طراوات باران در وسعت سحرگاهان به ترنم صدایی از سخن عشق و راز خلوت گزیدگان به دور از نامحرمان

 چشمي به ارادت بودم

دربيكرانه دلم

هنوز در وسعت خاطره من مي ايد. هنوز دلم مي سوزد. هنوز در وسعت يك حس تازه كه مي روم دلم مي خواهد او دراين فرصت جدايي خود را باز يابد . خوب شود. ان ارزويي كه من داشتم . اما ترديدي در دلم هست كه او هرگز نمي تواند به راه دل بازگردد. بسيار دشوار است كه كسي با اين همه مهرباني عاشقانه به جستجوي موي او باشد در اين بيكرانه عشق

 چقدر زيبا بود كه در اين زيبايي هاي عشق تو بيايي انچه را كه از خلوت بدست اوردي با كسي تقسيم كني و او دراين راه خود را به تجاهل بزند. اما اين فراق درسي بود از زيبايي ها.

اگر دل عاشقي داشت بي ترديد با پاي پياده مي امد. اگر درك ان را داشت كه چه كسي دراين فراق  را از دست داده است؟

اگر او جدي مي گرفت و اگر او مي دانست كه چه گرگ هايي در كنار او هستند در اين وسعت .اما  افسوس كه او دل سوخته اي نداشت . در اين دوري نزديك يك صميمت شفاف به دل او عاشق شده بود. يك وسعت تازه بودم  و بيكرانه اي شده بودم. ترديدي نبود كه او سرشار مي شود وبه مستي عشق مي رسد. اگر او عاشق كسي بود كه در گذر زمان مدعي بود كه كسي را دوست دارد پس ديگراني چون مرا به جي كار ي مي خواست . اگر دل او عاشق بود و سرشار از صداقت هاي تازه به او و شكي نمي ماند كه  او به هيچ كس حتي نگاه نمي كرد. اگر او انقدر تعهد داشت به كسي  كه او مي گفت پس اين همه با ديگران ... بودن براي چي بود. ده جور برداشت مي توان كرد. كه اين ادم با ان ماهيتي كه دارد .... من براي اولين بار در تمام زواياي اشكار و پنهان او رفتم ... دلم مي سوخت  كه او قدر خود را ندانست.  كسي امده بود كه او را در وسعتي از يك نگاه تازه به دل . او را بي نياز كند. او زمينه خوبي داشت كه سرشار از عطري اسماني شود. چهره او در ترنم صدايش عطري داشت . اما قدر خود ندانست . كاش اين چنين نبود. دلم مي خواست او كسي باشد كه قدر خود را چنان بداند كه همه انگشت به دهان شوند. من دوست داشتم كه او كسي باشد كه زمين زير پايش بلرزد اما نمي دانم چرا چنين نشد. او خود را دستكم گرفت و گرفتار گرگ هايي شد كه از او بهره كشي خاص مي خواستند. شايد او كسي بود كه من بيش از حد او را بزرگ جلوه داده بود. اما هركسي جاي او بود دراين وسعت مهربانيهاي من سرشار از حسي مي شد كه او را درهمه جنبه ها به افق تازه اي مي رساند. غروب كه از راه رسيد بغض من همراه با صداي اذان تركيد. اشك گرم من جاري شد. به خودم گفتم چرا او چنين كرد و تنهايم گذاشت . چرا بازي داد. چرا اين همه ناله كردم كه من به تو پناه اورده ام تا شايد خود را باز يابد . من به او نياز داشتم  مهرباني او . و مهمتر از همه او از دياري بود كه مي شد جوانه هاي اميد به عشق ومهرباني را ديد. كه رويش ان گل ارغواني مي شود. گريه اي بود و به او فكر كردم ايا لحظه اي فكر خواهد كه  چرا من تا اين حد با دلي شكسته وزار رفته ام؟

واي خداي من اين دل شكسته اواره بودو به من پناه اورده بودم اما من چه ستم ها درحق او كردم

باران اشكم در سياهي كوچه بن بست جاري شده بود. اشكي غريبانه .. گفتم خدايا كاري كن او هم تنهاي تنها بشه تا بدونه من چي مي كشم . او داغ نيلوفر مرا مي دانست . همه اميدم اين بود كه در وسعتي تازه سرشار از دركي تازه شود.

مي دونه چيه ؟ دلم مي خواست و همه ارزويم اين بود كه كسي را در ان دور دست ها داشته باشم كه اگر هفته اي دوبار صدايش را مي شنوم خبرهاي تازه ي از دلش بدهد. صداقت او را در اين وسعت دوري لمس كنم... ياد من در وسعت دلش چنان جاري شود كه من ببالم  به او .. اما او هيچ چيز اين احساس مرا جدي نگرفت .

