غريبانه تر از هميشه چقدر سخت است كه 5 سال عاشقانه ترين نگاه را به كسي داشته باشي . به بيكرانه هاي مهري تازه تر در هر روز وشب . دل تو در هواي دم زدن از كسي باشد در ان دور دست ها . عجيب بود كه در اين ميانه كار ما به ان دور دست ها بيفتد و چقدر سرشار از شوق شوي تنها به اين اميد كه در اين ديار كسي هست كه دران دور دست ها بياد توست . همين . نه اميدي وصل باشد . نه ديداري كه اينجا نيست و دلت به پيامي از او خوش شود و گاه صدايي . ان را هم در وسعت لحظه هاي دلتنگي ات نداشته باشي .. هميشه چشم به راه يك پيام باشي كه ان را نيز از تو دريع كندو ساعت ها حتي نتواني زنگي به او بزني و خود هر روز نه كه گويي يك سال است كه هر لحظه دست به كاري تازه بزني تا عشق به او را در دلت بيشتر و بيشتر كني . به هر جا مي روي او را ببيني . چشم از زمين بر نكني و چشمانت را سرشار از نجابت كني و بگويي اين امانت كسي هست . تو ان اواره اي بودي كه از پشت خنجرت زدند و زندگي ات را تباه كردند. اسير بيابانها شدي . خاك نشست واقعي . ان شب هاي گورستان را به كسي نگفتم . ان شب هاي ضجه هاي من در ان سوي صجرا.تا كسي نشنود . ان شب هاي بي سحر . ان شب هايي كه دلت به ياد كبوتر نيلوفر ... مي روي و همه جا غريب و اواره .. ناگهان كسي مي ايد و خود مي گويي اين فرياد رس من است . خودش اين را گفته است كه من همه تو ي شوم . غمت نباشه كه من هستم .... از همه كس مي بري تا نهايت هاي تازه درعشق شوي . هيچ لحطه اي بي ياد او نيست و بدانچا مي روي كه به سوي شهرش نمار مي خواني . به زادگاهش مي روي و مشتي خاك تا در هر سحر .... باراني از زيباترين نگاه عاشقانه ... و حتي در زير نور مهتاب هم برايش مي نويسي ..هميشه چشم به راهي تا شوقي تازه بيان كني .. بيكرانه اي از شگفتي هاي يك عشق . قدم به خانه اش مي گذاري .. و به سجده دل مي روي . پايش را مي بوسي تا نشاني باشد از بيكرانه نگاه تو ... دراين شهر غريب چنان در غربت هر غروب دلت مي گيرد كه كم از اسيران كربلا نداري ... گاه اشكي در دلت و جانت جاري مي شود و اشك هاي گرمي كه هزاران پيام دارد. زيباترين نگاه تو مانند باران بهاري شدت مي گيرد. با همه كسانش زيباترين احترام و ياداوري ها. دلت را بدستش مي دهي . اما دلهره اي در وجودت جاري مي شود... كه چرا اين ادم درجا مي زند . چنان مهارت دارد كه اگر تماسي هم گرفت چنان هول ولا ايجاد مي كند كه تو فرصت ابراز احساسات نكني .. چنان خود را عاشق نوشته هايت نشان مي دهد كه سرشار از شوق تازه اي در تجلي زيبايي هاي تازه دلت مي شوي كه شايد چشم يار تو به ان .
هيچ خبر تازه اي نيست . او را به وادي ايمان دعوت مي كني . كه بيايم گاهي قران . گاهي در دل شب نمازي . يا نه خود بخوان و احساست را به من بگو... مي بيني هيچ خبر تازه اي نيست . با هديه هايي مادي كوشش خود را بيشتر مي كني اما باز خبري نيست . خدايا يك ادم اسماني كه اين چنين نمي كند؟
عمو حسن را بايد ببيني تا با او درد دل كني . او هميشه مهربان خود را نشان مي دهد اما هشدار مي دهد كسي كه اين عمو شايد نقشه اي داشته باشد اما چه مي توان كرد. دلت در وسعت دردهاي بي شمار مي رود كسي نيست كه همدم تو باشد. دلت را به ان سوي اسمان مي بري . چه شب ها كه غريبانه چنان احساس بي كسي مي كني كه در و ديوار شيون مي كنند. در دل شب اشك هاي بي صدايت جاري مي شود. پايت درد مي كند . عمل جراحي نخاع را انجام دادي . وقتي اين جمله را مي شنوي كه به درك عمل كردي فريادي از دل شكسته ات جاري مي شود. من دل تنگ يك صدا بودم. التماس مي كردم كه براي چند لحظه ... به خاطر خدا..
