و مي بيني اين ادمي كه:

چي : چه خبر شده است ؟  داشتم  مي رفتم ديدم در زير تيغ افتاب ساعت سه عصر زني چشم به ان سوي خيابان دوخته است .... در جايت ميخكوب مي شوي و مي بيني وانتي از راه مي رسد . .وانت ؟ اول فكر مي كني كه مي خواهد ادرسي را از او بپرسد . اما در كمال تعجب سوار مي شود . به خودت مي گويي اين جوان 23 ساله با اين زني كه حدود چهل سال سن دارد چي كار دارد .

نه نه فاميلش هست . شايد خاله اش باشد اما صحنه اي مي بيني كه تكانت مي دهد . درهمان ثانيه ها حركاتي را مي بيني در داخل اين وانت اينها بد جور به هم چسبيده اند.... لبي و دستي و ناگهان اين خانم انگار در ماشين نيست . اما بود و گويا كاري داشت مي كرد/ خدايا اين چه داستاني هست ؟ اينها دارند چي كار مي كنند . تو به درخت ناروني تكيه داده اي  و هيچ پرنده اي و چرنده اي در اينجا نيست . بايد هم نباشد اما اينها در اين گرماي سوزان چي كار مي كنند . به سرعت باد دور مي شوند  قرارشان جايي هست براي مذاكره.... اين مذاكره رمز است .... يعني كارهاي بد به قول بچه ها... 

 همه چيز به خوبي تمام مي شود و دلي از عزا در مي اورند و سياه بازي ها .  ان جوان خام داراي زندگي بود. دختري بخت برگشته امده بود به هزاراميد كه با او زندگي كند ....

اما در يك روز وقتي ادا واطوارهاي اين زن را كه ديد هوش از كله اش پريد ... شايد اين جوان تقصيري نداشت ... اين ادم را اگر كسي مي شناسد مي داند براي فريب چهار تا ادم چه كارهايي مي كند . ادا و اطوار در زبان . راه رفتن .و قر دادن و يه جوري هي علامت دادن .. از ان كارهايي كه زن هاي حرفه اي مي كنند ... و اين جوان خود راباخت و گم كرد و ديد اين بابا فرداي ان روز امد و دارو ندار خود را ريخت وسط و گفت . به به عجب لعبتي است و اين همه مهربان و اين اندام زيبا و اين صداي دلبرانه ....  و  اما در پس اين پرده نمي دانست اين افعي چه خواب هايي را ديده است . خبر نداشت كه اين ادم از دل هاي شكسته نگذشته است و بي رحمانه  انها را به روز سياه نشانده است و دست بردار نيست .

 اما رنگ باخت اين ادم ... شد مانند همه اين ادمهايي كه كاسبي مي كنند.  زماني بود كه فكر مي كردم روح دردمند او مي تواند مرحمي باشد كه تو بداني در اين جهان كساني هستند كه  سرشار از نجابت هستند اما اما ...واي خدايا اين حيله گران مكار چي مي كنند . اينها را اگر هاليوود بداند سراپايشان را طلا مي گيرد.

 بازار گرم اين ادم ها  هميشه گرم بود . اين كسي بود كه مي توانست ادم ها را فريب دهد .  از عشق اسماني كه اين ادم  از ان حربه اي براي فريب ساخته بود . زماني به جايي رسيد كه رسوا شد. چون به باطل بود. چون با فريب كارهاي خود را سامان مي داد . يك معماي پيچيده بود. براي او اين مهم نيود كسي صادقانه به ياد او باشد . اولين هشدار خدا را جدي نگرفت . چرا او به دنبال دل هاي شكسته بود؟ چي مي خواست كه بي رحمانه مي امد.... اما زمان همه چيز را روشن كرد. حالا ديگر احساسي نبود يك بازي بي شرمانه را  شاهد بودم ...اما عجيب است كه تو با صداقت بيايي مهرباني كني و در اين ميانه هنوز دو روز نگذشته دريابي كه او به يادش نمانده است كه اين ادم تا كجا أ همين ادم تا دو روز پيش چون نياز مادي به تو داشت زير سنگ هم كه بود با تو بود  باورم نمي شود در مقابل من دجالي بي چشم و رو قرار دارد . اين ادم از چه جنسي است . وقتي در كنار كسي مي رود همه چيز را به پاي تو /. يعني من اين هستم ... تو مي ايي همراه مي شوي مي خواهي نشان دهي نه مانند س كه مفتي همه چيزش را ... حرفي تازه ...اما اين ادم همان كسي هست كه مي بيند جواني مي ايد و بستني مي اورد و درانديشه فرو مي رود . پس از سالها تجربه در شكار هاي فراوان اينك  سوژه تازه اي دارد . خوب برانداز مي كند  و به خودش مي گويد نه خوب است .. شروع به عشوه گري مي كند و با زبان ... و با رفتار... مدتي با او مي رود مي بيند واي اتش تمام است . و چي مي كند و مي رود و يه هو به ياد مي اورد كه خوب است اين سوژه را با كسي در ميان بگذارد  به اين شكل :

 سلام عزيزم ..خوبي ؟ يه چي بگم ؟ يك دوست پسر پيدا كردم ..... هه هه هه ...

