همه اینها نشانه روشنی بود که وسعت تازه ای به اراده خود دهم ... بسیار تلاش کرده بودم  تا به او این را بفهمانم که  به خوداگاهی برسد . خدا را شاهد رفتارهای خود داشته باشد/ اما او در طول این سالها نشان داد که برای کار دیگری ساخته شده است . من مدارا کردم ... در همه نیازهای او سرشار از صداقت شدم . تاریخی بود از یک تجربه .. من اگر چه بهای جبران ناپذیری را برای بودن در کنار او پرداختم اما هرچی بود پایان یافت. من سالها در ارزوی این بودم که از خاک این شهر مهری برای نماز بسازم .  سالها ارزویم این بودکه صدایی از مردم این شهر بشنوم .. حتی از سنگفروش خیابانهاش .. از لهجه مردمش ... از همه چیز ان جا . دیوان  خواجه همه هستی من بود.  سرمایه من بود و بی نهایت های یک احساس. رفتم دلم را شکسته تر از همیشه کردم به فنای در خویش و و خود را مستعد یک نظر دیدم  انگاه رو به سوی ان دیار کردم تا این امد . وقتی دران عصر تب الود دیدمش دست هایش گرمی نداشت . حرارتی جاری نکرد.... اما گفتم شاید استرس دیدار اول باشد وقتی به کلبه ام امد چنان شدم که هرگز ان صحنه ها را دراین سالها نتوانستم در قلم اعجازگرم جاری کنم .. که این ادم این را گفت که وای عزیزم  دلت بکر و پاک و چشمان ابی ات  اسمانی از صداقت و عشق و ایمان . او دید که نماز شکر می گذارم...دید که چون کودکی سرشار از شوق شدم ... اما وقتی رفت دیدم انگار مانند مسافری غریب بود که شبی را در جایی سپری کرد و خانه من برای او یک گذر گاه گویی بوده ست.اگر این ادم احساس مرا جدی می گرفت من به بیکرانه هایی می رسیدم که سرشار ازعطر اسمانی بود.بیش از ده سال در انتظار دیدن شهری باشی و اینک دراین پنداری که بهترین انسان ان شهر به  خلوت دلت امده است . ترفند مکارانه او این بود که چنان دراین زمانی که پیش من بود از بودن ما درکنارهم و همگرایی بی انتها در همه چیز حرف می زد که تو به خودت می گفتی همه تکیه گاهش من هستم . چنان به رتگ تو و نیازهایت در می امد که انگار همسر تو هست . چنان با دلسوزی صادقانه همه جای خانه ات را مرتب می کرد که.... چنان خود را در وسعت عشوه ها عرضه می کرد که اگر عمری در کار عشق بازی بودی برایت تازگی داشت اگر ها و اگر ها . چنان لحنی از عشق بیان داشت که برایت زیباترین بود.  جایی که من زندگی می کردم زیر زمین متروکی بود. و این ادم چنان خود را بی نیاز از مادیت و خاکی جا زده بود که برای من که تنهای تنها بودم و از همه ادمها بریده بودم یعنی رستاخیزی تازه در دل و زندگی من / ملاحت او بسیار دلنشین بود. هر چی من می خواستم بهترین را داشت . موهای بلند . چشمانی مست   گونه های مینیاتوری .... کمر و باسنی که اندام سبزه او را بسیار جذاب . شیوه های عشق بازی او بی نظیر بود. به نان خشکی می ساخت .و حرف هایی که از صداقت عشق و ایمان می زد گویی از تبار خواه هست .  باز باید این را بگویم که من در این دهه اخیر به خلوت رفته بودم و به ریاضت هایی خود را ......... هر کسی جای من بود روانی می شد از دهن کجی هایش..  اما برای من این عجیب بود که ابزار او برای فریب و وابسته کردن بسیار کار ساز بود. اما این فکر را هم نمی کردی که این ادم کسی باشد که هدفش این باشد که تو اسیر کند وبازیهای سرت دراورد.  من با همه صداقت رفته بودم و فکر می کردم پاسخ ان را در افقی تازه از بازتاب این دیدار تاریخی خواهم گرفت و کار به جایی رسید که سر رفتن به سایت دوست یابی چالشی میان ما. اما این را مانده بود که چرا با وجود من که تو مدعی هستی بی نیازت کردم از همه چیز باز چرا دنبال این .... خانه سیار می روی... که بعدها دیدم ای دل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این ادم چهره واقعی اش این نیست که در ان شهریور نشان دادکه این کار را با هرکسی می کند تا بتواند در دل طرف و بهره کشی هایش را بگیرد. این ادم داستان دارد . کار به جایی رسید که من زمانی بود که انقدر دوستش داشتم که تحمل قاصدکی را روی شانه هایش نداشتم راضی شدم که برود دست به هر کاری بزند اما صداقت را عرضه کند تا راست بگوید و دروغی در کار نباشد. ببین این داستانرا؟ راضی شدم برود و هرطور دلش ... چون همیشه می گفت که منو ازاد بگذار تا بدونی چه حوری دوست دارم اما  برای من بسیار دشوار بود که راضی به خفت شوم که او شفاف باشد  و  چه بهای مادی هم پرداخت کردم ... اما ناگهان در میانه راه تردیدی تازه در من؟ نکند این ادم دراین روند نیز مرا بازی می دهد؟ از خدا کمک خواستم و کمک شدم و دیدم ای ا وای ای وای ... این ادم دراین مرحله خبیثانه ترین نامردی ها را دارد ... در این وسعت بود که ازمن بهره کشی می کرد ....  به حد بی نهایت و با سنگدلی تمام .... روزی را به یاد می اورم که به من می گفت من بر خلاف ظاهرم که بسیار مهربان  جلوه می کنم بسیار سنگدل و بی رحم هستم ... اینک در وسعتی تازه از یک بازگشت و هجرت سرشار از امیدی تازه می شوم و  خود را ازین منجلاب رهایی دادم ... به مدد لطف او  اویی که همیشه نگران ما هست . . زمستان هنوز تمام نشده بود که ما دیدیم که زغال خجلت زده است و مانده ام در کار این ادم که چی کرد با یک دل پاک و اسمانی که زندگی اش را دوست داشت . راستی این ادم هرگز فکر نکرد که در ان سحر در خانه اش من چه بوسه ای بر ..........  زدم و دستهایش را روی چشمم گذاشتم؟ نه نه اینها این ادم ها  سرشون شلوغه و هر کز به زیبایی های یک احساس ؟ کار ندارد . پول و لیس  را بچسب ..  اگرچه در این کار اخری اش حسابی سر کیسه شد می دانی چرا؟ چون با نیت پلیدی از یک شکسته دل پول می گرفت تا؟ باد اورده را باد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