در ان شب باراني كه سالگرد ان دو روز پيش بود وقتي امد اينجا همه اميدم اين بود كه او سرشار از دركي تازه شود اما نشد و من راه را دراين ديدم كه به تنهايي به سفرم به سوي ابديت عشق ادامه دهم ... او اينك ايا به اين انديشه هست كه چي دل مهرباني را ازدست داده است؟ پاسخ من اين است كه نه ... نيلو امروز برايش پيامي از طرف من داد. ده ساعت بعد از او سئوال كردم ايا جوابش را  داده .. گفت نه !!!!

عجيب است . دو خط اس ام اس دادن ......... بدون شك او اينجا هم  خواهد گفت كه خراب است دستگاه ارسال!!!!!!!!!!!!! و مي دانم كه او اين روزهاي دور از من بايد به رتق و فتق امورششششششششششش  در اين 5 سال هرگز چنين فرصت طلايي براي او ايجاد نشده بود..........................
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 18:30 | لینک  | 

 انها سه نفر بودند. كلاس سوم ....يكي از انها رحيم پسر عموي من بود.

من بيش از انها در ميان بچه هاي روستا جايگاه داشتم . حركاتشان مرموز بود. مي خواستند به جنگل بروند. كه من همراهشان نباشم . رحيم  ادم  مرموزي بود. دو چهره .

 صحنه اي كه ديدم مرا به خود اورد كه براي هميشه خودم باشم و بي اتكا به هيچ كس ///

مانند اين مي ماند كه  كشورهاي مانند المان از سوي كشورهاي مانند مثلا كومور و گابن و يا نپال جدي گرفته نشود.  

  به سوي اين سه نفر رفتم . با حالتي از اقتدار گفتم  كه نيازي نيست كه شما ها  اين همه نقش بازي كنيد . اگر هم بخواهيد من با شما جايي نمي ايم ..

  اين رفتار براي من  نگاه تازه اي ايچاد كرد كه  خودم باشم   تا هيچ كس نخواهد كوچكترين رفتار موذيانه صورت دهد.

 در همان روز  به جنگل رفتم . بوته هاي تمشك و زيبايي هاي زندگي پرندگان درجنگل .. ان روز خاطره اي براي من بود تا بدانم  هيچ كسي ني تواند جاي دل ادم را بگيرد . اين وسعت تازه اي بود . متكي به خود شدن .  دور از هر وابسته گي ...

 ان سه نفر درس بزرگي به من دادند.

 شايد زماني بود كه من در  تلاش براي رسيدن به بيكرانه هاي تازه در عشق مصمم شدم همراهي را داشته باشم اما وقتي در متن ماهيت او قرار گرفتم  ديدم چيزي ندارد.  دوباره به دل بازگشتم .  غريبانه هم برگشتم . گرچه هرگر فكر نمي كردم كه در اين ميانه كار  چنين شود.

 برخورداري هاي تازه در حريم دل ... در اين ميانه كار  كه دوست داري زيباي هاي دلت را با كسي قسمت كني ..

 كسي محرم راز شود... محرم دل .. . حرم دل را به هركسي نمي توان داد. اين همان چيزي است كه مي شد در اين ميانه كار به جايي رسيد. اين مهم است گه دراين راه اگر سرشار از نگاهي اسماني شوي چقدر مي ت.واني اكنده از شوق شوي / حريم دل چقدر خوب است كه  صاحب دلي را داشته باشد.

 وقتي دل عاشقي داشته باشي بايد انرا در مسيري از زيبايي هاي يك  حس اسماني ببري.

 از ان دوردست هاي شهر عشق . شايد زماني  فرياد رسي بيايد به ميهماني دل ما . به ضيافت شب تار ما.

 شبي كه زنده مي كند درد فراق .

 شبي كه بيكرانه هاي هجراني را كه اتش مي زند به دل

 شب زنده شدن درد ها مي ايد . موجي از راه مي رسد و تو خيزه در قران مي شي . كران تا كران دلت سرشار از درد شريني مي شود.

 تنهايي ات را دوست نداري به كسي بدهي

 ان كس كه بود در كنار ما شايد به نظر بسياري از ادمها

بسيار خوب بود. اما دل من بيكرانه اي مي خواست كه زيباتر از اسمان عشق باشد . تا قدسيان ببالند.

 دراين راه  هميشه خدا به من دلي داد كه هر ان به وسعت تازه اي مي رسد. مرام ي و معرفتي تازه در اين حريم

اسمان  با درخشش مهتاب  وسعت تازه اي داشت . سوره قمر در اين بيكرانه اسمان معناييي تازه داشت .

اين راهي بود كه من به سوي كوثر عشق مي رفتم .

  يادم امد از غربت ان غروبي كه اوارگي ام  در ان كوير امده بود تا مرا در حريمي تازه بسنجد.

چه غريبانه بودم .

 در ان شب باراني ابوطالب يكي از بستگانم وقتي مرا ديد اهي كشيد و اين جمله را گفت  كه خدا اواره كند ان كسي كه ترا اواره كرد.

 سوز دلي داشت اين مرد بزرگ .

