گفتم خدايا ايا تو مي خواهي من اسير كساني شوم و. محتاج محبت ادمهايي شوم كه همه وچودشان سرشار از ....  است و در حالي كه من مي خواهم به سوي تو بيايم ايا دلت مي ايد اينها كنار من باشند و ابزار دست شيطان: تو را مي خواهم از عظمت قدرت مهرباني تو سيراب شوم . مباد كه اينها مرا در وسوسه هاي خود اسير كنند /. كه هدفم تويي . من مخظاطبي و همراهي مي خواهم كه مرا به تو برساند اينها كه مشتي فاسدند و غافل / نكگذار اينها مرا ابزار خود كنند و بازي دهند و جايي كه تو هستي و كسي از تو مي خواهد چرا  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قنوتي تازه در دستان دلم جاري مي شود. به هر سو مي نگرم طراواتي هست . عطري هست از خدا /. افق تازه اي گشوده مي شود. هر لحظه اي شب وسعت تازه اي مي شود. قدم در دنياي تازه كي گذارد دلم ....اعتماد به نفست بيشتر و بيشتر مي شود. ديگر احساس دلتنگي نمي كنم . ديگر چشم به راه كسي نيستم . خدايا يك هفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  يك هفته بريدم از همه .. اينها كي بودند . نه يك نفر بود كه مي پنداشت مرا اسير كرده است. كاش اسير كرده بود. بازي مي داد/ زيباترين احساسم را با سياه بازي هاي خود.. هر بار دلم را شكست و هر روز دلهره اي كه امروز به خير بگذرد. من هر بار وسعت تازه اي برايش ايجاد كردم . احترامي تازه ... و حرف هايي سرشار از اميد و بركت و خير مادي و معنوي .

گاهي با خودم مي گفتم نكند اين گوشش طوري طراحي شده است كه حرف ها به  مغز نمي رساند و از اين دروازه گو.ش به ان دروازه مي رود؟  اين همه مهرباني ها. انگار نه انگار ///

  در ان غروب سياه همه چيز نشانه روشني بود كه من بايد از اين ادم مي بريدم ... انققدر سياه دل كه هر خدمتي را به بازي مي گرفت و نمك نشناسي او بي نهايت بود. من كسي مي خواستم كه بال پروازم شود. من كسي نداشتم مي خواستم او همه كسم باشد هر روز وسعت تازه اي از حسن داشته باشد. اما او براي اين كار ساخته نشده بود. چهار سال شب و روز كوشش كردم بي اثر بود. اما اينك در دامن شب ارامترين . لذت بخش ترين لحظه هايم هست . و شگفتم از مهرباني خدا كهدراين سال هاي ....  بنده خوبي نبودم  باز امدم و او بهتر از همشه به روي خودش نياورد كه من بنده خوبي نبودم . در همه عمر تلاش من اين بود كه خدا دوستم داشته باشد. از گناه دوري مي جستم . دوست داشتم كسي باشد كه مهرباني را در حريم زمان ايجاد كند.  اما او گرچه مي گفت كه اين ارزوي من است كه تو مي حواهي اما همه اينها براي سياه بازي براي فريب بود.  سه سال رنگ مرقد خواجه را نديد. من ارزو داشتمك روزي ازاين جاي روحاني زنگ بزند و صدايش را بشنوم اما مگر مي شود از دخمه هاي سياه گذشت . چوب حراج به خودش زده بود. من نمي دانستم اين زن تا اين حد ارزان مي فروشد خود را. مي شد قيمتي داشته باشد . به او بارها هشدار دادم در حريم عشق سرشار شود . چهره اش اسماني مي شود اما اين ادم به مرحله اي از غفلت رسيده بود كه ديگر دير شده بود. من گداي محبت نبودم. من خلوت گزيده اي بودم كه مي خواستم كسي بهتر از من در حريم دلم باشد ..

در وسعتي از اين حريم من سرشار مي شدم اما دوست داشتم در ان سوي اين ديار مهرباني هاي تازه اي را در مهرباني دل شاهد شوم ... ان سوي اين ديار ان جايي بود كه مرا به سوي خود مي كشاند اما رفتم و هيچ خبري نبود. جز ف ريب .و نيرنگ .... دلم مي گرفت كاش شد عشق را فهميد. و نمازي كه به سوي اين شهر مي خواندم اين بيكرانه نگاه من بود بي نهايت هاي من بود.. اما مدتي گذشت و ديدم اين كس كه قرارست همراه دلم باشد چيزي در چنته ندارد. بسيار بسيار ارزان است و من او را گوهري يافته بودم.  سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد انچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد.

 شب از راه رسيده است در وسعتي زيبا . مهتاب با فروغ كامل حود از پشت بام خانه جلوه مي كند . اين وسعت بي پاياني است از زيبايي شب . اين مهتاب چشم مهربان خداست كه ترا نوازش مي كند ساعت حدود نوزده و سي دقيقه اول مهرماه است . من به كلبه اي از زيباترين نگاه اسماني ام باز مي گردم ...  چه ارامشي دارم چه شوقي دارم  انگار هزاران لاله در هاله از نور امده اند. چي شده است : فرشته هاي اسماني امدند . ديو چو بيرون رود؟ ايا در اين سالهاي سياه ان كسي كه مدعي بود  در كنار من است ؟ من به قدرت ايمان و عشق ... بازامدم به در ميخانه او ///   چه زيباست مهرباني خدا وند كه تر ا از مهلكه شيطاني رهايي مي دهد. به ياد مي اوري كه خدا وند دير زماني نيست كه تور ا به خانه اش در بيت الله الحرام دعوت كرده است . يادم نرود كه من زائري هستم از سرزمين نور امده ام . از سرزمين وحي .. انشب در ان سحر كه به ديدار كعبه رفتم خدا يادش هست كه چه گفتم در سجده ام ....  ان بود دل من . من به كجا رفته بودم و در اين وسعت اين سه چهار سال خود را اسير چه كسي ؟ بازي سياه او اين كابوس .. ؟؟؟؟؟؟؟/  اينك همه لحظه هاي من به شكر او سرشار از ياد مي شود. ياد خدا...كه اينك امده است دست هاي مهربانش را حس مي كنم . چه قدر زيباست با خدا بودن ... چقدر زيباست وقتي با همه وجودت به ان دور دست به كسي نكاه مي كني كه چمپاته زده است و زانوي غم  .. و ملامت زده   نمي تواند از خجالت سرش را بالا بياورد.  به او نزديك شدم  دلم سرشار از غمي تازه شد .. او در گرداب گمراهي مانده بود. افسوس و حسرت كه هر چه صدايش كردم نيامد . مست .و سرگشته هوس بازان شده بود. انگار من را نمي شناسند.. هرچه فرياد زدم اينها ترا براي دوساعت لذت مي خواهند و ارزان نفروش ديدم خود كسي هست كه دير زماني است كه داد مي زند و مشتري مي خواهد . كاش مي دانستي انكس كه امده است مهرباني داشت و حق شناسي . من از او دور شدم . كاروان دل مي رفت و من دربركه اي وضو ساختم نيلوفري دران بركه بود.... كه مرا سلام گفت .دلش هواي سر زمين نور كرده بود. لحظه اي به ان دور دست نگاه كرد و شبحي را ديد  از من پرسيد او كيست ؟ گفتم يادت مي ايد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