامي مي دهد مانند يك غلام مي بوسي و بدان عمل مي كني و سرشار از شوق مي شوي . شب و روزت عطري از طراوات و اميد را تجربه مي كنند به عالم خلوت نيمه شبت نيز بهاي تازه اي مي دهي .. همه چيز به سرعت دگرگون مي شود و با  در و ديوار ساعت ها حرف مي زني .. هر تصنيفي را با عطري تازه .... برو  ليلي سوي شارع نظر كن كه مجنون ناگهان مي ايد امروز .... و خواجه :  هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود.....  اين غزل را به عنوان ....... مبناي عشق ما حساب مي كنيم وو مي گردم و مي گردم مي بينم كه سراج ان را خوانده است  و  من با چه سوزي ان را گوش مي كنم و ابروي يار ما درنظر مي ايد و من گويي او را در متن دست هايم حس مي كنم ..........داستان عجيبي است . دگرگوني به اين وسعت؟ به سوي شهرش نماز مي خوانم ... از هر فرصتي براي نوشتن براي او .... حتي در ماشين و حتي با نور .. گوشي تلفن همراه......  راننده عبوسي به نام مولوي داشتم كه بسيار خسيس بود... او از روشن كردن لامپ داخل  ماشين در شب امنتاع مي كرد و من با گوشي ... به كار خودم ... انقدر پيام برايش مي دادم كه چشم هايم كه مانند چشم هاي گربه شب را مانند روز مي ديد براي هميشه ضعيف شد.... من تجربه عشق ورزيدن را داشتم اما نه دراين حد كه بسيار كم باريدم ووطرف به جنون  عشق رسيد. اما اينجا فكر مي كردم از اين ديار كه محبوب من است  كسي امده است كه حافظ در مدح ان سمرقند و بخارا را...............  اما عجيب بود كه پس از دو ماه اين طرف ما به تدريج احساسي كه را بروز مي داد در فضاي عشق  رو به كاهش نهاد......... با حالتي از صداقت و نجابت دليل اين كار را مدعي بود كه كركس ....دارد اذيتش مي كند   ...  و از اين حرف ها.... ترسيم چهره اي بسيار خشن و عاري از هر گونه حس عشق و دوست داشتن از كركس چيزي بود كه بسيار بسيار مي گفت /.. من هم به شدت دلم  مي سوخت كه خدايا . چرا اين ادم خوب ...... تا ين حد مورد ظلم و تعدي قرار مي گيرد . تا اينكه روزي اس ام س براي من از طرف اين ادم صادق كه در عمرش دروغ هم اصلا؟

علي جان سلام عزيزم ........كمرم به شدت درد مي كند پريود شدم .. ان دفعه يادته كه كمرم درد مي كرد اين دفعه هم!!!!!!!!!!!!!!! 

 خوب به اين پيام نگاه كردم .............  و الان كه دران فضا قرار مي گيرم زماني بود كه من بي نهايت هاي يك حرمت و ايمان و اعتماد را به او داشتم ... چشم بسته همه چيز او را براي خودم مي پذيرزفتم....

عزيز؟ اين اس ام اس جريانش چيه ؟  اين را پس از ساعت ها كه بگم يا نگم و روم نمي شد و از اين حرفها و در ان زمان دل به دريا زدم

جوابش اين بود اها اها اونو مي گي؟ اونو براي كركس دادم ..... ( ياداوري كنم كه اين ادم صبح همان روز مي گفت كه با كركس بدجور دعوام شده است ...و چه قدر ناله كرد كه سرنوشت شومي دارد....... اره براي كركس دادم ... رفته بود فيروزاباد... اين را براي او دادم ..

 يعني براي او  شماها كه كارد و پنير هستيد.  

