سراب مهربانی ها. زخم های کهنه
دل پر از غم مي شود . ان روزهايي كه در اولين لحظه هاي سحر چشم به راه مي ماندي كه شايد صدايي در هم توام شود وعطر يك سلام و اين وسعت زيبايي يك احساس . اگر صداقت بود چقدر زيبا مي شد لحظه ها را به وسعتي تازه تولد يافت . كاش در بيكرانه دل او مي امد . كاش . دلم مي گيرد. كاش اين همه مهرباني ها در دل سياه او . چه اميدهايي كه بر باد رفت . صبح از راه مي رسد . در ميان خيل ادمهايي كه هيچ احساسي ندارندو. ياد دكسي كه همه فريب و نيرنگ بود همه اين ها در وسعت دلم .. گاه به بيكرانه دلم مي رفتم كه شايد بيايد . زيباترين احسسا س من در برابر هر لجظه نيزنگ او و فريب او ... دست به دامن خدا مي شدي كه شايد او بهاري را در دل ما . دلم مي گيرد كه او زيبارترين احسسا را چنان بازي داد كه من در عجب ان كار او . چه غريبانه دلم گرفته است . چقدر سخت است كه تو در وسعتي تازه از يك حس اسماني شوي به اين اميد كه كسي هست در كنار تو .همراه تو . اما اين فاجعه دردناك را چگونه مي توان پذيرفت كه اين دل اسماني خون شود از دست كسي كه كارش اين بود كه حياط خلوتي داشته باشد . ادمهاي زيادي را براي خودش انهم از راه سايت هاي دوست يابي و همه جور با انها باشد . يك ادم حرفه اي بود ومن فكر مي كردم تا بي نهايت مهرباني هاست . ترا به خانواده اش هم معرفي مي كرد. مي روي در ميان انها . برخوردار از مهرباني ها مي شوي و به خودت مي بالي كه به درجه اي از ارزش هاي انساني رسيدي كه مي تواني در ميان خانواده اي غريب سرشار از مهرباني هاي تازه ... به ياد مي اوري نگاه هاي سرد ايل و تبار خودت را كه در ان سوز زمستان دلشان نمي امد دو ليتر نفت سفيد بدهند تا در ان سوز سرما ده تا لحاف رويت نندازي كه مثل بيد تا صبح نلرزي .... انهايي كه جگرشان كباب مي شد اگر يك ران مرغ سر سفره.... اينها جاي خود و حرفهاي سرد كه مي زدند گاه چنانت مي كرد كه كوله بارت را بر مي داشتي مي رفتي در يك خانه متروكه .... دلت را هر روز مي شكستند. بي رحمانه و با نهايت سنگدلي ... اين جمله كجا بودي ان دو زن و مرد...... و ان سوي اين ديار كسي بود كه هست ونيستت را گرفته بود و در اوج مستي بود و پيروز كه يك چهار ديواري را از دست من گرفته است واواره ام كرده است . در اين حال و هوا فريادرسي مي ايد؟ همه اميدت اين خانواده مي شود كه شهسوار عشقت از ميان انها امده است . با همه وجود چنان رفتار مي كني كه كم نياوري . بار اول كه رفتم چنان كردم كه .... از هر جهت كه مديون نباشم ...مادي و معنوي .. لحظه هايي كه بسيار بسيار براي من اززش داشت . سر از پا نمي شناختم كه من در شهر عشق و شعر خانواده اي بسيار خوب دارم .... اين ها همه كس من بايد باشند. اما يك سئوال بود ايا من همه كس انها بودم ؟ يعني تنها غريبه اي كه دراين ميان امده است؟ ماهيت رفتاري كه با من داشتند بسيار مهم بود. چرا انها مرا پذيرفته بودند؟ اين ادمي كه از اين خانواده بود داراي چه شخصيت و جايگاهي بود كه انها مرا به واسطه او //... ايا من تنها كسي بودم كه راه يافته بودم ؟ مهم اين بود كه اين ادمي كه حلقه اتصال ما بود پس از ان خبري تازه نشد . اين ادمها هم خبري نشد. من براي انها سنگ تمام گذاشته بودم .... همه چيز عادي بود. اين ديدار و حرف هايي كه زده شده بود بايد يك رفتار تازه .. اما نه نه ... اينجا يي بود كه بايد ترديد مي كردم .. كه داستان انها چي هست . يكي از انها حرفي زد ... گفت كه نه مهم نيست . مزاحم نيستي . دوستان ه مي ايند !!!!!!!!!!! واي خداي من؟ دوستان؟ يعني من اول واخر اينها نبودم؟ پس ان هيچ خبري نشد. همه چيز يك طرفه شد با اينها.... من به كار خود ادامه دادم در تماس و گاه يه جوراي ديگه كمك كردم ... يك بار دويست هزار تومان پول كه گوشفندي خريدند و خوردند كه درد پايم را دعا كنند. و اين ادم حكايت هايي از اشك و ماتم انها در مورد من و چند ماهي بود كه انقدر از احساس همدردي انها به من مي گفت كه حد نداشت / واي عزيزم انها شب و روز به ياد تواند .................... اما عجيب بود كه روزي از او پرسيدم كه اگر اينها تا اين حد نگران من هستند چرا حتي يك بار فقط يك بار تكي نمي زنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين را كه گفتم جا خورد. بهش گفتم اين كثافت كاري ها را كنار بگذار... من نيازي به اين ياد ندارم اگر انها سر سوزني ... داشته باشند مي توانند تماس بگيرند. حالي از من جويا شوند.... دو بار هم يداله امد .... ديدم بابا اينا كساني هستند كه مي ايند زندگي خودشان را مي كنند و تحت هيچ شرايطي پشت سر شان را نگاه نمي كردند. عجيب بود. اينجا طرف ما بهانه خوبي داشت و اين بود كه سواد ندارد .. اما چيزي از يك خبرنگار كم نداشت در برقراري ارتباط... از جاده مخصوص تا ناز حدود يك ساعت بود و دست كم چهار بار زنك به بچه هاش زد كه كجاي مسير هست و گزارش كار مي داد به زبان تركي مي گفت كه راهش دور است از تهران و .......................... يگ چيز دست من امد كه اينها كساني هستند كه تنها وتنها كارشان اين است كه بيايند و ... بعد كه رفتند هيچ كاري با تو ندارند. اين طرف اصلي هدايت كننده اين روش ها بود همين ادم بود كه مي امد اينجا وقتي سكه ها را ديد پيمان ... هم با خون خود... اما همين نامرد حقه باز حتي در مورد اينكه بابا تور خدا يه جوري نشان بده اين ديدار و حضور فرايندي داشته است ؟ اين ح.وابش بود: مگه قراره چه قيامتي بر پا بشه ؟ البته بعدها همه چيز دست من امد كه بابا بي خيال اين ادم كارش چيز ديگه هست . كسي هست كه اگر چهارتا اس ام اس بهت داد يكي اش سوتي داده است و اسم ادمهايي ديگه از كار در مي ايد............. به همين حاطره پرونده اس م س دادن را براي هميشه بست به هركلكي و دروغي .... كه پيام ارسال نمي شه .................. حالا كه فكر مي كنم خنده ام مي گيرد. من داشتم چي كار مي كردم با خودم ؟ كار وزندگي خود را تعطيل كه ادمي مانند اين ........ كه در بيست و ششمين روز بريدن از او اجساس من اين است كه تولد دوباره را تجربه مي كنم......
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:42 توسط ناصر كاظمي
|