نسيمي دل انگيز به وسعت همه بيكرانه دلم را نوازش مي داد اين زيبايي از اسماني كه سرشار از ستاره ها بود نشات مي گرفت .   اسمان به وسعت يك پرواز دلت رنگي تازه مي گرفت رنگي از نهايت عشق . اسمان عطري داشت تا بيكرانه ها. من سرشار بودم از بيكرانه مهرباني او ...  گل ها در سايه سار مهتاب رنگي ديگر داشتند گويي مي بيني كه به سجده افتاده اند ... ان سوي اين دشت كوهها صلابتي را به ترسيم دلت شكوه اسماني را هديه مي كردند. شب امده بود تا او را لمس كني . شب به زيبايي يك بهار بود. و چه زيباست كه بهار در وسعت پاييز. اين دل عجب رازهايي دارد .اين گوهر بي پايان كه در هر وجودي حضور دارد . مهم اين است كه  در اين وسعت بي پايان به بيكرانه شكر برسي . شكر در اين وادي دل مهري از او بر وسعت چشمان من جاري مي ساخت و من سرشار بودم از اميدي تازه ... سبكبال چون كبوتري كه از ان دور دست هاي اسمان به اشيانه خود رسيده است . درحت سپيدار عطري داشت از حضور اين پرنده اسماني . گويي همه چيز در اين درخت سرشار از مهرباني سحرگاهان حكايت عشقي است سرشار از اخلاص و صداقت .. دل من اكنده از طرب بود. چقد زيباست كه دل را اسماني كني .. همه چيز و هر لحظه اسماني تر مي شوي . شب  زيباترين عشق را هديه مي كند تولد تازه اي است اين لحظه ها.. چي شده است كه اين چنين سرشار شده ام  .. چه رازي در اين نهفته است ... رازي كه مرا هر لحظه در فروتني تازه اي مي برد..  يك كوشش صادقانه كه حود را در برابر عظمت خداوند احساس كني كه بنده اويي . بنده اي كه جز رضايت او نمي خواهد . شب به جايي در دلت مي رسد كه انكار زيباترين معشوق كه سرشار از معرفتي و حسني تازه است ترا به دعوتي به سوي ارامش اسرايي مي خواند... شب همه كس .و همه چيز تو مي شود شب ارامش همه نگاهت مي شود. فانوسي كه همدم توست . ان شب اشكي از من جاري شد اما كسي بود كه در دنياي ديگري سير مي كرد انقدر حقير بود كه دلش به پيام هرزه دلي خوش بود به كنار من ننشست كه بداند راز اين همه مهرباني ها در اين خلوت با قران است .  اينگ شب امده است در .وسعتي از يك حس تازه .. شب امده است تا اسماني ترين لحظه ها را تداعي كند.. شب براي عاشقان بي دل بيكرانه مي شود.. شوق مي شود . .و همه اينها وسعت اسماني شدن است . مهرباني خدا اين است . مهم اين است كه ازخدا بخواهي . صادقانه زانوي ادب بزني  و از اوعذر خواهي كني كه مدتي را به غفلت گذراندي ... با او سرشار از صداقت باش.. ا.و همه چيز را مي داند او اگاه است . وقتي چشم به ايات قران مي دوزي  عطري از يك بصيرت عرفاني را درك مي كني . واي خداي من اين مهرباني خداوند تا بي نهايت هاست چقدر خوشحال است كه بنده اي به سوي او امده است به سجده مي رود و از او مدد خواسته است كه او در اين راهي كه شياطين او را وسوسه مي كنند نجات داده است . اين بيكرانه مهر خدا را ببين. ديگر تنها نيستي .. اينك در بزمي از خوبان قرار داري در ضيافت قدسيان جايي براي توست . چقدر اين شب ها ترا سرشار از شوقي بي پايان مي كنند و اين روزها ديگر براي تو عبث و بيهوده نيستند.  زماني را به ياد مي اوري كه داشتي دلت را به  كساني مي دادي كه همه وجودشان فريب بود. اين ها ياران تو بودند؟ اينها مشتي دجاله بودند كه امده بودند به فريب و مكر اما اينجا بود كه صادقانه به سوي خدا مي روي . و او در وسعت يك شوق دست نوازشي بر سرت مي كشاند و تو در معبد دلت خدا را ميهماني مي كني . لحظه اي در ايوان دل مي نشيني به ان دور دست ها مي نگري و ايامي را به ياد مي اوري كه چه كساني در كنار تو بودند.. اينك ازاد و رها چون زائري به سوي خدا مي نگري . در اين وسعت  عطري از حضور قدسيان اسماني را لمس مي كني . رايجه دل انگيزي دارند .. نيلوفري مي شوي و بي نياز  از همه كس ... دير زماني است كه از بند مكاران كه خفاش را رنگ مي كردند تا به جاي قناري به تو قالب كنند رهايي يافتي . خودشدي ... . بنده او و همين بس .  خدايا شكر كه مرا به خود اوردي ... من از گردابي نجاات يافتم و سياه كاران درمانده به لنجزاري كه خود ساخته اند دلخوشند و مزبله شان اين است كه به تكه استخواني بسازند و چوب حراج به خودشان . اين ها كي بودند چنان بودن كه فكر مي كردم اينها اسطوره اند اما پوچ و توخالي بودند....