اره  اما اين جور چيز ها را هم داريم ... با هاش قهر بودم اس ام اس زدم . اي بي شرف بي حيا..... كيو داري سرشو شيره مي مالي ؟  كركس ؟   

مگه اسمش چيه ؟ قربانعلي و من علي صداش مي كنم.......................!!!!! اره .. علي صداش مي كنم..... . ته دلم هم شك كردم كه نكنه اين ما را اسكول كرده وو سوتي دادنشو اين حور ي مي ماله به من... ما هم گفتيم باشه اما در گوشه اي از مغز ما اينا جمع شد...  علي ؟  هزار جور فكر از اين ادم نه براي اينكه  اين اس ام س كه ماهيت او....  همه اينها در حالي بود كه من بايد در وسعت تازه اي درك مي كردم كه كاسه اي هست .

بعدها ديدم طرفش اسمش قربان است و هيچ پس.وندي ندارد ... پس اين ادم گي ب.ود؟

براي من يك چيز مهم بود اين ادم در ان زمان از صداقت هاي بيكرانه ها و اين كه شير زن ايل ... چنان است كه زمين زير پايش مي لرزد.....!!!1. يا اين حرفها داشت سر ما را شيره حسابي ... گرچه بعد ها خود مبتلا شد به  نوعي از اين كلمه شيره هايي كوه ماراياش چونبا..................

انقدر خونسردانه و طبعي اين  ماجراي كوچك اما بسيار معنا دار را گفت و بعد چهار تا عشوه امدو   رفت براي  كاري ديگر....  اما اين علي كي بود؟  هيچ دروغي دوام نمي اورد...  بعد ها دست ما امد كه جريان چي هست و اين ادم كي بوده است و اين ادم دران زماني كه سينه چاك بود كه همه كس هم هستيم و هيچ كسي نيست در ميان ماو  هزاران قسم و ايات كه ......بي تو زندكي كردن براي من بسيار دشوار و غير ... است...اولين نشانه ها از اين كه اين ادم از روش پليدي براي  كارخود از همين جا .  چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود.... اين را الان داره سراج با چه حسي مي خونه و يادم امد كه اين را چقدر در ان زمان گوش مي كردم وسيمايي از او را ... عكسي كه براي من اي ميل داده بود را جلوي خودم و ساعت ها با اين اوازها و روياهاي من  واي چه شب هايي و روزهايي ..... يه هو مي ديدم ساعت سه شب شده است .... مي رفتم نماز شب كه اين ادم مرا به بيكرانه هاي اسماني برده و است ... صبح هم  انقد ر توي روياي او بودم كه ناگهان مي ديدم ساعت شده است يازده و من سركار نرفتم ... در د پايم هم كه نگو   درد كيلو چنده ........... همه را بي حيال بچشسب . به اين عشق اسماني ...........  دراين ميانه كار بود كه همه جيز را فداي او و او چي مي كرده است.

