باران می بارید در دل شب. درختان توت و سرو در باد وزان رقصی مستانه می کردند. باران بر سینه پنجره کلبه مانند صدایی زیبای انگشتان یاری از راه رسیده را می ماند که ارام نشانی بود که صدایت می کند. باران شکوهی داشت . صدای باد و باران در هم امیخته بودند وسعت تازه ای را به چشم انداز دیدگان ما داده بودند . سکوتی بود که در این باد و باران می شد به بیکرانه های اسمان پر از جدال ابرها بنگری ... زیبایی بود یک خلوت شبانه همراه با صدای پای باران .  به یاد اوردم ان شب را که این صدا به مستی امده بود که یاری به سرزمین باران زادگاهم امده بود. کلبه ای گرم بود. باران چنان خود را به  پنجره می زد که انگار بی تاب دیدن ما هست . روی بام خانه شیروانی پدرم باران بیشتر و بیشتر خود را می کوبید . گویی می خواست شادی خود را نشان دهد. دل شب بود و مایی که از راه رسیده بودیم گرم گرم در اغوشی  سرشار از عشق . گویی هردو کودکی بودیم که مدتی دور از هم بودیم و اینک در یک شب سرد اولین روزهای فروردین ماه بوی زمستان را هنوز همراه داشت . ان شب جاودانه ای بود که  زیبایی های داشت بی نهایت . مستی عشق در اغوشی عاشقانه تراز بهار دل ... اما در ان روز نوزدهم فروردین ماه وقتی سراسیمه شد که این مکالمه ما کمتر از چهار دقیقه تمام شد مانند همیشه این را که ای وای کرکس کرکسسس !!! و با شتابی مانند قرقی رفت ... که بخوابد و من شرمنده از اینکه درساعت یک بامداد او را بیدار کردم  که صدایش را بشنوم .. تورو خدا زوود باش .. این جمله را چند بار گفت و ما قبول کردیم ........ اما وقتی فردایش ان پیام ها را دیدم که  اشتباهی به جای کرخه برای من امده بود بیش ازهرچیز به این فکر کردم که این شب بارانی ما برای این ادم اثری نکرده است .اگر یکی دوبار اسمش رااورد برای خام کردن من بود. و حرمتی برای این حضور در نظر نگرفت مانند همیشه ... اما این مهم بود که همه اینها و این رفتارهای مبهم او ....  کرخه  نا اشنا نبود و این ازادی کامل داشت اما نمی دانم چه سادیسمی در وجود این ادم بود که از پنهانکاری لذت می برد.....  لذتی که تنها از ادمهای خاص بر می اید و از شانس ما این ادم  بدتر از همه بود. حالا در این شب ششم مهرماه که تنها ۵ روز به روز تولدش!!!!!!!!!!!!  باقی مانده است من از پشت این پنجره  در ناز... به اسمان می نگرم و سرشار می شوم از حسی تازه که خود را یافته ام.. زمانی بود که باید اینها را برای کسی تعریف می کردم اما اینک ارامش اسرایی دلم بی او دنیای دیگری دارد . وضویی ساختم تا نمازی بخوانم .. باران و نماز ... شاید زیباترین لحطه های من زمانی بود که باران بیاید. ان سوی پنجره چقدر باران زیبا بود. چقدر بی تاب بود و یادم امد که ان شب بارانی که مسافر م امده بود و ندیدمش .. که در دست کفتارانی اسیر ... ارامش سجده ام زیباتر شده بود. مدت زمانی مناسب به اسمان و رقص شاخ و برگ.... درختان نگریستم. به یاد خدا ذکر گفتم . هیچ کسی به یادم نیامد ... جز مهتاب...  ابرها به سرعت می رفتند و یاد ایات قران که فرشته ها این بادها را می رانند.....خلوت شبانه من بود. و نفس راحتی که کشیدم زمانی بود که به یاد دورانی افتادم که فکر می کردم کسی که .... همراه من است و اما این ادم داشت وقت مرا به انتظاری بیهوده ..... اینک خود شده بودم و بسیار زیبا بود که سرشار از امیدی تازه شده بودم .. گوی چیزهای زیادی را که از دست داده بودم بدست اوردم . من یک چیز را کنار گذاشته بودم و  این همه دستاورد.  حالا من بودم و دلم .. بارها گفتم به او با دلی شکسته  که تو حالا بازی کن . مرا سیاه کن اما روزی می رسد که من دیگر نیستم و تو مانی با گرگ هایی مانند خودت ... روزی را خواهی دید که من رفته باشم.و اما او در دلش پوز خندی می زد که تو نمی توانی از من دل بکنی . اما من به مدد رازهای نیمه شب و مهربانی خدا مانند شاهینی که به سرعت پرواز می کند از این صحرای بی اب و علف او چنان رفتم که هنوز این ادم انگشت تعجب را از دهنش بر نداشته است . شب بارانی من. شب اشک های من شب حرف های تازه من وخدا.. شب تدبر در ایات خدا.. شب امیدهای تازه .به وصل های تازه از نوشین لبان .. چقدر بد است کسی قدر خود را نداند و دلش در دخمه ای بماند که کسی شاید براییش کباب درجه یک !!!!!!!!!!  من هنوز نمی دانم کباب درجه یک چی هست !!!!!!!!!!!!!!!