ان شب عاشقانه ها
چندان مي كرد. من در سرزمين حيراني بودم . من مي دانستم جغرافيايي ناتمام اندامش يكي پس از ديگري در اين وسعت عشق بازي اش عرضه مي شود من هنوز اندرخم يك كوچه بودم . سرزمين حيراني اندام او و من در جستجوي واژه ها بودم اندام او بزمي بود . ضيافتي در سكوت شب. ارامشي در نگاه او موج مي زد / چون مي در پياله اي . كه رطلي گران . من گويي در برابر ديوان تازه اي از بهترين غزلها ايستاده بودم . همه چيز در وسعت عشق اسماني سير مي كرد. چشم ا.و مژه هاي او / همه جاي او به مانند افرينش تازه اي بود. مانند اين بود كه عابري خسته در دل كوير سوزان ناگاه به واحه سر سبز رسيده است و بركه را با اب زلال و نيلوفري را ديده است . و در ان وسعت كوير اين واحه چه احساسي را زنده مي كرد. من ان عابر خسته اي بودم كه به اين واحه رسيده بودم . من حيرانتر از هر سرگردان عاشقي بودم . من به اين مي انديشيدم كه مگر مي شود ياري اي چنين مهربان يافت د راين برزخ بي رحمي هاي زمانه ؟ دل شب و اين همه افق مهرباني همه چيز به زيبايي بي نهايت بود. دستهايش بوي عطري مي داد . همه جاي كلبه ما گويي در سراپاي اين حضور چون باغي پر از گل و ريحان شده است . من كتابي از عشق را دوباره مي خواندم .گاه در چهره ارام او خير مي شدم . مژه هايش در هر برهم زدني دلم را به افق حيراني تازه تري مي برد. رنگ چشمان او مستي و خماري را عرضه مي كرد. يك دنيا شرم را هديه مي كرد . انچه كه من سالها در خلوت خود به ان مي انديشيدم اينك در برابرم يافته بودم . اين گوهر از كجا امده بود/ من در برابر اين عظمت عشق مانده بودم . لب ان چون هلال ماه بود. صداي او دنياي تازه اي بود. هر كلامي كه بر زبان جاري مي كرد عطري از يك معناي تازه داشت . دلم مي خواست به او نگاه كنم . اين همه جاذبه در او/ و دست هايش را كه گرفتم اتش فشاني بود . سرش را روي شانه هايم گذاشت بي انكه از من بخواهد كه سكوت كنم من ساكت ماندم او به سرعت به خواب رفتم ... ارامشي داشت مژه هايش را مي ديدم گويي ساعتها به خواب رفته است . صداي ارام نفسش را حس مي كردم دست در كمند او داشتم و ارام نوازش مي كردم . براي او اين لحظه ها جاودانه بود. وقتي به ياد مي اورد با احساسي زيبا بيان مي كرد كه دست هاي گرم من در كمند زلفش چه ارامشي به او داده بود. سرش چون دسته گل ياس عطري مي داد . سنگيني سرش را حس نمي كرد و به جاي ان همه احساس او در دلت جاري مي شد و دلم به تپشي تازه روي اورده بود. در ميانه كار سرش را روي سينه ام گذاشت و من سرش را به ارامي در اغوش گرفتم.دستهايش را روي شانه من گذاشت. عجيب بود كه من احساس مي كردم دسته گلي را در اغوش دارم و اين عشق اسماني چه ارامش اسرايي مي داد. زبان من به شكر بود . فانوسي مي درخشيد و محرم راز خلوت نيمه شب ما بود. فانوس ديگري شده بود . گويي حس تازه اي گرفته است .. عطر درخشش نورش نيز عطر عشق مي داد و به صد زبان سرشار از حسي تازه بود. نسيمي مي امد از پنجره كوچك كه نوازش گر اين بزم ما بود. همه چيز عطري مي داد عطري از نهايت حرمت عشق . من به اينده اين پيوند مي انديشيدم .... كه چه خواهد شد . ايا مي توانيم بيكرانه هاي تازه اي را در دستور كار عشق . اين خطري بود كه هر عشقي را تهديد و ما نيز در امان نمانديم .. زماني شد كه من به بيكرانه هاي تازه اي رفتم و تنهاي تنها شدم و از يار ما جز سايه اي مبهم نماند... من ناگزير شدم به خلوت نيمه شبم در وسعتي تازه عطر .و بويي تازه بدهم . بايد اين راه را تنهايي مي رفتم . اين بيكرانه رنگي نداشت گرچه شايد مي شد بهتر از اين باشيم اما راه عشق راهي دشوار بود. من او را نشانه اي ديده بودم كه تماميت صداقت و عشق باشد تا راه را گم نكنم .... نيامد به راه ما و كمتر از خلوت ما . روزي از خلوتم سئوال كرد مي داني چي گفت: راستي از اين تنهايي وحشت نمي كني ؟ خنده ام گرفت . اين سئوال نشان مي داد كه او نيامده است در حالي كه مي گفت دلت را به من بسپار تا محرم تو باشم تا پرده دار حريم دلت . شب عاشقان شبي است زيباتر از هر سپيده صبح در يك روز بهاري . شب هايي تنهايي در كار نيست . رسولاني در كنار توهستند اگر به چشم دل بنگري . انگاه كه به سجده مي روي دست هاي مهرباني را بر شانه هاي خود . و اين يار ما از چه چيزي پرسيده بود؟ اها ؟ از اين كه ايا من نمي ترسم ؟ شب تنهايي ما شب شكفتن عشق هاي تازه بود به ان سوي اسمان . خدا در دلم امده بود. اشك هاي گرم من و رازهاي سر به مهر نيازهاي من و درد دل هاي من .....
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ ساعت 16:28 توسط ناصر كاظمي
|