و اما در اين غروب كه من غريبانه رفتم  همين يك  ماه پيش را مي گويم دلم عجيب شكست . درست مانند يك كودك يتيم  كه از دست نامادري سنگدل از خانه اي كه دران جز رنج و حقارت نيست رانده شود.

 در ان شب روز هاي اخر شهريور من دلي شكسته تر از ان يتيم داشتم .

  دلم را ديدم كه غريبانه مرا و چشم هاي پر اشك مرا مي ديد.

به دل گفتم برخيز . بيا از اين خانه برويم .

كوله بار خود را برداشتيم .و اواره تر از ان دور ان كوير بود .  دلم را شكسته بود.

به كلبه ام كه رسيدم وضويي ساختم و نماز شكر خواندم

 خدايا شكرت كه مردانه در ين راه دارو ندارم را در سبدي از اخلاص و مهرباني گذاشتم . كاري كردم كه هيچ عاشقي نكرد... عشق يه عجز امده بود. عشق مانده بود در حيرتي

اما  دست من خالي نشد . من نباختم كه مردانه در بيكرانه همه مهرباني ها بودم كه ان كس جز خيانت و پنهانكاري  كار ديگري نكرد..

دلم همچنان مي شكند. و او فرصتي يافت تا در سايه سار دل سياه خود برود تا ديگران را فريب دهد.

مرزهاي تازه اي به روي من گشوده شد . مرزهاي خلوتي كه دران قدسيان اسمان  حرفي تازه دارند. حرفي از جنس اسماني .

انها هر شب مي ايند به شب زنده داري ما .

هر شب با شوقي تازه مي ايند.و

 گويي بار سنگيني از دوشم برداشته شد

نيمه هاي شب غريبانه از خواب برمي خيزم انقدر دلم مي گيرد كه  به سجده مي روم و شكر او كه اين زيبايي درد را به من داد.

دل من ارام ارام اشك مي ريخت و من در نماز شب خود به ياد اوردم كه در ان نيمه شب به او اقتدا كردم  و نماز شبي خواندم

اشك هاي من و او اگر صداقت داشت   هرگز او چنين نمي كرد.. اگر او درنيتي اسماني اشك مي ريخت !!!! اگر در اين وسعت ها اگر اخلاص بود!!!!

اما نه نه ... من به ان نماز شب ايمان داشتم  و صدها بار فرياد زدم كه امام نماز شب من شدي . بيا .و صداقت را جاري كند. من در بيكرانه بي نيازي ات هستم . به من خيانت نكن كه خدا دلش مي گيرد كه او به راز نهاني دلها اگاهي دارد.

نماز عشاي خود را بر روي چمن ها خواندم ......... اسمان با درخشش مهتاب عطري داشت و پرستوي خيالم بوسه اي بر مهتاب زد و من اين بوسه را درهاله از نور ديدم .............   گويي خسروان عشق به علمداري حريم ملكوت امده اند و  افسوس  كه اي كاش او سرشار از صداقت بود تا من به خدا بگويم كه ببين من چه بنده اي خوب از تو را دركنارم دارم اماااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:50 | لینک  | 

 

حريم خلوتيان راز

 وسعت ها در  اين حريم  عميق تر مي شود. بيكرانه هايي هست . پروازي تازه به سوي ابدبيت . خدا و دل

 همين و  تا ان سوي رازهاي يك نيايش نيم شب

 وسعتي هست  كه بنده او شوم . به حريم خلوتي در امدم   به ان سوي بيكرانه هاي نور . چشم از اسمان ديگر نمي كنم و سجده اي سرشار از عطر نياز

 به ارامي مي روم تا اين بيكرانه عشق را  معنايي تازه كنم

  يك افق تازه درپيش روي من دارد ايچاد مي شود.

درهراس از اين راهي كه نكند دوباره گريبان دلم را  در مكري تازه در دامي فريبنده تر /

حالا عزم خود را  در ين وسعت بيش از هر زمان ديگري كرده ام كه  بروم ..

يادم نرود در هميشه زمان كه من مسافرم

من درنگي را نخواهم داشت . منزل به منزل مي روم

 با دلي سرشار از عشق . تنها براي او

مي خواهم از اين پس در اين وسعت قدم بر دارم

قدم در حريم او . وقت بسيار تنگ است .

در سايه سار مهرباني او/

اما در اين ميانه كار بايد هر لحظه را در وسعتي تازه تر از لبخند عشق معنا كنم..پرواز كبوتر عشق دلم به ان سوي اسمانها

 من خوب مي دانم كه فرصتي تازه از يك اميد را  خدا در دلم ايجاد كرده است

ديگر اين را مي دانم كه عشق تنها براي اوست . هيچ مرزي نيست در اين زمين كه عشق را بفهمد. اين جا ويرانه ايست كه همه چيز دروغ و فريب است .

خاك نشين عشق اگر شدي به مرزي تازه رسيدي .  اين جا مرز تازه اي هست . مرز ي تازه .. مثل عرفات يا شب هاي مشعر الحرام  و  انگاه سرزمين مناي عشق .

