مگر بويي از عشق مستت كند. طلبكار عهد الستت كند

اگر كسي را كه دوست داشتم سرشار از عشق هم بود هنوز راه درازي در پيش داشت تا بيكرانه ها شود. من كسي را مي خواستم كه هر بار در وسعت تازه اي باشد. حرف تازه اي در عشق . بدانسان كه اگر گلي در كنار جويباري ديد چنان كند كه در ان سوي ديار معشوق موجي تازه را در دل حس كند. مي شد در پرتو عشق پاك و اسماني بانگ جرس را از فرسنگ ها شنيد. مهم اين بود كه مستي عشق در همه وجودت چنان باشد كه عطر افشاني ان به سرزمين دل برسد. وقتي صدايت را مي شنود از جنس سخنت حتي اين را حس كند. دلم براي عشق ساخته شده بود و ميان عشق و زندگي من عشق را برگزيدم . بهاي ان بسيار بسيار سخت و گران بود. بهايي كه در وصف نمي ايد . چون بودا از زندگي گذشتم و به خود را به رودخانه براهما زدم . مي دانستم كه جز اين نيست كه عشق همه هستي انسان است – خواجه حرفي زد كه عاشق شو و رنه روزي كار جهان سر ايد . من تا خود را شناختم با عشق زندگي كردم .نه عشق بازي كوچه بازاري كه من به هيچ بازاري نرفتم .جز سرزمين دل . ان روز كه بوي تمشك باران زده را بر روي پرچين باغچه اي ديدم اين وسعت يك حس تازه بود. من خوب مي دانستم كه بايد عشق را در وسعت همه لحظه هايم جاري كنم . وقتي در وسعت يك نگاه تازه قرار گرفتم و. چشمي به سوي من امد اگر كمي از گوهر عشق را جاري كردم ديدم كه او سرشار ترين شد. اما وقتي اين كس امد من عهد كردم با دلم كه در اينجا بيكرانه تازه اي صورت دهم . خوف ان داشتم ان كس كه امده است در عشق ورزيدن مرا با چالش بكشاند. وقتي اولين جمله او را خواندم اين براي من به معناي ان بود كه اين كسي كه امده است سرشار از تماميت عشق است . به عشق نمي توان فرمان داد...!!!!!! اين فلسفه يك نگاه تازه در عشق بود. من عشق را از عرش كم نمي دانستم كه مولانا نيز همين را گفته است .زان روي كه دل عاشق از عرش فزون باشد