نه بابا؟  دوست پسر؟ با تو ؟ اره با من بدجور پيله هست .مي گه مي خوامت . مي خواهم براي يك بار شده است كسي  صاحب من باشد

.و من : جدي مي گي ؟ كي هست  ؟ چه جوري اخه  مگه مي شه ؟ اره براي ما بستني مي ياره و مي گه مدير فروش يك شركته .... ماهي سه ميليون .در امد و اما من ازش خوشم نمي ياد... تو دلم نمي ره... چكار كنم ....

و من مي روم به محكش ...اما در ته دلم همه چيز دستگيرم مي شود ... سه روز پيش جمعه  ساعت سيزده بود و   اره تو اردو !!!!!!!!!!!! هستيم با همكاران .... رفتند نهار بگيرند اما صداش يه جوري هست .. من باور ميكنم ... كجا ... تر اطراف شهر قيروزاباد؟    خوشحال مي شم كه اين ادم به تفريح خودش هم مي رسه ... دوساعت  بعد انگار كسي ازمن خواست به ا. زنگي بزنم .... در كما ل تعجب خاموش است !!!  چهار ساعت / ساعت 8 شب مي شود روشن اما بر نمي دارد و انقدرمعطل مي كند تا جايي پر سرو صدا پيدا كند .. تا دروغش اشكار نشود ..اره توايستگاه هستيم داريم بر مي گرديم . و سه روز بعد وقتي داستان را گفت تازه فهميدم اين ادم با كي بوده است . ابله اي با رمز كركس صاحب زندگي او ست اما برده واقعي .. و درفصلي ديگر كه از اين ادم چه استفاده ابزاري كرد و مي كند بماند ..... و ... ان روز وقتي گفت پول چايي مي خواهد!! دستي را روي پشاني خود كشيدم كه شاخ را لمس كنم .... واي خداي من ؟  اره بايد رام بشه و بگم ماموريت ؟ روز جمعه .... گرچه شش ماه بعد فهميدم كه داستان چي هست /...  اينها دستشان در يك پياله بود.. اما براي انكه در ارامش باشد و همه كار را خودش بكند و هر وقت هوس كرد چند دقيقه با تو حرف بزند تا تو را داشته باشد يك زندگي هم به تو و با هزار كلك كه اي واي كركس امد و امد وووووووو   / و اين كار براي اين بود كه برود با ادم ديگري /// در شهر خودش چند نفر و در شهرهاي مهم هم .. صرفه جويي ارزي .... حالا تو 5 سال به پاش عشق ريختي و در دلت حسي بود كه اين ادم ووو  اما افسانه پوچي بود و ناگهان به خودت امدي و ديدي اي دل غافل كه اين چي كاره بود .... نامي كه وحشت دارد. بردن ان ... اما .... دلم به ارامش خلوتي در دل شب خوش ست تا به اين پديده عظيم فريب فكر كنم ... . درسهاي بزرگي كه مي توان از اين كار گرفت . درس هايي كه مي توان به پارسايي تازه رسيد..... به خود و به سرزمين دل ... اخر كار دستمان امد كه انها يك مشت ادمهايي بودند كه از سوي اين مهره ادمها را شكار و از انها همه جور ... چه كسي مي گويد در سرماي زمستان كه برف و بوران مي ايد جايي گرم و نرم با همه امكانات براي يكي از ادمهايش فراهم شود و لنگر بيندازد و به يمن  تلاش هايي موفقيت اميز ه... عزيز .... حالا با عزت و احترام در پايتخت به كارهايي خودشان هم مي رسند و اين كه بي نهايت از مسافرخانه هاي متروك بهتر است . كه بيست نفر در يك اتاق نمور  كه به قول يكي از دوستان ... بهترين ادمهايش دزدند....  خوب اينها از دستاوردهاي ادمشان هست كه از طريق همين سايت هاي مجازي .... دوست يابي مي ايند و .... كدبانوگريشان هم كه خوب است كلي ادم جمع كردند تا كارشان راه بيفتند....  همه اينها به لطف تكه گوشتي ناقابل .. .. و ادا اطوارهايي ان چناني كه شيطان هنوز اين فناوري هاي جديد را نه ديده و نه شنيده است .... حالا تو خود بخوان از اين ماجراي سرسام اور ....

.