در وسعتي تازه تر از هميشه دراين گكتر دل بودم  كه  غريباته تر از همشه باشم و با جديتي بيشتر از هميشه به سوي خدا بروم . يادم رفته بود. نمي دانم چرا اين گونه شدم . يادم رفته بود كه  من بايد در افق تازه اي قرار مي گرفتم . كه همه چيز براي او و به سوي او . پس از انكه به ضيافت او دعوت شدم . دنياي نتازه اي به روي من گشوده شد در اين وسعت تازه بود كه بايد خود را در  نهايت هاي تازه قرار مي دادم . بسيار دشوار بود . اما بايد در راه تازه قدم مي نهادم .. همه چير بايد در مسير او منتهي مي شد اگر چه دلي دشان سرشار از عطر مهرباني هاي تازه . اين دل نيازمند همدمي بود اما دراين زمانه پيدا نمي شد . شايد در ان غروب سياه روزهاي اخر شهريور ماه جدال تازه حيله و مكر كركس را ديدم  بيش از هر چيز به اين فكر كردم كه  نه ..  خبري نيست .. اين ادمي كه اين همه به پاي او مهرباني و عشق جاري شد. اين هنور با قدرت بيشتري در كار كثيف و شيطاني مكر و نامردي همه توان خود را بكار گرفته است مشتي مزخرفات را ارايه مي دهد كه برود در خلوت بي سرو پاهاي  مانند خودش .. من كجا بودم اين كجا ... هزار دروع كه انقدر اين كار را كرده است كه رويش هم اكنوت كبود شده است دست بردار نيست .... اما تاريخ مصرف  ادمهاي مكار محدود است .

 اين ادم وقتي دريافت كه طرف حسابش بسيار تيز و هوشمند است با خود فكر كرد كه بهترين راه اين است كه دست به شگردهاي تازه اي د رحيله و فريب بزند تا بتواند چهره واقعي اش را دور نگه دارد. من اين شگرد را در همان زماني كه مدعي شد براي امتحان كارشناسي ارشد پيام نور امده است و ساعت يك و نيم بامداد به خانه مولادش برگشت دستم امد.... همه شواهد دستم امد كه اين ادم با پوشش حضور در يك امتحان امده است در تهران ... مترو در ساعت ده شب بسته مي شد.

 ساعت هفت به بعد گوشي اش را حواب نمي داد... و نوع رفتاري كه داشت نشان مي دادكه اين از جايي خاص برگشته است . اين را ادم موثقي به من گفت . من به سرعت به سوي خلوت حود رفتم . هدف من اين بود كه دربيكرانه اي تازه  قرار گيرم تا اين ادم را با بصيرت تازه اي بشناسم . راز  و نيازهاي گسترده اي با خدا صورت دادم تا  بتوانم  همه ماهيت اين ادم را .... با هدف كه از اين كار درس هاي بسيار بزرگي بگيرم اما تا  مرداد  89  تلاش كردم از هيچ مهرباني براي او ... اما وقتي در يافنم كه اين ادم فاقد يك اصالت در تصميم گيري هست و بسيار خودباخته است . همه چير را در وسعت تازه اي از يك اراده خود قرار دادم / اين يك راه تازه بود. دوسه بار تلاش كردم ازاو ببرم اما زمان خوبي نبود . شب هاي خود را به خلوتي تازه تر بردم

اين يك وسعت تازه بود . دلهره زيادي داشن اين هان چيزي بود كه من بايد به راخي تازه مي ررفتم . گريه كردم زناني كه امده بود اينها كي بود هسند .من محا اينها مخا هكميشه يك حس غريب مرا به خود مي خواند. ان گريه ان شب .      ان روزهايي كه فايز دلم را مي ديد و مي پرسيد كه چرا اين طور انديشه داري و اين ادم كه تنها به گدرات لحظه ها فكر مي كرد. دران ايام حضور هم كدبانو گري اش هم به راه بود...

