هفت اسمان عشق
هفت اسمان عشق
در اين بركه دل نيلوفري هست كه همه وجود من است حتي او بادل پاكش خواست كه نگاهي تازه . به ... كنم اما اين كه اگر جان را بخواهد مي دهم بايد ب راه خود بروم . انچه كه بدست اوردم ارزويي بود كه درهمه عمر ... انچه كه بدست اوردم خوني دل بود . به قميت ناقص شدن پايم و سلامتي ام . نيلو ني داند و نخواهد دانتست كه دراين در درون اين ديوار سوخته اي كه ايجاد شده بود چه برزخي براي من تدار ديده اما دل ما سيري دارد در هفت اسمان عشق . چه شوقي در دل دارد وبي پايان است اين شوق . به هرجا كه مي روم سرشار تر مي شوم از انجا به زمين مي نگرم .. زمين خود را باخته است . هيچ فرقي با يك لجنزار ندارد از دور دست اسمان خوب كه بنگري اينجا در اين زمين بايد نماند . بي نهايت شرمنده گي هست . اينجا در اين زمين حتي در يك وسعت سحرگاهان بسيار انگشت شمارند انهايي كه به سجده رفته اند .همه فريب كاران و سياه كاران جلوه مي كنند . گاه در گوشه اي از اين زمين شكسته دلي به اسمان نگاه مي كند. قنوتي در دستان اوست . اشكي جاري مي شود. اما لشكريان شيطان .... بي نهايت همه جا جولان مي دهند..... گاه خنده ات مي گيرد كساني كه اداي بندگان خدا را .. در مي اورند. چه سراسيمه نماز مي خوانند سجده و ركوعشان با هم هست . نه متانتي و نه فروتني هست . فرشتگان اسمان اين صحنه ها را هر لحظه مي بينند وبرايشان تكراري شده است . يك پرونده سياه از زمينينان در عرش . خدا دلش بدجور گرفته است . فرشتگان به رسم ادب سرشار از خضوع هستند در اين دايره مقدس اما خدا نگاهي از سر شگفتي به ملائك مي كند اينها كساني بودند كه ادم را سجده كردند.. اما اينك هيچ خبر تازه اي نيست اين جانشين خدا در زمين تنها كاري كه كرده است شيطان را خرسند تراز هميشه ديده است . كاري كرده است كه شيطان به مكر و حيله هاي خود بيشتر از هميهش دل ببندد/ بندگان خدا به شدت در اقليت هستند. اما دران سوي اين زمين در اسمانها دنياي ديگري هست ./ خدا ديگر در اين وسعت چنگي به دلش نمي زند كه كاري كند و دلش پر خون است از دست اين ادمها. باورش نمي شود اين همه ارزشهاي خوب در ادم به امانت گذاشت تا سرشار از ارامش و لذت شوند اما و صد افسوس كه چز تباهي و نيرنگ چيزي نيست . اسمانها اما در وسعت حريم فرشته گان حال و هوايي ديگر دارد. چقدر شورانگيز است. د راين اسمانها چه افق هايي ؟ و قدرت خدا را در اين عرصه ببين . زير درخت سدر نشسته ام از انجا كسي را مي بينم كسي كه سرگشته و سرگردان ... اين چه كسي هست . زماني نه چندان دور او را درهاله از نور ترسيم كرده بودم در دلم ... خسرو عشق ... امير عشق و شهسوار اسماني . اما اينك به چشم اسماني ام او را در وسعتي مي بينم كه شرمم مي ايد صدايش كنم ... از انجا او را مي بينم و همه حركاتش را و فكرش را... واي خداي من ايا پاياني ندارد اين سياه بازي هايش ؟ اينكه هنوز درحيات خلوت خود ادمهايش را دارد . به پستوي خانه اش مي رود دنبال چيزي مي گردد . اهاا پيداش كردم ... زنگ مي زد .. به جا نمي اورم .. اره جوراب؟ رمز ها/// گله ها .. اين هم استاد است در دروغ و توجيه كه مريض بودم .. جدايي درگيزي كركسانه.. اين كسم مرد. ان مريض .. . قول و قرار ها براي .. مي ايد سه روز بعد . بيا بين اين ادم زانو زده است گرسنه و تشنه ... موزي را دردهان مي گيرد مث ل اهالي دارفور در جنوب سودان!!!!!!!!!!!! يك بسته صدهزارتوماني هم در مي اورد مي كذارد روي طاقچه تا به /........................ از خانه اش بيرون مي ايد تماس بعدي //
چرا جواب نمي دي ///؟
بيمارستان بودم!!!!!!!!!!! بچه ام واي .... انفولانزاي مرغي !!!!!!!!!!!!!! باشه . فردا .. مشتريان يكي پس از ديگري .. اما يكي از سوخته دلان با او هرچي تماس /.... اما صداييش نست . اه كركس بود... نمي شد. خوبي ؟ شير اب اشپزخانه اش را باز مي كند.. شر شر اب .. .هووووووووو وو سلام زير لب حرف بمي زند.. عزيزدم ممن رفته م توي دستشویی به خاطر تو ررفتم .... با هزار دوز و کلک که من ....