  انچه كه در اين بيكرانه بدست اوردي ارزان نفروش . دلت به وسعت نور رسيده است. عشق را فهميده است انرا  به هر بي سروپايي نده . با اين دل به خلوت نيمه شب ها برو تا سرشار تر شوي .  تا با خدا معامله كني تجارتي بزرگ.

 در متن تاريخ برو . محمد را بيشتر بشناس . ان رسول بزرگ . ان خاتم انبيا.

اگر مي خواهي پاداشي بگيري كه دران بيكرانه ها به دردت بخورد به خلوت برو. از اين دنياي دون بگذر . ازاين لذت هاي زود گذر با ادمهايي كه تنها صورتشان ....  و سيرتي پليدتر از شي طان دارند.

اين مهم است كه بي تاب شدن براي هجرت .

در متن ايات قران  اين بيكرانه اسمان عشق

 خبر هاي ان روز را بيان كرده

 دراين وسعت ان جا كه حدا گفت : مي خنديد و نمي گيريد؟

اين ايه مرا به فكري عميق توام با هراس از ان روز

كه نكند كه در ان صحيفه كه به نام ما نوشته اند خبري نباشد.

 ان روز هيچكس كاري نمي تواند بكند پس اين لحظه ها را دريابيم .

بانگ جرس مي ايد .  كه محملها را بربنديم / 

ان روز حساب را به ياد اوريم در هر روز و هر شب .

تمرين كنيم كه ان روز بسيار سخت است

ان روز عظيم .. اينجا در اين غفلتگاه هميشه . بر سر اين دام ها

اينجا جايي است كه مي توان غافل شد از ان روز

 اينجا  جايي است كه خوب اگر بنگري پر از دام و دد است

اينجا زمانه اي شده است كه گرگ ها چنان در لباس ميش در مي ايند

كه سالهاي زيادي وقت مي خواهد تا بفهمي كه ماجرايي بوده است از سر فريب

 اينجا جايي است كه   لشكر شيطان بيش از هر زمان ديگري

عزم خود را ...

اينجا در اين وسعت زمان . اگر مي خواهي بداني كه به كجا مي روي  راهي جز اين نيست كه به خلوت بروي

جز اين راهي نيست . خلوت !!! تا با خود تنها شوي . اين جاست كه مي تواني به ان دور دست هاي زمان انديشه كني . مسافر بودنت را حس كني . باور كني /

و اين را خوب درك كرده ام كه بزرگترين مهرباني خدا اين است كه راهي به سوي خلوت در پيش رويت بگذارد

از ان خلوتي كه به خاصان خود مي دهد. از ان درجه يك ها

  دران خلوت قدسيان اسماني حضور دارند.

 عطر مه رويان و  شرابي از سبوي چشم گل اندامي

عطر سجده هايت . قنوت . قران

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 16:14 | لینک  | 

 

 در ان روز كه به جبل النور مشرف شدم .در ان سفر اسرايي به سرزمين وحي . در انجا در ان مهبط وحي  / انجا عطر رسول خدا را با همه وجودم حس كردم .. در امتداد لحظه هاي او قرار گرفتم كه جبريل امين بر او نازل شد.ان كوه در سينه خود خاطراتي دارد كه مي تواند در ان سوي انديشه خيال جاري شود بر دل ماتم زدگان عشق . انان كه  همه جا  در جستجوي نگاهي هستند كه سرشار از نور باشد . سرشاز از عشق .اسماني ... انجا و اين شب هاي من دران زمان كه در جذبه اسرار ميز قران قرار مي گيرم ان سو تر در جايي در اين كوه به چشم دل ديدم كه نوري به سوي ان عزيز خدا امد // اقرا ///  بخوان ...

 ان وسعت نگاه دلم بود. من در ان سوي اين دل دراين سرزمين سرشار از عطر اسماني عشق دران كوه امده بودم تا سرشار كنم دلم را . بدانسان كه در وسعت اولين نگاه به كعبه جز اين بر زبان من جاري نشد كه من شرمنده ام .... من به خجالت امده ام . من و كعبه .

من و  خانه دوست ؟ من با كوله بار گناه .... كه امده بودم به ميهماني دل .... من وشب هايي اسرايي كعبه ...

و بيكرانه هاي مهرباني خدا  تا  بي نهايت ها بود و من خسي در ميقات //

خدا همه هستي اش  محمد بود. و به او هديه اي داد . اخلاق . مدارا... او يك انسان بود كه به شرف نبوت نائل امده بود.  درسي براي همه انسان ها كه بكوشند به سوي بيكرانه هاي پارسايي شدن .دشوار نيست . همتي مي خواهد و مددي  در سايه سار تلاش. مي تواني بنده خوب او شوي .

مي تواني در جاده عشق او قدم بر داري / مي تواني به زيبايي هاي دلت بهاري را هديه كني . مهم اين است كه در اين راه صادقانه با خداي خود عهد كني ..

