بنده عشق
اسمان با ابرهايي كه مي امدند ياداور يك بيكرانه تازه بودند كه باراني از عشق در راه است /. خاك نشينان عشق در بيكرانه اين اسمان محو تماشايي تازه بودند كه ابرها از هر سو مي امدند تا زميني را سرشار كنند. ان سوي پنجره درختان اقاقي در نسيم وزان تازه اي بودند. شب در متن حيات خود عطري داشت سرشار از شوق كه باراني مي ايد و دلهايي را در زمين. من به ان باغچه نگاه مي كردم گل هاي ياس و محمدي در وسعت اين باران سرشار از اشتياقي عاشقانه مي شدند. دل من سرشار از ارامشي عاشقانه بود رويايي از دنياي خلوت و سكوتي در كلبه ما تنها با كلامي كه از دل ما جاري مي شد به بيكرانه مي رسيد. اسمان با باران ريزي كه مي باريد من به سجده رفتم . اين ميعاد دوباره دل من و خدا دراين . خانه دلم اكنده از شوقي تازه بود و عطر ذكر وسعت تازه اي داشت . مي شد بهتر از هرشب با خدا حرف زد حرف هايي تازه اي كه در ان بندگي معناي ديگري داشت . بيش از هر چيز همه نگاه من اينك خدا بود. و بس .. هيچ كس ديگري نبود. من گويي غسل تعميد كرده بودم .. بودايي تازه در دل .. كه در معبد دلم در متن جنگل ارام و سرشار از اميد به ان سوي افق اسمان مشرق نگاه مي كردم . سپاه عشق امده بود. سپاه دل . اينك من در شوقي تازه به قدسيان اسماني فكر مي كردم كه بر گرد عرش طواف عشق ... همه فكر من اين شده بود و هست . قدسيان اسنماني و من بازگشته بودم از راه خطا .من باز امده اي بودم چون هدهدي به ملك سليمان دل . من به ان سوي افق گذشته خود كه نگريستم دريافتم مهرباني خدا بي نهايت است . من رميده از بندي از زنجيرها و امده بودم تا مهرباني هاي تازه خدا را ... اينك من و دل و هر شب ما خلوت ما .و سفره ما و سجده ما . و عشق اينك از بيكرانه دلم تا ان سوي اسمان جاري مي شد و به قدسيان اسماني مي رسيد. خوب كه نگاه كردم دلم سرشار تر از هر بهاري شده بود در اين ضيافت عشق . حسرتي در دل كه سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد ... ان چه خود داشت ز بيگانه !!!! تمنا مي كرد/.. هاله اي از دولت عشق در سرزمين دلم بود .و اين دلم بود كه هر لجظه اي هاله اي از نور را در وسعت مشرق اسماني شكل مي داد. من از خواب غفلت بيدار شده بودم .و خدا بود كه دوباره دست هاي مرا گرفت تا از دام مكر .... ازاد شوم .و بنده عشق شوم.............
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 8:55 توسط ناصر كاظمي
|