وقتي كسي به جايي مي رود و با نهايت زيبايي هاي يك احترام صميمانه برخوردار مي شود و سنگ تمام مهرباني ها را دريافت مي كند و به مرحله اي رسيده است كه كليد خانه اش را نيز دراختيار دارد . همه انكانات را به نهايت ها براي او مهيا مي شود و اين همه احترام براي او . يك زن با دو بجه در جايي برود و اين همه نگه پاك و ميزبان  به عالم قران برود و چنان كند كه سرشار از اميدي تازه شود كه روسفيد شود پيش خدا كه با نيت پاك ميهمان داري كرده است . جدا از اين حساب و كتاب هاي مادي كه اگر در يك هتل بودند چقدر هزينه داشت ؟ اما همين كه به جايي رسيده است كه كليد خانه اش را به رغم نگاهي كه  اين ادم ممكن است در رايانه دنبال ... چيزي و هنوز نمي دانم چرا اين گوشي نوكياي من همراه با رفتنش هرگز به چشم من نياند كخ همهش دم دست بود.گويي اب شده است رفته زير زمين .... در اين كار ها يتازخه بودخ است جمله اي در اين وادي هاي تازه كه بايد رد ايم راه داشه باشد كه اين راه دل بايد از اين راه بگذرد . اين زيبايي هاي دل بود كه مرا به نيست يپاك برات دذاش دذاشت بود كه من نشانه دهم كه براي من اين مهم است كه او درس تازه اي بگيرد اما اما وقتي سراسيمه گوشي اش شد كه نكند اس م اس اختي او را مشاه ك كين م اين درم بزرگ يبود شب اخري كهب ايد فردا صبح مي رتفديدم گشوي دوي هم ظاهر شه يگ نوكيتياي ارزان فقيكمت باري تكماس ه با ادمهاي خاص .. ا

 من بي انكه او دروع عايش را اشكار كند دريافتم كه داستان او چي هست .دذر الين سه جهار شب دست بع ان نزد و اما در اين ميان بايد راهي تازه وو    امال خوشبود مه كركس و ميلاتد.  ل اين دو تا نامرد مانند يك باند تبه كار بودندو  انها درهم ذئب شده بودند و دز ان زمنن كه باهم به خرابات مي روند اين همه چيز بود يعهني تر درهمه جيز با م عممد اين به اون كارندارد كه مي دهد و اين به ان كه مي كند و قسه هاي خود را در اين ماحرا ها سر بساط با هم تعريف مي كنندذ و  زرنگي هاي خود را در فريب و اين ادم با چه اب وئ تابي اينها را براي شويش تعريفق مي كند و رلعنت بر ان كس كه بساط .... راه انداخت كه هر فتنه اي از اين جا جان مي گيرد... اين كسي كه در اين كار اس فردا شيشه وكراك هم نوش جان خواهد كرد  و ادمهايي كه دراين كار هستد در اين وسعت اين ادم مي رند و بهترين . وقتي ميگروفن را گرفت من خبدنكاهر كردكم در ايم راه دال كه او دراين راه تا كا حرفه اي است و در كار خود استاتد است در حقش . كسي كه ساعت يك و نيم جلوي چشم كركاس مي رود بيرون و پرايدي دم درش مي ياد اين ادم درهمه وسعت هاي كار خود ازادا سان . اذما اين كار تا كح ... چهره اش را مقايسه كردم در اين سه سال...  واي وحشت كردم .به خصوص در روز اول خرداد كه ديدم لجنزتار گناه در سمياي او با خراباتي كه مي رفت كه ...  كودي دور چشمهايش ... اين ادم وثتي ارايش نمي كرد  چره اش مانند ان زنان چوپانها مي ماند كه از گرد و خاك ها گوسفند چراني كبود و غبار الود شده است . شكمي افتاده و اثار به جاي مانده از  جراحي ... مثل اينكه اينجا هم  دلش نمي امد بيشتر خرج كند بيچاره ناف كه يك هدف راهبردي براي فريب بود. انهايي كه يك عمر رد كار هاي عمليات س بك بودند به فكرشان نرسيده بود كه ناف اين همه كار برد دارد . القا سازي اين كاربرد.... !!!!!!!!!!! همه اينها مي ماند براي يك سياه دل كه ... هزاران بار تاكيد شد كه اين وسعت هاي تازه را در عبرت جدي بگيرد. هركاري مي كند خيالي نيست اما با دل شكسته اي باز نكند .  