وقتي نيت كردي برو .. ازاو بخواه معجزه مي كند. از هر راه دشواري عبورت مي دهد

همه جا با توست . در دلت خانه دارد/

 هم نشين دل تو هست . خدا انقدر سرشار از فروتني است كه مي ايد به درخانه گناهكاري چون من و بي انكه به روي خودش بياورد  اكنده از بخشش و مهرباني مي شود.  چنان با تو در مياميزد كه انگار اين تو نبودي كه اين همه به گمراهي رفتي و اين همه به لجنزار گناه ... از ين همه سالهاي غفلت تو بي خبر نبود.

تو مي داني كه خدا از همه اسرار تو با خبر بوده است اما در بيكرانه بخشش او بيا و ببين كه تا كجا مهرباني دارد

 در امتداد تازه اي از يك وسعت ارامش انچه در اين شب روي داده است مي تواتم با جديت بيشتري به اين خلوت اميدوار باشم .. دينايي تازه از بازگشت به دل .. .و اينچجا وسعت مهرباني خداوند گستره تازه اي را پديدار مي كند.  زيبايي يك ارامش و عطر حضوري كه قدسيان اسماني مي ايند به محفل اين شب

 بر زبان حرف هاي تازه اي جاري مي شود. گل واژه ها/ نوري در دلم تابيدن گرفته است . دير زماني نيست كه در وسعتي  از يك حس تازه  با همه وجودم از خدا خواستم تا مرا به بيكرانه خود ببرد. از اين دنيا و از اين ادمها گريزانم كند.

  هرگز چنين جدي نبودم با خدا . هراسي داشتم در دل . مي ترسدم كه اين راه تازه را نيمه تمام رها كنم . توان ادامه اين راه را نداشته باشم . روز و شب من با كسي بود كه اينك بايد از او رخت جدايي مي بستم . ترسي عجيب در دل من بود. دست به دامان خدا شدم ..  خدايا من بي كس و تنها هستم .و هيچ كس ندارم  در نهايت  غريبي بودم . چنان غريب كه به قول  اين مردم كوچه و بازار دل گرگ به حال من مي سوخت ... اما اگر چه در ان دوران كه اين ادم به تشريف فرمايي دل ما نيامده بود. با همه دردهايي كه داشتم .مي سوختم . ساختم . هر چي بود براي خودم بودم .. دلم خوش بود كه كسي ندارم  اما

اين ادم  وقتي امد حرفش اين بود كه دلت مال من است اختيارش را دست من بده       بقيه اش با من .

با حالتي از يك حس تصاحب دل و در عين حال بسيار لوطي صفتانه كه بسيار هم به او مي امد. با زباني بسيار نرم و پر از متانت  چنان از چشم انداز تازه اي از عشق و مهرباني مي گفت كه من بيش از هر چيز ديگر به اين فكر كردم كه چي كنم تا در مقابلش در جنبه هاي عشق و حس تازه دوست داشتن كم نياورم ... من هميشه دوست داشتم در اين وسعت طراواتي داشته باشم اما اينك از ديار عشق و عرفان كسي امده است كه مي تواندبيكرانه تازه اي باشد براي دلم .

گويي سالها كنارهم بوديم . بسيار دلنشين بود.. انقدر در حرفهايش صميميت و صداقت بود....كه سرسوزني فكر نمي كردم اين ادم جز درد هايش و زندگي اش و  نيز اينكه كسي در زندگي اش كسي نيست .چيز هاي ديگري داشته باشد. اين همان چيزي بود كه دراين وسعت من سرشار از اميدهاي تازه مي شدم كه او كسي را ندارد.  او خود سوگندهاي زيادي خورده بود كه انقدر در معرض خطر است كه نيازمند يك تكيه گاه است . يك تكيه گاه مطمئن و سرشار از صداقت

و بيش از هر چيز  اين حرف ها را تاكيد مي كرد كه به نوع گويي الهام شده است كه تو ان كسي هستي كه من به دنبالش بودم ... چه  حس غريبانه اي هم داشت كه  تو ان گمشده مني ...

 توصيف بسيار زيبايي از احساس من داشت . انگار سالها مرا مي شناسد و با من زندگي كرده است .

دل بكر ... چشماني پاك و دستي سرشار از ياري به ديگران و دل كودكانه ...زباني اكنده از احساس .و شخصيتي با متانت ...

