قصه ناتمام یک ..... ده
در ان دور دست هاي صحرا هنوز عطر اسمان را در دل خود داشتم در ان عصر ي كه زادگاهت
را ديدم از ان دور دست صحرا در كنار نخل ها و سبزه هاي بهاري به ان روستا نگاه مي كردم
خاك ان را هرگز نپرسيدي كه به كجا شده است در سينه ما چه مهر نمازي شده است در ان وادي دل
تو نيامدي به خانه دل من . ديدي كه من چون قويي پرواز كردم؟ در وسعت يك مغرب؟ ديدي كه اين مردي كه
در بيكرانه دلش همه مهر تو بود چگونه تنهايش گذاشتي . امده بودم تا با دست هاي تو قنوت بخوانم سرشار
شويم بيكرانه هاي اسمان ا زان ما شود . يادت هست گاه گاه اين را كه تو بي نيازم كردي بيان كردي؟ ايا
در اين وسعت امدي؟ تو رفتي ومن رفتم .ديدي چيزي در بينان ما نبود وتار عنكبوتي اين رابطه؟ ديدي حتي به پيامي هم
در اين وسعت از تو در اينجا.... بارها گفتم خاك نشينان عشق در خلوت خود به بيكرانه بي نيازي مي رسند اگر مي خواهي اما صد افسوس وقتي به بازار رفتم ترا ديدم و افسوس ماند و حسترتي كه تو چه داشتي عرضه مي كردي . هميشه گفتم ارزان نفروش.... يادت هست يادته در ان شهريور كفتم من گريزان از ابليس ها هستم .؟ ايا چنين بود؟