در امتداد خلوت دل
سروپايي بود كه ادم هايي مانند من كه مهرباني را مي شناسند به پاي اينادم // همين س هم اين را تاكيد كرده بود كه اين زن يك ادم فرصت طبي نمك نشناس است وبه درد يك كار مي خورد و دركنار ان حرفي كه بسيار تامل برانگيز بود اين بود كه اين زن ... يك ....نده است .... و از خداش هست كه كسي بيايد و به عبارتي ديگر او اين را : كردنش كاري نداره سه سوت .
اي بابا ؟ اين همان ادم بود كه جانماز اب مي كشيد براي من؟ اين همه ناز عشوه؟ اين تشنه محبت بود..
نه نه ... بره گمشه ... تهيچ شماره اي از من نداره . از باجه انهم براي اينكه بهش هشدار بدم به مدرسه زنگ نزنه ... كه خودشو معرفي به عنوان دوست پسرم!!
اين نامرد يادش رفته بود كه در ان روز سوتي داده بود و در تماس با س همه اسرار خود را بروز دا ده بودو يادش رفته بود كه ان گوشي به من زنك و خودرده ست ....
پول و هديه اي و شام وتفريح ....
اما نهايت نامردي اين زن اين بود كه از پولي كه من بهاو داده بودم به اس داده بود و تمام تلاش او اين بود كه نه زياد نبود كمتر از سي توما بود.. بعدها اين شد دصد هزار... اين كي بود ؟ چرا همه رفتار مبهم و اين چه نيتي داشت و براي من اين ادم تجربه اي بود براي شناخت ادمها . اما تا كجا اين همه تباهي .. چه گونه خود را در دل من جاي داده بود و اينك من بريده ام و به دنياي قشنگ خود برگشنم .كسي هست كه اميد من ست در ان دور دست هاي نزديك چشم به راه است . دختركي زيبا را در اغوش مي كشد و غريبانه به اسمان مي نگرد غرق در مناجات است . خدايا كي مسافرم بر مي گرده.... هر شب دو ركعت نماز مي خواند . خانه را مرتب مي كندو گاهي تماس مي گيرد. بغضش مي تركد . توروخدا برگرد... دلم از داغ فراق طاقتي از اش نمانده است و صداي دخترم را مي شنوم . بابا ؟ براي من چي خريدي ؟ مامان مي گه بابا امشب مي ياد . تو مي ايي ؟ گريه مي كند و هق هق گريه مادرش هم به گوشم مي رسد وبغض من هم مي تركد. اشك هاي گرم من . نيمه شب است ... مهتاب با صدايي سرشار از معصوميت مي گه ناصر بيا. تورو خدا بيا.
برات تصنيف دولت عشق را خريدم .. بيا....
پرستش سراغتو مي گيره. عكساتو مي بوسه . گريه مي كنه ... هر نيمه شب از خواب بيدار مي شه مرتب صدات مي كنه ....................
تماس پايان مي گيره و اشك هاي من چون جيحون جاري مي شود... به ان سوي اسمان نگاه مي كنم . قاب عكس مهتاب و پرستش را در اغوشم مي گيرم و با انها درد دل مي كنم ... ياد كابوسي مي افتم كه چهار سال و اندي همه تارو پود مرا ..... اين خبيث با اين كه مي دانست كه دلم در فراق اين دو كبوتر شكسته است دست به هركاري زد تا مرا ..... اين شيطان رجيم .. اين حيله گري كه روي هر روباهي را سقيد كرد.... من در وسعتي از يك امتحان ... سربلند بيرون امدم .... دلي سرشار از صبور و شكيبايي و به مدد نماز و ذكر و دولت قران از اين بند رهايي يافتم ......حالا سايه مبهمي از او مانند شبحي در ان دور دست ها ... اين كسي بود كه با حيله هاي شيطاني اش چنان دم از صداقت و فروتني مي زد كه مي توانست هر كسي را به دام خود.... اما شكر او كه مددي كرد و مرا به بيكرانه خود برد. شب هاي زيباي خلوت من امتدادي مي يابد . راه كهكشاني دل در اين خلوت عشق .. مي زدايد هر چيزي هر كسي را كه رنگ ريا دارد ومكري /// وقتي به او فكر مي كنم باورم نمي شود مگر مي شود انساني تا ين حد مكر و فريب داشته باشد كه كار و زندگي اش اين باشد كه براي دو ساعت عياشي تن به هر خفتي بدهد. وقتي داشت به س التماس كه پولم را بده چون بچه هايم گرسنه هستند اين اغاز يك پايان تازه بود براي كسي كه همه ذات او پليدي بود...فريب و سياه بازي ... ان قدر سعي مي كرد تا سيماي مظلومانه اي از خود نشان دهد كه افلاطوني مي خواست تا به عمق ماهيت سياه او كه در پس اين سيماي رياكارانه چه گرگ هاري دارد دل و جان هاي پاك را امال نيات شيطاني خود..... پاییز از راه می رسد و برای اولین بار طراوتی در دل دارم بهاری زیباتر از شکوفه های سیب و دلم به سعی التماسی می رود به استان جانان / هر شب برای من میعادی تازه است . چقدر این شب های خلوتیان راز سرشار از بیکرانه های ارامش است . تا یک ماه پیش ارزوی من این بود که در این دنیا روزی برسد که از دام این فتنه وجادوی این زن رهایی یابم..... و دیدم که خداوند در وسعت ی از مهر خود مرا برای بار دیگر شرمنده کرد. تولد تازه دلم را در متن یک امید تازه را تهنیت می گویم. شاید روزی او این دل نوشته ها را بخواند. تا بداند که حاک نشینان عشق به مدد او سرشار از عشقی تازه می شوند. ان لحطه ای که دران دخمه سیاه داشت ............. ایا از .... شرم نکرد که او یک مادر است !!!!!! نه یک ایا زمانی فرا خواهد رسید که این ادمهابه راه صدق؟ می گویند انهایی که بیش از سه نفر حرام را لمس کردند دشوار است و .... اما خدا کند او از این لجنزار گناهان بزرگ و خانمانسوز!!!!!!!!!!!!!!!