 تلفن كه اسمشو نيار...  نه نه واي كركس !!!!!!!!!!!!!!  اس م اس هم كه   به هزار بهانه ارسال نمي شه به من ...   حساب كن چه وضعيتي داشتم .  به كسي كه اين همه دوسش داري حتي تك هم ...............ان قدر اياكار را ادامه داد كه حتي در سال هاي بعد هم كه اين  تا حدودي مي شد به او زنك بزنم يه حوري بررررررراي من بود و ني ترسيد كهد براش مشكلي  از سوي كركس ... هر دو ماه يك بار هم  سياه بازي خاصي مي كرد كه كركس يقه گيري كند  كه اي فلان .... شذ به زنم ...  و اين حرفعا و ما هم درمانده مي شديم .... داستاني بود وحشت ناك  .. كار و زندگي و درد مزمني كه ...  در كمرم يك تومور خطرناك بود و من  .... پشتم داشت مي سوخت درو ديوار را مي گرفتم و راه مي رفتم اما اين ادم  داشت كار خودش را مي كرد....... همه چيز مانند جادو شدن بود.  اسير و درمانده اين ادم... اين هم اوج مستي بود. اينجا هم كه مي امد سراپايش را از هر جهت ... و انجا هم سرگرم شكار بود و كلوب هم  ...  كوچكترين گله از او اين بود كه من دچار بيماري رواني شده ام ....  دلم برات مي سوزه بيچاره.... اين چيزي بود كه بايد من از اين ادم .... دچار او شده بودم .. كاري از دست من ساخته نبود.... اسيري در مانده شده بودم... عذاب وجدان  كه چرا با چنين ادمي بايد باشم ... قدرت هر ابتكار عملي از من گرفته شده بود.. جدالي در جبهه ديگر داشتم وقتي صدايش را شنيدم كه با لحني بسيار منفور كلمه اي را تكرار مي كرد بر خاستم  قران را روي سينه ام گذاشتم و به سجده رفتم ... لباس خود را پوشيدم و در غريبانه ترين لحظه بي كسي به راه افتادم و خودم را به بيمارستان ميلاد رساندم . جاي سوزن انداختن نبود. راننده جوان يك اژانس موسوم به دهكده  با من بود و همه كار كرد. بيش از  دوساعت وقت خودش را گذاشت  تا من بتوانم بستري شوم. در ان وقت شب كه از نيمه گذشته بود كار بسيار دشواري بود. اما خدا كمك كرد و سيد جلال همان پول هشت هزار تومان را گرفت او منجي من بود و بارها زنگ زد و دلجويي كرد... درگير كار عروسي اش بود. اما ان غروب كه خواهرم براي امضاي عمل جراحي ام امد بيست هزار تومان اندكي كمتر از من پول گرفت كه بحشي از ان براي كرايه اتومبيل اژانس بود. يك سال بعد فهميدم اين خانم محترم كه تنها فاميل من در اينحا بود را كسي اورده بود. زيدش بود.. اما اين زن در ان وضعيت بيماري من پول اژانس را گرفت .از اين ادم تا ان ادم در ان ديار ... ظاهرا همه هم كلاس هم اند ودر يك كلاس درس خوانده اند.....اما همه چيز فرصت تازه اي بود تا خودم باشم . بازگشت به درون به دل به ان سوي اين زمين .اين خرابه غم زده . اگر در ان عصر دلهره اور چشم انتظار صدايي بودم كه  از گوشت و خون من بود و سياه دللان از ان منع مي كردند من تنهاي تنها بودم ... تنها در وسعتي تازه از يك حس بازگشت .. من در اوج دردهاي جسمي و روحي زندگي كردم .. اما اين سياهكار حرفه اي دراين انديشه بود كه كسي مانند مرا بيشتر به روز سياه بنشاند. كسي كه يك پيام را از من دريغ مي كرد.يك فكر مرا ازار مي دهد/ من با كي بودم دراين سالها. از عفريته اي در كوير به سوي وادي ديگري نهايت هاي پليدي و سياه بازي . مكر اين ادم دومي را شيطان نداشت . او در صف مقدم سپاه ابليس يك عمر و عاص واقعي هست . اگر د ران نيمه شب ضجه هايش را مي ديدي من جاي خود كه گرگ گرسنه زار زار  به حالش ...  چنان با حالتي از يك حس ....  مي گفت واي دارم مي سوزم كه گويي در قعر جهنم است . ما رفتيم و همه جاي شهر گشتيم و ان پودر را بدست اورديم... چقدر افسوس خورده بودم كه كاش پول بيشتري با خودم برده بودم كه يك اسپري خوب برايش مي خريدم....تا امدم و جو  خانه را و او را كه ديدم فهميدم اين ادم سياه بازي كرده است .دست من امد كه اين ادم براي اينكه عكس ها را ديلت كند اين نقشه را ..  اين زن طمعكار شب قبل وقتي سكه ها را ديد همه جور عكس ........ اما شب بعد اين سياه بازي را ........................راستي اينها داراي چه ماهيتي كاسبكارانه هستند؟که این چنین در جلد ادمها می ایند.... خیلی دشوار ست شناخت این ادمهای که برای ساعتی خوش بودن تن به هر ذلتی می دهند