.....................................................

مثل هميشه شب درخلوت خود ارامش اسرار اميزي را در وسعتي تازه بيان مي كند.  هر شب افقي تازه در تاملي عميق تر در مورد اين تراژدي . همه چيز از بيخ و بن  نابود و محو شده است ..مثل يك زلزله شديد....  گويي نبوده است هرگز . اين سالهايي كه به قرن هاي متمادي مي ماند اين همه ماجرا و اين همه حكايت ها كجا رفت / انگار از خواب زمستاني بيدار شدم. زماني اين را مي نويسم كه  همان زماني است كه مانند كودكي مشتاق چشم انتظار دست نوازش مادرش بود.كه او را دراغوش بگيرد. حتي بالاتر از ان .  همه وجودم گويي در كنار جاده اي نشسته و منتظر امدن عزيز ترين كس خود مي باشد . بي تاب و سرشار از حسي تازه كه اين حس را به او عرضه كنم  . عزيز كلمه اي بود كه ورد زبانم بود.... از همان سحر كه از خواب بيدار مي شدم تا زماني كه  او زنگي بزند تا من به او زنگ كه حتي شارژش هم از من باشد نه از او ... همه اين ساعت ها در انتظار بودم .  كاري هم كرده بود كه من نمي توانستم زنگ بزنم ... چون كركس هميشه بود. !!!!! خيلي سخت است كه بايد منظتر كسي باشي كه هروقت فيلش هواي هندوستان را كرد  بزرگواري مي كرد و تكي مي زد. حتي برايش بسيار بسار شارژ مي خريدي  باز همين داستان بود..... خدا هيچ ادمي را محناج اين ادم هاي مونث نكند ان هم از جنس اين ادم !!!!  براي من هيچ چيز دشوار تر و  سخت نر از اين نيست كه چنين برداشتي كنم از او . هميشه دوست داشتم او نمونه كامل پارسايي و زيبايي هاي يك رفتار خوب باشد . دوست داشتم انقدر خوبي در او باشد كه به او ببالم و همه سرمايه من او باشد...... اين دردناك است كه تو شب و روز در اين راه تلاش كني و او  در راهي ديگر...... به همان اندازه كه من سرشار مي شدم او در تدارك نقشه هاي تازه بود. يك بررسي تازه نشان مي دهد كه اين ادم وقتي وارد اين شهر شد بخت خود را براي اجتماعي شدن امتحان كرد و راهش را از كلوب دوست يابي انتخاب كرد. يكي از خطرناك ترين راه ها....در اينحا احساس بسار قشنگي را ديد. از ادمهاي مختلف از همه جا..... روند خوبي هم بود. در خانه اش بود و با خيال راحت شكار مي كرد. اولين كاري كه كرد اين بود كه تايپ لاتين را به سرعت ياد گرفت تا كركس به راحتي نداند چي مي نوبسد.... راه بسيار خوبي براي دوست يابي .... اين ادم بكر هم  تشنه بود. . پر از كمبودها. با كسي زندگي مي كرد كه  خشك .و بي روح بود. براي خريدن يك كيلو ميوه دستش مي لرزيد . يك روستايي كه تنها در چارديواري ها درس داده بود.  وقتي اولين بار در يك كافي شاپ دعوت شد و پتيزا خورد و برخورد بسيار خوب يكي از .. ديد... تازه فهميد كه دنيا دست كيه .... اهل  كارهاي خطا نبود.  كار او تدريس در شهر هاي دور افتاده اي بود كه ساختار اجتماعي بسيار بسته اي داشت . اما شهر كه امد و تيپها را كه ديد.. خودش دست به كار شد....زماني هم بود كه تب كلوب هم همه جا را گرفته بود... در اينجا همكارانش بسيار چشم .و گوشش باز بود داستانهايي كه انها از ... دوست هاي كلوبي  مي گفتند بد جور اين ادم را وسوسه كرد... خصلت هاي او از جمله طمع كاري و حسادت زنانه و مهمتر از همه استفاده ابزاري از اندام و زبان  به او كمك زيادي كرد تا دراين مسير قرار گيرد. فضايي بسيار دلپذيري برايش بود. اين ادم دراين وسعت كه قرار گرفته بود  به سرعت در متن كار قرار گرفت و بي ترديد از همين فضا بود كه از اين ادمي كه در سياه جادرها درس مي داد و همه چيز او در چارجوب يك شرم و حيا... خلاصه مي شدو.. كسي كه از شرم ايلياتي خود برخودرار بود .. گرگي هار شد كه .