به راه شب
گذر از اين دوران بسيار دشوار بوده است. سالهايي كه تو براي او و به روي او انديشه كردي . شب هاي بي پايان ياد او ... انگاه به چشم اندازي تازه دست يابي كه همه چيز براي او بي ارزش است .و سراب . ناگهان به يك بار در درونت رستاخيري ايجاد شود كه بايد راه را جدا كني . به خود بايد بيايي . اين امامزاده اي نيست كه به درد دل ما بخورد. تو جاده تاريخ را در پبش گرفتي و به ان سوي اسمانها نيز هر شب رفتي همه كائنات زير بال و پر دلت بود. همه جا به جستجوي او و با ياد او لحظه هاي خلق كردي... همه چيز را دوباره ديدي . دوباره ميخواستي زندگي را در نگاه عشقي از ديار عشق .... اما اين جاده يك طرفه بود. ان كس كه امده بود سبدي نه ازگل ياس سفيد كه از فريب و مكر داشت .مي توانست شهامت ان را داشته باشد كه بگويد من فريب دادم ترا .و عجيب است كه دراين سالهاي سياه لحظه اي درنگ نكرد و از وجدانش كمك نخواست كه يك عاشق غريب و تنها را بازي مي دهد. هر بار مهرباني تازه مي كرد. در همه چيز از خوردن يك ميوه تا اگر در جيبش ده تومان پول بود هشت تاي ان براي او بود همه چيز در وسعت عشق .... زيباترين عشق د رمسلخ پنهانكاري هاي بي شرمانه ادامه يافت . من بارها درنگ كردم كه چرا با چنين انساني .... او تعلقاني داشت كه هيچ ديوانه اي با او بودن را......... مگر ادمهاي هوس بازي كه دل كور دارند. من مي خواستم در كنار خود كسي داشته باشم كه بال پروازم شود. كسي باشد كه به خدا بگويم اين است ان بنده خود و چه خوب هم مي شد به اين راه برويم .وسرشار شويم از مستي عطر عشق . دو بنده خوب خدا.. دو خلوت گزيده اي كه همه چيز دارند اما صدافسوس كه دراين وسعت بي پايان رحمت خدا بود كه من ديدم و حس كردم كه اينها تنها براي عياشي بازي مي كنند.. نقش بازي مي كنند. گرگ هايي در لباس ميش...دلم مي سوخت او مي توانست بهترين باشد. زمينه هاي داشت كه خوبتر شود اما ....ذات پليد و طمع كار انسان مگر اجازه مي دهد؟ همه چيز بر باد رفت . من به راه خود در وسعت دل ... اينك خلوتي دارم كه در ان مرا بي نياز . اگر حدود يك ماه از جدايي من ميي گذرد به بركت اين خلوت بوده است . همين خلوتي را كه او با حالتي تمسخر اميز به ان .. او خيالش راحت بود كه مرا گرفتار كرده است اما به مدد خدا بريدم .و ازاد شدم و نفسي راحت كه ..... او مانده است و سياهي و سكوت... بارها شيطان وسوسه ام كرد و مي كند و من در جدالي سخت به راه دل مي روم ................... درسي بسيار مهم براي او كه من از هر بندي رها خواهم شد. شب دوباره عطر افشاني مي كند. اسمان عطري دارد مانند شب هاي مشعر . و من با شوقي بي پايان به عذر نيمه شبي اميد بسته ام كه گويي كسي مرا بيدار مي كند . دست هاي مهرباني .... چهار روز پيش كساني نزد من امدند كه اگر وصف كنم مانند شكوفه سيب بودند. بارها به اين ادم گفتم كه اين حرمت عشق را از بين نبر برگرد اما هوس بازي او .و ايا اين ادمهايي كه مست دو سيخ كباب درجه يك مي شوند اينها كه زانوي ذلت مي زنند تا موزي را نوش جان و. بهاي اين كار را مي پردازند من مانده ام كه اينها ديگر چه نوع ..... سپي اند!!!!! سوداگران مرگ دل ... ان روستاي باچون ارام و خاموش در وسعت دشتي پر از خاطره شبي را به خاطر نمي اورد كه سرشار از حسي تازه باشد. ان روز خاك ان جا را .... روزي نه چندان دور از ان مزرعه به روستا مي نگريستم چه غروري داشتم كه كودكي اينجا متولد شده است اما زمان گفت كه اين.......................
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 19:25 توسط ناصر كاظمي
|