واي عزيزم  انقدر دلت بي رياست كه مي توانم دلت را ببينم و اين دل ما من است دلي كه  من دراين وسعت ها  براي من است . اختيارش در دست من است و من نيز دلم را به تو مي دهم

 در ان شب كه من به زادگاهم مي رفتم در ان شب باراني با اس ام س چنان كرد كه گويي در كنار من است .عذر خواست كه نمي تواند به خاطر كرك حرف بزند. امات من به اعجاز توانايي او در تعميق ارتباطات ايمان اوردم ... همه نيازهاي تو را درمتن لحظه ها بيان مي كرد.   در فرصت هاي كوتاه زماني مرتب پيام مي داد و من كه در غريبي خود بودم بي ترديد از اين چشم انداز تازه سرشار از اميدي تازه مي شدم ....  هر كسي جاي من بود همين درك را داشت . اولين كاري كه كردم به شدت به سوي خدا رفتم و سجده هاي طولاني براي شكر خدا كه اين هديه اسماني را به من داده است دراين وسعت بود كه من در بيكرانه هاي تازه اي از ايمان قدم بر مي داشتم ... حالا قبله من شهر او شده بود....  حالتي از خلسه عشق ... اين حالت دو ماه ادامه داشت ///  .در اين ميانه كار او نيز نشان از يك حس گرايي تازه بود در وسعت اسماني بودن و در اين ميانه او نشانه هايي را بروز مي داد كه بدون عشق مي ميرد و اسماني شدن هدف اوست . صدايي از عشق را بروز مي داد. ايا او دراين كار از يك فرصت ناب عشق ورزيدن برخوردار بود؟ بي ترديد هيچ كس نمي داند كه درپس پرده دل چه خبرهايي هست اما من سرشار از شوقي تازه بودم شوقي كه دران يك دنياي تازه اي بودم . اما زمان كه گذشت من درك كردم كه فريبي گسترده براي من تدارك ديده شده است . خانه نشينم كرد اين ادم و چنان شدم كه ار كار و زندگي بريدم  كه در اين فكر كه اين چه بود بر سر من ...  در حيرتي ماندم و شب و روزم شد اين حيرت كه در برابر دل من ادمي امد و اين چنين بازي داد.. تا اين كه خودش را پاره مي كرد كه اه ندارد با ناله سودا كند  ديدم ليست سياهي از ادمهاي بي سروپا دارد كه در خدمت به انها... در جنبه .... سنگ تمام..

مدت زيادي بود به رخم مي كشيد كه من تمام ايثار بودم و سخاوت براي تو .. اما جز همان كاري كه براي همه در مورد گوشت كرده بود. اخر سر ديدم اين بابا پول هم مي دهد براي اين كار!!!!!!!!!!!!

اين همان كسي بود كه مي گفت به عشق نمي توان فرمان داد!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:53 | لینک  | 

 

  در امتداد تازه اي از يك وسعت ارامش انچه در اين شب روي داده است مي تواتم با جديت بيشتري به اين خلوت اميدوار باشم .. دينايي تازه از بازگشت به دل .. .و اينچجا وسعت مهرباني خداوند گستره تازه اي را پديدار مي كند.  زيبايي يك ارامش و عطر حضوري كه قدسيان اسماني مي ايند به محفل اين شب همان چيزي است كه مي تواني به ان فكر كني . همه چيز براي خدا متمركز شده است . همه چيز براي او و ياد او . تلاش خود را به وسعت تازه اي مي رساني حالا مي خواهي  درمسيري كه قرار دارد با همه وجوددت ان را داشته باشي .  دستاورد بزرگي هست كه مي تواني تنهاي تنها شوي و به اوج ارامش برسي و سرشار شوي از همه چيزهايي كه مي تواند نهايت لذت باشد.  لحظه هايي را كه درك مي كنم .. خبرهايي از ان بالاهست . همه چيز در اين بيكرانه گاه به سجده اي به شكر انچه كه داده است . گاه به قنوتي  و گاه به ان سوي ديار خاطره ها مي روي ... همه چيز عطري دارد از خدا . حالا ديگر كسي جز او نيست . پنجره تازه اي به روي دلم گشوده مي شود. اسمان هم زيبايي خود را در وسعت معهتاب درخشان شوال عرضه كرده بود. هر ايه اي از قران افق ارامش اسرايي نگاهم را بازتاب تازه اي مي داد. ارامشي مانند بازگشت يك كبوتر از راهي طولاني /// همه چيز در سكوتي وهم اور سپري مي شد . دلم نمي خواست اين شب قدر دلم پايان يابد. ساعت يازده و 45 دقيقه به خواب رفتم. گويي ساعت ها به خواب رفتم كه بيدارشدم ساعت 32 دقيقه بامداد بود. عجيب بود اين زمان .... با حالتي از غريبي از خدا كمك خواستم در اين راهي كه قدم ...   نهاده ام ... اما  مي خواهم به وسعت هاي تازه برسم كه همه چيز بر مبناي اين گفته حافظ باشد.. كه

چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست .. ان به كه كار خود به عنايت رها كنيم . ترديدي نيست كه من دوباره در چشم اندازي تازه قرار گرفتم . چشم اندازي كه در ان تنها با خدا هستم . در اين بيكرانه  است كه به همه ارزوها وارمانهايت دست مي يابي . اگر نلغزي و اگر شيطان رجيم مغرورت نكند كه انچه بدست اوردي  ... يك مرحله بسيار دشوار است كه دراين ميانه كار بوده است كه بايد سرشار از فروتني شوي... بداني كه راه زيادي در پيش داري كه به خدا برسي .. من درمانده اي اسير بودم در دست يك ....  پي .... من اسير كسي بودم كه مي پنداشتم مرا به ارامش مي رساند... هر چه صدايش مي كردم جوابي نمي داد.. اما اينك اينك بيا و مهرباني هاي خدا را ........  هميشه حاضر است . با بي نهايت هاي مهرباني اش.... من راهي را كه انتخاب كرده بودم درست بود.مي خواستم در وسعتي از يك حس عاشقانه كسي كنارم باشد كه مخاطب من باشد .  راز دار خلوت من ....هرگز هم فكر نمي كردم در برابر بيكرانههاي مهرباني من كه عطر و بوي خاص دارد و عشق را معطر مي كند كسي بيايد كه بي نهايت هاي فريب و مكر باشد ... انقدر پنهانكاري اش حرفه اي باشد كه بايد بهاي سنگيني را براي شناخت ماهيت او .. او را افتخار خود مي دانستم و حتي دست روي قران كه با هم پيماني بهتر از پيوند زناشويي ببنديم اما من  انجا كه حتي با خون خود امضا كرد اين پيمان را همه انها يك روند فريب بود.. انچه ر كه امضا كرده بود سرسوزني به  ان تعهد عملي نداشت ... چه روزگاريست كه بايد دل هاي شكسته هزار جور در گردونه امتحان پس بدهند زماني بود كه همه چيز در وسعت موش هاي سكه پرست و امروز  روباهاني با ماهيت گرگ هاي خونخوار... عشق به پاكي خود مي ماند. در هر برهه اي و مي رود به سوي مشرق اسمان . ايم روسياهان هستند كه  مي بازند.  او در كارهاي روزمره خود  در كار شكار افتاده بود. يكي از حصلت هاي او اين بود كه ادمهايي زيادي را داشته باشد كه هر يك از ان ها به نوعي به درد مي خوردند.... براي هر كسي يك هفته وقت .. مي گذاشت تا او را كاملا بپزد و بتواند از او نهايت بهره مندي را كسب كند. سياه بازي هم در دستو ركار بود.... جوسازي دروغين براي دور  كردن ادمها.. ظاهرا در اين ميان من تنها كسي بودم كه تمامي حركت هاي او را شناسايي مي كردم ... يك پبام به فارسي مي رسد به من .. با اين عنوان. كه مي شه ببينمت؟ براي كسي داده است و براي من مي ايد . بايد سناريوي جديد در دستور كار باشد...  وقتي متوجه مي شود كه سوتي داده است مي گويد اين را كركس داده است براي يك نفر!!!!!

خوب از گوشي شما چرا؟

مي خواهد تورا جلوبياره . جوابشو نده ................

 حالا زماني است كه بايد براي شناسايي زمان جيم شدنش زوم كنم. همان عصر غيبش ميزنه ...

داستان از يك كانال مطمئن پي گيري مي شود.

در كافي شاپ يه نفر به او شماره مي ده... با عنوان ويزيتور...   بعد قراري و مداري ....  چون لو رفته .. بار را روي كركس خوابانده و ان بدبخت در خمار  جنس است و  حال و حوصله اي ندارد.... اصلا جرئت نفس كشيدن ندارد در برابر او چه برسد به اينكه وارد اين مسايل شود....اما در همه وسعت هاي زماني يك معما در برابر فكر من مي ايد/ امروز محمد حرفي زد كه عشق در اين و.سعت خاكي زمين غريب مانده است . و عاشقاني كه دلي سرشار از عشق دارند نيز غريب مانده اند.

