کمترین توقع را داشتم ... ارزوی من این بود که حس کنم به یاد من است . اما هرگز چنین کاری نمی کرد مگر زمانی که حس می کرد من دوباره دلم پر از درد و اهنگ رفتن دارم ... نهایت صبوری را می کردم  التماس های بی امان من هیچ اثری نداشت .  چقدر زیبا بود که او در همین اندازه سرشار از حس انسانی می شد به کسی که به او پناه اورده بود. در وسعت این حس انسانی . من سربلندی او  را خواسته بودم/// دراین وسعت ایمانی تازه اگر بود این برای من بهترین افتخار بود و دوست داشتم بنازم به مهربانی های او .. پر از صداقت ها و مهربانی های  عرفانی ... اما افسوس