خناسان همچنان بي رحمانه به سوداگري سرگرمند و در سياه خانه دل جز فريب چيزي نمي دانند . خدا دلشان را كور كرده است . هيچ مهرباني را نمي خواهند . انها با دروغ زندگي كردند . دل انها از جنس سنگ سياه است . وسعت بيكرانه اي است در اين همه گرداب فريب . ان زمان در شگفتي حرف او بودم كه به عشق نمي توان فرمان داد. زماني ديدم چيزي ندارد. نقش بازي مي كند و كافيست وانمود كني دوستش داري و هرچه دارد دو دستي تقديم مي كند . باشد !!!! حالا ديگر نيازي نداري . دو روز پيش زير سنگ هم پيدايت مي كرد چون پولت را مي خواست الان به حودش مي گويد به من چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راست مي گويد سوداگران اندام براي يك ساعت در دخمه هاي سياه مي روند و تن به هر ذلتي مي دهند و نامش را مذاكره و خاله عزيزي هست اين ادم .... كه چه مهرباني دارد به ...... از يك زاويه خوب كه نگاه كردم ديدم تا كجا ناز س را مي كشد و مي رود و مي گويد مرده شور اين دل مرا ببرند كه برايش مي سوزد. نه نه /// جواب تلفنش را نمي دهم و چهار ساعت بعد مي رود و به كجا رسيده است كه در تيغه افتاب در يك ايستگاه اتوبوس منتطر مي ماند تا عزيزش بيايد و ..... بعد دو روز بعد وقتي مي خواهد از حال او با خبر شود طرف يادش مي رود كه به او نگفت زن دارد و يه هو از دهانش در مي رود كه اره ان قرص ها را باجناق!!!!!!!!!! من داده بود/
چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باجناق .. و ان سوي تلفن صدايي گرفته و بغض الود مي ايد يك لحظه مي شود كه فكر مي كند خط روي خط افتاده است صداي يك پير زن است؟
نه نه همين ادم است كه خبر ناگواري مي شنود .چ.ون اين ادم هركسي را شكار مي كرد بايد مطلقا مال خودش باشد ... اما حالا مي ديد كه طرف بايد براي همان دوساعت برود و از دل س در بياورد و س هم با دكي هست و اين كشنده است . اين بار نيز تيرش به سنگ مي خورد ....
دو روز پيش اين ادم مي گفت اره اره ..س گفته است كه سه سوت دك ي را نيز كنار مي گذارد دين و دنياي او اين ادم ميشود الان دو ريالي اش مي افتد كه سركار هست و بدجور هم هست و مي فهمد كه س گرگ تر از اين ادم است . .و به فكر فرو مي رود كه چه كلاه گشادي سرش رفته است و مي ماند .... اما اين ادم اينها برايش مهم نيست . مهم اين است كه اين ادم س را شكار كرد و بايد داشته باشد . يك دلستر انار هم مي ارزد . صرفه جويي ارزي گامي است . و معلمان شغلي دارند در راستاي انبيا و اين را اينك در مجله اي مي خوانم ... كاش من يك معلم بودم ..... ايا در ميان انها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه ..... غروب از راه مي رسد و من به كلبه خود مي روم ..... تا خلوتي ديگر و به اين دجالان بينديشم و راز ان خاك باچون /////