وای خاک بر سرم ... چی گفتی . من همه چیز را گفتم اذیت نکن خودت بودی... جونم من .. نه به خدا من نبودم.   این ادم در برابر یک چالش تازه ای  قرار گرفته است شاید بی تردید اولین فکری که کرد ملامت خودش بود/که کاش رو راست بودم . کسی که با من سرشار از صداقت و گنجایش بود... این همه اصرار او که هرگونه هستی من می سازم اما ذات مخوف او پنهانکاری را دوست داشت ... این بود که با حالتی طلبکارانه از من خواست تا  در این وسعت مرا به چالش بکشد ... چه روزهای سیاهی بود.. .وقتی به صراحت گفتم که اگر صداقت کنی برای همیشه از وجودم دوستت خو.اهم داشت اما او وقتی گفت که غسل کرده با قران سوگند که من نیستم و این ادم چون تقاضای نامشروع داشت او را کنار زدم و او از من کینه به دل دارد. هیج کس نیست به این ادم طمعکار بگوید  این تو بودی که به هوس  لحظه ای خوش بودن رفتی همه چیز تو را به این ادمهای هوس باز دادی .. و بازی کردی با دلی که سرشار از پاکی ها بود.. کسی امده بود به صداقتی گسترده که تو را بی نیاز کند فکر می کند تو درد کشیده ای ...اما همه اینها بازی بود اشک های تمساح تو //// چه شد اگر این ادم با تو رابطه نداشت زنگ زد و تو با خبر شدی /< همه چیز در وسعت یک ابهام جاری شد و پس از ان این ادم با مهارت بیشتری به پنهانکاری اش ادامه داد . و بیش از هر چیز نشان داد که چی کاره است . او  خود را بدبخت کرد و فکر می کرد اگر سر ادمها شیره بمالد می تواند سیمای دروغینی که ساخته بود و خود را سرشار از نجابت ارایه می کرد حفظ می شود. س ق همه نشانه های او را مو به مو گفت. حتی طرز خوابیدنش را . اما این ادم فکر می کرد می تواند با توجیه بافی های احمقانه ..... زمان گذشت و باز این خطای او را بخشیدم اما یک چیز برای من بسیار گران امد که چکونه این ادمها می ایند و با طمع بهره کشی از هر کسی که از هرکس کاری بر می اید همه را دارند برای حود  . حیاط خلوتی که در ان ادمها را برای لحظه هایی که همه کارشان را صورت داده وباید با احساس این و ان بازی کنند ... به کار می گیرند. وقتی در ان نیمه شب  مانند ادمی که از درد بزرگی رنج می برد مرا به سوی نخود سیاه فرستاد به او ایمان داشتم که جای حساس او درد می کند. اما وقتی برگشتم و پودر را خریدم .... از رفتارش فهمیدم این دروغ می گوید و کاری که در ان مدعی هست یک روند رو به تجاهل است ... این بود که دیدم  همه اینه ها بازی هست .. این بود که در این وسعت همه چیر بازی بی شرمانه ای بود که این جور ادمها در خیال شیطانی خود فکر می کنند که می توانند  راه به جایی ببرند. دیر زمانی بود که در سودای خلوتی بودم .. من کاری به کسی نداشتم و به این ادم .. در ان زمان که او همه تلاش خود را می کرد تا در این مسیر تباهی های خود پیش برود گور خود را کنده بود. او می توانست سرشار از عطر اسمانی عشق شود اما  چنين پيدا بود كه گوهر وجودي او از تباهي ساحته شده بود. او در گذر زمان از بس با ادمهاي پليد سرو كار داشت مانند انها شده بود.... و افسوس كه  بخشي از وقت خود را براي اين ادم سپري كردم ... اما خدايا شكر كه از اين بند رهايي يافتم .. من شكي نداشتم كه او حتي جادو كرده باشد مرا كه با خود داشته باشد براي او بودنم در كنارش بسيار با ارزش بود اما براي او حيف  شد كه من در وسعت يك اراده  او را به كناري نهادم . او مي خواست مرا بازي دهد و من دلم را در بيكرانه اي از خلوت شب و سحرگاهان بردم .  چنان شدم كه ياد او كه مي افتم رخوتي و حسرتي مرا مي گيرد كه اين ارزش داشت ؟ بدون شك در پرتو اخلاص .و ايمان شد كه او به شبحي مبهم مبدل شد .و شب هاي تنهايي خسته دلان عشق در حريمي از ارامش ملكوت مي رود تا به جايي در ان دور دست اسمان . اينك انديشه من زلال شده است به مدد لطف او . به مهرباني خداي بزرگ . اين وسعتي بود كه مرا در اين سالها با خود نگه داشته بود. من اينك چون اراده اهنين به سوي اميدي تازه  مي روم گويي خود را يافته ام . سجده شكر نشانه اي است از ارامش من .و شب هاي بي پايان هراس تنها در پرتو ذكر او و ياد او كه جانشين تمامي نداشتن هاست پايان يافته است . و ان دور دست هاي مي بينم كه كسي درمانده در گرداب گمراهي جشم به راهي است .كه كسي بيايد و او را نجات دهد . ان روزهايي كه خرامان و مست همه را به وسعت مكر و فتنه هاي خود بازي مي داد اينك  به اين درماندگي او  رسيده است در ان زماني فريادرسي امده بود تا او را به سوي نور ... ايمان وعشق . اما چه مي توان كرد كه دل هاي سياه هرگز ... خداوند در قران گفت كه شماري از اين ادمها از رحمت هدايت من بي نصيب هستد دلم مي سوزد كاش در بيكرانه دلم كه مهرباني بود و هر روز ان بهاري بود اين ادم مي امد و خود را سرشار مي كرد و راز گل نرگس در بركه اي كه عطر نيلوفرانه اي مرا به شكر ....  در استانه مغرب است و من به اسمان پر ستاره دلم مي نگرم . اينجا جاي شيطانها نبود و دلتنگ شبم هستم تا در متن ايات قران درسي تازه و شكر ي  بي پايان به حريم جانان . راستي چقد رزيباست اين ايه كه قد افلح من ذكي ها و من خاب دسيها.      مي رود پرستوي دلم به سوي اشيانه خود كه سرشار از عطر خداست تا سحري بيايد و من در متن اين لحطه هاي اسرايي به سجده شكر روم و ياد مهرباني هاي هميشه خدا كنم كه سجر با باد مي گفتم حديث ارزومندي .... خطاب امد كه واصل شود به الطاف خداوندي

دعاي صبح و اه شب كليد گنج مقصود است    بدين راه و روش مي رو كه با دلدار پيوندي....