<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نیلوفر عشق</title>
<link>https://nilas.blogfa.com</link>
<description>طراوات باران در وسعت سحرگاهان به ترنم صدایی از سخن عشق و راز خلوت گزیدگان  به دور از نامحرمان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 08 Nov 2010 16:26:51 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title> وسعت نيلوفرانه در هاله اي از نور عشق</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/211</link>
<description>بسمه تعالي شبي بود در وسعت زيبايي هاي يك نگاه تازه در دل . بركه دلم با عطر نيلوفرانه وجودم سرشار شده بود. جقدر عزيز بود. سال ها انتظار اينك تحقق يافته بود . مهربان دوران عشق . نيلوفر من .ماه من واميد من .و من در وسعت چشم او خيره شده بودم شبي كه در من تاملي تازه ايجاد كرده بود شبي در وسعت يك حس اسماني . شايد او امده بود تا بداند من براي همه لحظه هاي تنهايي ام به ياد او بود. او سرشار از شوق شده بود.</description>
<pubDate>Mon, 08 Nov 2010 16:26:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/211</guid>
</item>
<item>
<title>سوگواران خموش</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/210</link>
<description>سوگواران خموش............. من اين عنوان را براي اين نوشته ام برگزيده . اخراين نوشته ها اين را مورد تاميدقرار مي دهند سوگوران خاموش در اين ميانه كار مي تواند يك حرف تازه باشد . در فضايي سخن مهتاب دلم قرار كه گرفتم سرشار شدم كه مي ش.ود با اين حس ماندطراوت اقاقي ها وسعت ارامشي بود كه مي توانستم در اين كلك خيال انگيز به ان سوي پرده خيال راهي تازه بگشايم . بيكرانه اي بود. درختان اقاقي سرخوش از مسيتي بودند كه باران امده بود.</description>
<pubDate>Tue, 02 Nov 2010 15:58:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/210</guid>
</item>
<item>
<title>ان باران شوق</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/209</link>
<description>همراه با صداي اذان باراني مي امد . سحرگاهان بود. سكوتي سرشار از عطر تمناي وصل . من در بيكرانه هاي سفر بايد مي كردم . همه چيز در غربت يك شوق وسعت يافته بود. خدا در اين نزديكي ها بود. قدسيان اسماني امده بود. باران ريزي كه دراين سحر مي باريد – درخت اقاقي گويي اكنده از طرب شده است . باران با زيبايي عارفانه اي مي باريد. پشت پنجره ارامش دل را به باران سپردم شعري در ترنم دلم جاري شده بود باران عشق اي وسعت مهرباني ها اي همه شوق من در بيكرانه سحر به ميهماني سجاده</description>
<pubDate>Mon, 01 Nov 2010 16:03:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/209</guid>
</item>
<item>
<title> ان شب وحشت / ابرهاي سياه</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/208</link>
<description>باران كه مي امد وسعت يك ترنم را جاري مي كرد. من گويي احساس تازه اي دراين وسعت برخوردار شده بودم .... ان شب را به ياد مي اورم ان شب كه ابرهاي سياه دراسمان بودند سكوتي مرگ اور را در اسمان مي ديدي . ساعت دو بامداد بود. ان ويراني دل و ان شب سكوت .. شب برزخي بود.... اسمان ابرهايي سياه بودند كه گويي نه براي باران كه براي هزاران رنج دل ها بودند . و.سعت هايي بودند. ان شب زير درخت نارون نشستم .... مي خواستم ساعتها اين صحنه را تماشا كنم ....</description>
<pubDate>Sun, 31 Oct 2010 16:19:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/208</guid>
</item>
<item>
<title>بغض سنگین یک غروب</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/207</link>
<description>غم سنگيني دلم را مي گيرد... اذان مغرب را گفته ند يه جورايي دلم مي شكنه به غربتي ... به غريبي ..... ادم اينحا تا اين حد تنها مي شود... تا اين حد در وسعت سنگ دلي ها؟ هرچه بيشتر مهر مي ورزي برا ي او هيچ .... درتاملي فرو مي روم .. در وسعتي از يك حس غريبي... قطعه اي را كه سراج مي خواند وسعتي هست كه بر اين حسي كه دلت را گرفته است بيشتر ... چقدر بي شرمانه است سياه بازي هاي اين خناسان . عجيب است كه محتاج دلي سياه و گمراهي شديم .............</description>