اين دل چيزي از تو نمي خواهد تنها صلابت ايمان و نجابت را .. شرم را و اسماني بودن را .. كجاي رفتارت اسماني هست ... كجايي كار تو از شرم حكايت مي كند. جر اين بود كه براي فريب ادمهايي كه سرشاز اعشق به پاكي ها بودند تو چنين كاري را صورت مي دادي؟ هزاران بار اشك ريختم گريه كردم به التماس از تو خواستم  به خودت بيا... اين پنهانكاري احر وعاقبت ندارد... اين قدر دروغ تحويل مردم نده و به من بيشتر از همه ..  در اين وسعتها بود كه من انده بودم كه تو نمونه اي باشي در اين كارخوب و انساني .  كار را دراين وسعت به زيباي هاي تازه ايمان و عشق و پارسايي ..  اينقدر بازي نده ...  اين قدر يك دل شكسته را به مسلخ خيانت هاي ا تو نبر. اين گناهي نكرده ست اين به حرف هاي تو گوش كرده است اين مردانه به حرف هاي تو   تا اين جد . . هيچ زني نمي ايد تا اين حد دم از بدبختي و تنهايي بزند واز زجرهاي بي پايان خود از سوي شويش ... كسي نمي ايد تا اين حد ناله ها... كه ............ مگر يك زن هر جي هم بد باشد  و منحرف تا اين حد حقه باز .... كه دست به پست ترين رفتار براي فريب كسي كه جز مهرباني چيزي ندارد. فرسنگ ها دور از تو هست وايا حقش اين نيست كه پيامي از تو ؟ تويي كه مدعي هستي نمي تواني زنگ بزني ايا براي تو سخت است كه پيامي بدهي و اين كسي كه هر ثانيه به ياد توست . ايا اين كم هست ه كه كسي به ياد توباشد درهمه لحطه ها... و  اكر تو كمبودي داشته باشي بيايد به تو ووو مدد رساند .. ايا اين كم هست . در اين راه دور  يك بار نشد كه صادقانه از دلش خبر بگيري كه به ياد تو بيكرانه هايش جي هست ... بعدي مي ايي به خاطر دو بار.... دادن  خودت را به اب و اتش كه زندكي ام را به تو دادم ؟اين همه خروار خراوار دروغ تحويل من كه نه نه . كرخه مال من نيست.. مال .... است . من كسي را مي خواهم كه دلش تمهت براي من باشد  ايما در ميانه كار به اين  جا مي س كه اي واي ... چقدر خالي بستي كه نه نه .. گاهي مادرش زتك مي زند به اين دوتا كره.... و يا به اون     اله ...  و خبري از من مي گيرند  نه نه من نه .................... نه به قران  نه به خدا... مانند مسلسل دروغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/  اما ناكهان در ان شب سياه ظلماني  ان بساط ها و لو مي روي .... كه دل وقلوه اي دادهاند و كار به جايي مي رسد كه از بهتريت دوستم خواستك كه جايي براي ديدارتان ...............  اولين ديدار؟ حون عمه ات ... تو زير سنگ باشي بايد بري طرف تو پيدا كني  و اداهاتو به او نشان بدي كه بتواني سركيسه اش كني و برده ات شود... تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 بهترين يار من اواره خيابان ها مي شود كه تو///////////// با كرحه زن و بچه دار........................ بعد مانند خوك .... دروع كه اره مه اره  .. خواب بودم كه انها را زد...............  يادت رفت ميلاد رفت برات تيع  يك بار مصرف خريد كه بزني // به جاي يك ربع .. يك ساعت در حمام بودي ....................   از اين ادم انتظاري در وسعت پارسايي و نجابت داشتن ؟ اما زمان گذشت و اينك همه چيز بر باد رفت . من نمي دانستم كه يك انسان تا اين حد مي تواند د ربرابر بيكرانه مهرباني ها  چشم هاي خود را به روي هم ببندد . اينك در اين فرصتي كه من از او دور شدم بهتر او را شناختم كه همه كار او دروغ بوده است البته شايد حق هم داشته باشد چون كسي كه با ادمهاي زيادي سرو كار دارد بايد دست به هر ترفندي در حيله و دروغ داشته باشد. بايد اين باشد . كسي مانند او كه انقدر طمعكار است كه همه كس را بايد داشته باشد.  مانند اين زنان سالخورده دهاتي كه هيچ چيز را دور نمي اندازند و  مي گويند هر چيزي به در د بخور است . اين هم از ان دسته ادم هاست. جرئتي كه او در رفتن به سر قرار ها دارد روزي سرش را برباد خواهد داد. انكار يك مرد است . كرخه حرفي زده بود كه اره باباجون گرامي اش مي گويد اين مانند مرد است !!!!! راست مي گفت . ان بدبخت كرخه اي چي مي دانست كه اين كسي كه با دو زانوي ادب نشسته است در مقابل ما كي هست  گرچه اين كرخه ها  دو دره بازي بود كه نگو .. انقدر خالي بندي و لاف زد كه چي ها كنيم در دوستي هاي اينده و چقدر من خرسندم كه انساني سرشار از احساس يافتم  كه ... مخ منو اين ادم ... خورد و من گفتم بايد ديد. رفت وپشت  سرش را هم نكاه نكرد و ما اين را درك كرديم كه طرف ما را اسكول گير اودره بود يا نه ... هدف اين بود كه بهره گيري از جايي خوب را با اين خام كردن  خام كند و گير اورده بود مارا ... عجب نامردي بود اين كه ... اما من كه ضرر نكرده بودم كه در شبي قبل از هر جهت خدمت رسيده بودم .. او نمي دانست كه او خودش اسكول است و من در اين وسعت بهترين سهم خود را گرفته بوديم . در اين ميانه كار يك چيز بود كه اين روباهان طمعكار كاري كرده بودند كه ما در دست خود بدانيم كه سهم ها در ه چه وصعشي يتي قرار دارند .  مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم .... زمانه مرا كاتب دكان مي فروش كرد.  اما در ان صبح چه دورد وكلم هايي را براي من ايجاد كرد بماند . هدف اين بود كه من نياييم  هر باز اره مي ريبم بيرو =نو    سادعته ده مي رم .. ه ااما هر نقشهاي ريت خت بلاتره چمال رحاني و نوراني طرف را ديدم .ووو  ين وصفي كع اين هاتم خانم كرده بود  ديدم و بماند ... اين روز گار ماست در اين ميانه كار بوده است .  انها رفتند و من ياد شعري از ... كه به دمبال محمل چنان زار گريه ام كه ... شب از راه رسيده است هشتم مهرماه .... ساعت هشت شب است . دلم مي گيرد . سخت است سوگوار عشقي باشي كه اين چنين از اب درايد .  چقدر دشوار است كه در ميانه كار همه ترديدهايت به حقيقتي تلخ ... ارام و خاموش فريادي در د لم جاري مي شود. اين سوداگران مرك اين حقه بازاني كه با نهايت سنگدلي هيچ گاه از شب هاي بي سحرت خبر نگرفتند. اما از نگاهي ديگر سرشار از اميدي تازه ام كه سرانجام اين كابوس و اين دلهره پايان يافته است و حالا انتظار نمي كشم حالا اميدي ندارم به عبث . خسته شده بودم از اين همه نقشه هاي شيطاني اش و خسته شدم از اين همه التماس كه بيا  و به جاده صداقت  من هر گونه ازادي به تو داده بودم به اين قيمت كه صادق باشي اما صد افسوس كه سياه دلان هر گز ........................و مي دانم او خوسحال است كه كسي مانند من را ....... او هدفش همين بود اكر نگراني دارد بابت ان چيزهايي است كه اينجا دارد اين احمق فريبكار كه همه جا ....  مي خوردو تجارت با سوراخ و گوشت همين است !!!!!!!!!!!!!!