راه به جايي نبردم وقتي از راه خدايي بودن يك مهرباني نيز .... بارها به زبان التماس كه اگر مي خواهي خدا به تو مهرباني و خير دهد به من محبت كن .من با هزار اميد به سوي تو امدم . قدري محبت كن . من نمي خواهم با من زندگي كني . من تنها مهرباني از همين راه دور .. اما به هر دري زدم نشد. چرا؟ . چرا اين كس كه مي امد سرشار ازمهرباني هاي خاص مي شد. اگر من براي هوسي او را .. اين همه راه دور ... بارها گفتم اينجا مانند برگ درخت ريخته اند... تو بيا كه من دلم را ... و نمي دانم چرا من گاهي فكر كرده ام كه چون شيخ صنعان شده ام ..... كه زني ترسايي امده است به فريب من ... او دلش خوش بود كه مرا به خودش وابسته كرده است و هر طور بخواهد مرا بازي مي دهد..............
اين تفكر واقعي اش بود..... همه حركاتش همين بودگرچه چنان رفتار مي كرد كه هيچ مورچه سياهي در يك شب تاريك نمي كرد. .بارها بريدم و با لجاجت كه من همه دار و ندارم تويي . بارها به زباني ازمهرباني از اوخواستم جدي بگيرد. پاي يك دل است اين دل شكسته را اگر بازي دهي خدا از تو نمي گذرد. اما او سياه دل تر از اين ها بود كه اينها را .... در ان غروب همه چيز نشانه يك سياه بازي حرفه اي بود. انگار مي بينم او را كه در انديشه چه پليدي تازه اي هست ... من گاهي از ان دو تا.... خجالت مي كشيدم با اين دلي كه من داشتم از نهايت پاكي وپارسايي . اما ايا او وقتي با هوس بازان .... در خلوتشان مي رفت به ياد ان دو كودك نبود....چقدر دشوار است تو بيكرانه هاي دوست داشتن كسي شوي كه در كنارت نباشد اما و صد افسوس كه دراين ميانه اينك غريبانه به جاده سردي نگاه كني كه تنهاي تنها بايد بروي. اما اين سخت است كه تو به اين جمله اش فكر كني كه : به عشق نمي توان فرمان داد!!!!!!!!! اين ادم چه نيتي داشت . اين ها چه جگري دارند كه به شكسته دلان كه اواره اند و بي سرو وسامان نيز رحم نمي كنند و به راحتي مي روند به ... اين نباشد يكي ديگر ..وقتي دراوالين روزهاي بهار اين جمله را در پي دوس يخ كباب خوردن گفت كه من در اين پانزده سال كسخول بودم كه از اين همه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ بي بهره بودم ؟//// چقدر اين ... س با مرام و مودب است .و خوب و. مرا تا حد پرستش دوست دارد. دست و دل باز است و لوتي .. كاش ... چه شب زيبايي و چه حرف هيي سرشار از اميدي بين ما بود.. من خوشحالم از اين كار .... كه ... زيبايي را در او ببين در حس او .. مي رود و همه چيز خود را به ثمن بخسي مي دهد و از خجالت او در جنبه مالي نيز در مي ايد تا همه چيز ش به سبك اروپايي ها باشد . ظاهرا شنيده بود كه دراين كشورها زناني هستند كه پول به ادمهايي مي دهند كه نوازششان كنند در برخي از ... جاهاي اندام !!!! . اين ادم هم چنين كرد. اما زياد پول داد/ بيش از يك ميليون تومان دركمتر از دو ماه ... حق داره . كسي به نقل از اين ادم مي گفت كه رنك و روش باز شده و نيازي به ارايش . اين ادم حاضر است همه چيزش را بدهد تا جوان و شاداب بماند .لوازم ارايش اوريف ليم سوئد هم كه درش در ايران بسته شد . يا به قول اين ادم كه اوريس ليم مي گفت.... خوب حالا اصل جنس كه اينجاست . و برده اي به نام كركس اما در اين ميان كسي از دستش پريده است كه نمي تواند باور كند منگ شده است و گيج .... اين ادم فكر همه چيز را مي كرد جز اين كار كه اين كسي را كه اسير فريب خود كرده بود اين چنين از دست رفته ببيند.. اين همان چيزي بود كه اينك بارسنگيني از نگراني براي او دارد . انهم كسي كه همه چيز او را دارد يك دنيا...... چيز كه هر كدام مي تواند براي اين ادم پايان همه چيز باشد و من به ايت ماجرا فكر مي كنم حالا اطمينان دارم كه ان شيطاني كه بايد ... در اين چند سال ديدم . يك ابليس واقعي . يك سوداگر در بازار مكاره اندام . در بازار ديدم كه داشت فرياد مي زد و حراج كرده بود. زماني را به ياد اوردم كه با چه متانتي داشت ايه رب شرح الي صدري را مي خواند و با صدايي خاص جر مي داد ود را كه من اسماني هستم !!!!!!!!!!!!!!! اما زود هنگام شد كه پرده كنار رفت و او در لنجراري عفن همه كاره بود و خو كرده بود و از اينجا بود كه فكر شيطاني خود را ...................... كه تا س زنگ زد و درخواست دعوتي در / كرد اين ادم مانند قرقي رفت ............................ و اسم اين كار را ........... سوداگران مرگ عشق در وسعت خيانت هاي بي شمار و چهره اي به ظاهر مظلوم و در پشت اين چهره . سيماي واقعي يك كفتار لجنخوار و پليد كه به دل هاي شكسته نيز رحم نكرد و نخواهد كرد.....