<pubDate>Sat, 30 Oct 2010 16:20:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>بغض سنگین یک غروب</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/206</link>
<description>غم سنگيني دلم را مي گيرد... اذان مغرب را گفته ند يه جورايي دلم مي شكنه به غربتي ... به غريبي ..... ادم اينحا تا اين حد تنها مي شود... تا اين حد در وسعت سنگ دلي ها؟ هرچه بيشتر مهر مي ورزي برا ي او هيچ .... درتاملي فرو مي روم .. در وسعتي از يك حس غريبي... قطعه اي را كه سراج مي خواند وسعتي هست كه بر اين حسي كه دلت را گرفته است بيشتر ... چقدر بي شرمانه است سياه بازي هاي اين خناسان . عجيب است كه محتاج دلي سياه و گمراهي شديم .............</description>
<pubDate>Sat, 30 Oct 2010 16:20:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title>شب خلوتیان مبارک است </title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/205</link>
<description>همه چیز ان بیکرانه دلم بود که باید ان را سرشار می کردم از عشق . یاری بود که در وسعت مهربانی من امده بود. زیبایی مهربانی او عطری داشت . این از راه رسیده دل .. از ان سوی صحرای دلم امده بود با دستانی سرشار از سخاوت های بیکران . سرشار عطر نماز عشق. ان سان که من به ان سوی اسمانها رفتم دانستم که مه روی من این لولی وش برخاسته از باچون . ان لحظه های دل . خاک زادگاهش نمازی که درعشق خوانده می شد و من تا ان سوی شب بارانی زادگاهم عطر مهربانی لب های او را در زمانی که</description>
<pubDate>Thu, 28 Oct 2010 16:18:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title>پایان راه ..... سرابی که بیهوده بود</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/204</link>
<description>هيچ راهي ندارد. ظاهرا ان قدر زنگار گناه بر دلش رسوب زده است كه اگر او را به زيباترين محفل اسماني هم ببرند همين است . شايد هم حق دارد. ادمي كه عمري در سياه بازي هست . اما من در وادي انديشه دارم ... رياضتي تازه در راه خواهد بود. قران بايد در وسعت نگاهم همه چيز باشد . عزم خو.د را جزم كرده ام.. همين كه درك كرده ام كه مسافرم ... همين كه نوري عظيم را در افق خيالم تداعي مي كنم . همين كه به اينجا رسيدم كه خدا در انديشه خلق قران بود.</description>
<pubDate>Thu, 28 Oct 2010 16:06:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>شب باراني اقاقي</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/203</link>
<description>اين حرف از وسعت دل كسي جاري شده بود كه سرشار از پارسايي بود. همين دو جمله را گفت . كه خيلي خيلي تنهايي .... گاهي بغضي مرا مي گيرد از اين همه غريبي تو از ان زمان كه چشم گشودم همين بودم .... از ان زمان كه غريبانه از خانه پدرم زماني كه هنوز ده سالم نشده بود به جنگل رفتم . در رويايي اينده اي بودم. هنوز عطران گلها را حس مي كنم و گل هايي كه سرشار از عطر ارامش بودند . گلهايي كه ديكر از انها تيست گويي از اين ديار رفته اند ان چنگل اسرايي نيز جاي حود را به مزارع</description>
<pubDate>Wed, 27 Oct 2010 16:12:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title> صداي پاي شب</title>
<link>https://nilas.blogfa.com/post/202</link>
<description>در سكوت شبانه امده بود صدايي از ان سوي ديار و شايد اين يك نشانه بود از وسعت ياد ما در دل او شايد كه بي ترديد ما بوديم كه در ان سوي اين ديار كسي را در ياد دل ما جاري كرده بوديم . وسعت بيكرانه دل من او را سرشار كرده بود از بي نهايت هاي مهرباني ما مانند اين بود كه به ديدار من امده است .و من به رسم مهربانان عاشق سرتا پا سرشار از شوقي بودم در دل شب . او امده بود تا به تمنايي كه مهرباني را در من جستجو كند .</description>
<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 15:31:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>nilas</dc:creator>
<guid>nilas.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
</channel>
</rss>
