مي مانم   اين چه ماحرايي هست . اين ادم سه ساعت پيش حرف ديگري زده بود. مي گفت نه نه حالا حالا ها بايد در خماري صدايم بماند. نه  دوست ندارم صداشو بشنوم اما همين ادم چهار ساعت بعد دراغوش او قرار مي گيرد اما اين بار با رمز مذاكره .. جريان به شفافيت قرار است بگذرد اما در متن اين كار چون مي داند من روند كار را دارم مي ايد نقش بازي مي كند .. اه مگه زوره ؟ نه نمي خوام .... اما چون به خلوت مي روند ان كار ديگر مي كنند ... چنان سناريوي اين بازي را مبهم مي كند كه كه تو مي ماني وو.  يك حسرت عظيم در دلت مي ماند . و دوراني سياه كه چي مي كرد در ان سالها كه تو فكر مي كردي بهترين احساس را مي تواني به پايش .. . لحظه شماري براي ديدار به خوبي مي گذشت اما وقتي بر مي گشت داستان به سرهت مسير ديگري را تجربه مي كرد و مي ماندي كه اين ادم همان كسي بود كه در خلوت تو امده بود؟ ان لحظه ها به خوبي مي گذشت اما اينك اثري از او نبود وحتي يك بار هم ياد ان حضور ؟

پس داستان چي بود . انهم دو روز بعد با شتاب به سوي كسي ديگر مي رفت . حتي حرمتي براي خودش در نظر نگرفت ؟ كار خودش را خوب توجيه  مي كند و واي عزيز م بدجوري گرفتار من است بايد ببينه مرا . مي ترسم .... حالش بد بشه . همه اش تقصير توست . ماجرا را به سادگي بيان كرد كسي مزاحم من شده است اما به مشورت ما اين شد كه ريشه اين مزاحمت را برررسي كند در پي تماس و دو روز نشد ديديم اي بابا اين خودش را بزك كرد كه در جايي او را دركافي شاپي ؟  دلمان چه ساده خوش بود كه مبادا ...  سنگين باشد و از اين حرفها ...

 ديگرخبري نشد تا سه چهار ساعت و خودمان را كشتيم  و خبري نشد ...  ان روز باورم نشد وقتي به خونسردي تمام گفت كه به خانه اش رفتم و او مودب و مهربان است و من به او اعتماد كردم .....

 صحبت يك ساعته در خيابان ظاهر كارساز نشد  و بايد به خانه مجردي اش مي رفت و صاحب خانه نبود. مذاكره در خانه ... يك جوان مست 24 ساله ...كه جز شهوت هيچ نمي داند او را به دخمه خود مي كشاند و نه به خدا كاري نكرديم .. من اجازه ندادم ... كاري كند .. حرف زديم و به سرعت امدم خانه .... او له له مي زد ومن؟  اين ادم صبح خود را جر مي داد كه نه جواب تلفن را نمي دهم اما عصر مي رود . مثل برده از او اطاعت . اين ادمي را كه من مي شناسم كه تا به مكاني مي ايد از موم هم بيشتر نرم تر است و اراده اي از خود ندارد و ان ادم مست و اين سوداگرشهوت و تو مي ماني و مي داني كه دلي از عزا دراوردند و قسم هاي دم خروسي او .....

 ريشه كار چيز ديگري بود. سوار كردن تو در موجي كه او ايجاد كرده بود مانند كرخه //// عجيب است . اما اينده اين ماجرا چي خواهد شد .. من به ياد بحران كش دار غزه افتادم ....

 

اتش زدي در عود ما ....

 من كجاي كار بودم . نسيمي مست كننده و خلسه اور از ان سوي شاليزار ها مي امد و تو به شوق نماز به سجده مي رفتي ... براي خواندن نماز شكر با عطر و بوي شاليزارها  تا به سجده اي عاشقانه نمي رفتي و شكر او نمي كردي كه اجازت دهد كه به نماز بروي دل از سجده نمي كندي .... اسمان لبخند ستاره ها هديه مي كرد. دور از تو نبودند قدسيان اسماني ... و من همه اين لحظه هايي اسرايي را  در نهانحانه دلم نگه داشتم تا كسي بيايد هم نفسي بيايد و با او در خلوتي از عشق اين راز ها بگويم و در چشمان او شوقي را شاهد شوم اما وقتي خبر امد از هد هد دل ما كه اين ملك سليمان نيست و خبري نيست در اين وادي بي اب و علف  دوباره باز امدم به سوي ملك دل خويش .

 دوباره بازامدم به بركه دلم و نيلوفرم را ديدم كه در انتظار من است .  برون امدن از اين بيراهه دشوار بود. 5 سال به هر دري زدم تا او بيايد به ميهماني دل ما . فكر من اين بود كه بايد كاري كنم كارستان . گاه چنان مي شدم كه گويي حرف تازه اي از عشق مي زدم .همين امروز گل محمدي را در لابلاي كتاب قران ديدم .....

 عشق در وسعت غريبي دلم شاهد بود كه ان كس كه امده بود . به نيرنگي عظيم  امده بود به سوداگري .... ان روز وقتي گفت كركس پول چايي مي خواهد. جالب بود ياد حرف يك دوستم افتادم كه سه سال پيش در مورد همين ماجرا حرفي زد  و گفت . اي غافل !!! او با هماهنگي مي ايد و بدان كه به او زنگ مي زند و مي گويد كه ها چي شد گرفتي پول چايي را ؟ من درنگ كردم /// چون مي دانستم ان دوست من حرفي كه مي زند حساب وكتاب دارد . . سه سال       بعد به يقين رسيدم ...

اما انها چه دلي دارند كه با خلوت نشينان شكسته دل كه دلشان درياي بيكران مهرباني است اين چنين مي كنند؟ چه دلي دارند كه سياه است و هيچ مهرباني را بر نمي تابند و سوداگري مي كنند و نامش را مي گذارند اه اه مرده شور اين دل را ببرند كه برايش مي سوزد..

سناريوي ديگري در جريان بود و همه قرار و مدار صورت گرفته بود اما مانند هميشه  بايد در اينجا سياه بازي كنند شايد چيزي گيرشان بيايد و امد . هم توبره و هم اخور حالا در اين ميان اينده چه خواهد شد .كسي ارام ارام داشت دور مي شد از اين  فتنه عظيم و يك جورايي هم با خدا با زبان گلايه كه اين ادم كي بود؟ و در خلوت نيمه شب حرف هاي تازه اي از اين ادم با خدا مي زد به اشك گرمي . سجده اي و اسمان را غريبانه نگاه مي كرد /// در سحر گاهان ....  و ياد شعري  افتاد كه به اهي گنبد مينا بسوزد. دنياي عجيبي است كه تو باور بايد كني كه سياه دلان  چه نقشي را بازي مي كنند كه شيطان انگشت به دهان مي شود!!!!!!!!!!!!!!!!