تا به خودش بيايد ديد يك ...    شده است و در برابر هر صداقتي  مي ايد به عمق  حيله اي تازه ...  هر كاري براي مهرباني او  هيچ چيز ي در بر ندارد... شاهكار رفتار او را در مورد س ديده شده است .....  كه نشان داد هيچي از او نمانده است و اين ادم بدجور گرفتار شده است در هوس و شهوات . مانند برده اي شده است كه هر جور ... اين ادم سر سوزني اصالت ندارد.. دلم مي سوخت پس چي شد اين همه ما خودمان را به اب  و اتش زديم .. گرچه پس از سوتي تماس او با س   حرف اصلي خود را به اين ادم زدم كه اگر حرمت ميهماني من نبوود و اگر تو در ين شهر شمال غرب در مسافرت نبودي  حسابت را كف دستت. اما ديگر فايده اي نداشت ... اين اواخر همه چيز نشان مي داد كه بايد هر چه زودتر از اين ادم دور بشم اين از هر جهت كه حساب كني ضرر است .بايد وسعت كار هاي خود را در اين روندي تازه تر قرار مي دادم .. بريدن .. و اين ادم هرگز فكر نمي كرد كه من مي توانم دست به كاري بزنم كه همه رشته هاي او را  پنبه كند..اين يك واقعيت بود كه من هم تا حدود زيادي كاري كرده بودم كه او دراين مورد گستاخ شود... دو روز نشده بود دوباره با حسي تازه مي رزفتم به سويش . اين موجب شده بود كه اين ادم با ا ن روحيه اي گه داشت فگر كند من اسير او شده او . گا به شوخي كمي گفت گه تو گرفتار من شدي ..... من تنها اميدي كه داشتم  اين بود كه به خلوتم بازگردم .... از ين جا به سوي يك روند تازه حركت كنم .اين همان چيزي بود كه من تنها دل خوشي اين بود كه خودم باشم و به هيچ كس وابسته نشوم .. من بايد به راه خودم مي رفتم دراين وسعت كه تنهاي تنها در عالمي سير كنم كه مرا به اينده اي روشن برساند و به خودم متكي باشم .................. هر كسي باشد مهم نيست .مرتبه اي در خلوت اين است كه به دل خودت متكي باشي . دل دنيايي است كه مي تواند ترا بي نياز كند اين بي نيازي مي تواندبه تو ارامش خاصي دهد..........امروز روزي بود كه.............  اينها بيش ازهر چيز هزار جور دوز و كلك در كار تلفن همراه خود مي زنند. كه از اين راه مي توانند سركار بزارند هر كسي را ..... از دسترش خارج مي كنند تا كارخودشان را صورت دهند و مدعي مي شوند كه انتن نيست و  كارهايي از اين دست . شماره هاي متعدد دارند و مدعي اند كه هميشه در وسعت ياد خود براي تو مي سوزند در تب عشق ... قصه تلخي بود كه با تلخي و با نهايت گله مندي  پايان يافت . پايان يك كابوس و براي او درسي تازه كه مكر و حيله  تا زمان خاصي  اثر دارد. كاري كه شده است هرگز در باورش نمي گنجد كه كسي اين چنين رفته است . اين درس بزرك براي او .... او شايد فكر مي كرد يك هفته ديگر من باز مي گردم . او نيز دوباره همان بازي ها... اگر او  دراندازه كمي هم احساس مسئوليت مي كرد و حس ششمش را بكار مي برد كه اين ماجراي ما دارد به جاهاي باريك مي رسد در ان غروب سياه به هر قيمتي لحظه به لجظه تماس كه دوباره ابهام ايجاد نكند....همه رفتارهاي او نشان مي داد كه مي خواهد مرا رنگ كند. خاموشي ناگهاني باتري گوشي ... و رفتاري كه دراين دو ماه نشان مي داد همه دست روي هم گذاشت .مهمتر از همه او در برابر انچه كه دلم در ان وسعت بود داشت به روز مرگي بيشتر دچار مي شد . اين همان چيزي بود كه براي من از هر جهت ضرر داشت . او به جاي اينكه بيايد وسعت تازه اي ايجاد كند . همچنان به راه ديگري مي رفت و ماجرايي كه براي اس ايجاد كرد و تا اين حد خوار او شد براي من اين درس را داشت كه او ايا ارزش اين همه مهرباني ها را دارد؟