اصل كار هم همين بود حالا كه از ان دور دست ها به اين ماجراي تلخ مي نگرم مي بينم حق همين بود كه جاري شد. بايد من در برابر پيچيده ترين رفتار قرار مي گرفتم ت قدر تا قدر دلم را بدانم من بايد در جدال با زني مرموز قرار مي گرفتم تا بدانم كه اين دل لايق خداست . دل را براي خدا ساختند. اين جماعت كه ادم ها به ان ها عشق مي ورزند بسياري از انها به درد يك كار مي خورن . دل به اينها كه نبايد داد.  احمقانه ترين كار همين است . مي شود از اين ميان كسي باشد كه سرشار از عطر اسماني باشد. يولدوزها از اين جنس بودند انها كه عطر صداقتشان از گل شب بو بيشتر بود . مستي دلشان در پارسايي عشق چيزي از گل نرگس كم نداشت. حتي راه رفتنشان سرشار از صداقت بود. نگاه هشان درسي بود از بيكرانه مهرباني هايي كه اكنده از شرم و حيا بود. ان ها قدر يك روسري را مي دانستند. كه برايشان هديه مي كردي ... انها كساني بودند كه هيچ چيز را براي خودشان نمي خواستند كه تقسيم مي كردند. در ان روز كه امده بود تا دست پخت شريني اش را به من برساند از يك شهرك در حومه شهر تاشكند مركز ازبكستان امده بود.. بيش از سي كيلومتر راه امده بود... اين با كساني كه تا زبانت مو در نياورد تكاني نمي خورند زمين تا كهكشان ها فرق است .. اينجا اول و اخرشان فرصت طلبي هست و وقتي به نهان خانه دلشان راه مي يابي انگشت بر دهان مي شوي كه در پشت اين سيمايي كه سرشار از اداي عاشقانه است چه گرگي كمين كرده است . اينجا همه چيز بر پايه فريب است تا همه را داشته باشند. اما كساني مانند يولدزو دروغ گفتن را با خودفروشي يكي مي دانند و انقدر صداقت دارند كه وقتي حرف مي زنند گويي ايات اسماني را تلاوت مي كنند. اينجا به دل شكسته اي رحم نمي كنند. اصلا چيزي به نام رحم نيست. هر چه تو بيشتر  بنالي .. طرفت بيشتر در صدد بهره كشي و فريب مي ايد. اينجا انها مانند گوشي تلفن همراه هستند كه هر چه بيشتر پول شارژ كني بيشتر بهره مند مي شوي // بازار مكاره اي هست كه هر كه بامش بيش  برفش بيشتر // اينجا اينها كارشان اين است كه خلوتي داشته باشند و حياط خلوتي كه كارشان اين باشد كه برنامه ريزي كنند  كه كدام ادمشان را با چه ترفند تازه اي فريب دهند. اينجا دختري مي ايد از دادن يك پيام به پدرش دريغ مي كند و توجيه او اين است كه كار داشته است و وقت نكرده است . اين را كه مي نويسم چشمي به سوره والفجر دارم

ايا نديدي خدا با فرعونيان چي كرد كه در شهر ها قدرت زيادي داشتند؟ قوم و عاد كه بر سرشان تازيانه عذاب؟

تاريخي از فريب در برابر من / بود... حالا او مانند يك خفاش رفته است  چنان رفته ست كه گويي نبوده است . ان زمان كه اين ادم مثنوي درست كرده بود كه اگر ت.و  نباشي من مي ميرم . بي تو زندگي ام سرد .. بي روح است .  . طيفي از اين جمله هاي فريبنده . من خوب مي دانستم كه همه اينها  براي فريب است   اما ان زمان و درانشب  من دراين ميانه كار دوباره انديشه كردم ... و به ياد شعري افتادم كه:

مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم             زمانه مرا كاتب دكان مي فروش كرد!!!!!

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 12:42 | لینک  | 

 

 

رايحه اي در عشق

اه اي خدا!!!!

اين واژه اي است كه زيباترين احساس دل به خدا را در ميان اسامي خدا در بيكرانه هستي اشكار مي سازد/  اه اي خدا.. از دل مي ايد و بر بيكرانه هستي رنگ خدا را مي دهد.  ان بيكرانه هاي خلوت دل  ان سير اسرايي . ان شب هاي كه  عاشقان دارند.

هيچ گاه او غايب نيست . هميشه حاضر است . اگر به اين مرحله رسيده باشيم  انگاه كران تا كران مي توان به وسعت خدا رسيد. عشق را اين گونه مي خواستم .. خدا قران . ذكر . اين را از يك عشق من انتظار داشتم . عشق  در اين افق مي تواند همه چيز را ... در مفهومي تازه عرضه كند/

يادم امد كه دران ديدار نخست من قران دادم و سجاده نماز .... دران ديدار رستاخير عشق قلم زده شد

وطور و كتاب مسطور.... في رقم منشور////  مانند هميشه ... چشمي به قران است . سوره طور/// . پرست.وي دلم شوق پروازي دارد به ان سوي مديترانه . مي رود به صجراي سينا.... كوه اسرار اميز طور .  شب هاي موسي . در ان سرزمين و ان كوه و بيكرانه ي كه در نظام هستي  گل قاصد عشق در انجا  پيامي از وحي مي دهد. عشق  مي توان چنين كند و ترا به عالم دل ببرد. اما همين دل وقتي خير ه در چشم معشوق مي شود قيامتي از عشق و محشري از نگاه اسماني را جاري مي كند... ان را نيز در وسعت يك حس اسماني مي نگري . ان پياله شراب عشق مي شود نه يك چشم/// كه يك دنياي پر رمز و راز  از  هستي عشق ... هر پلك به هم زدن او مي شود دنيايي از يك حس تازه ... مي تواني در اين بيركانه ا عشق را معني  كني ... من عشق را اين چنين مي خواستم وقتي اندام او را در افق هاي خاص را نه يك جسم كه كلك خيال انگيزي به شمار مي اوردم اين بسيار زيبا بود در چشم شعق ...  افرينش تازه.

وقتي عطر عشق بر وجودت جاري مي شد همه چيز عطر عشق را داشت . انگاه به عذر نيمه شبي روي مي اوري ... غريبانه به سجده مي روي و شكر او  كه اين كسي را كه به تو داده است بي نهايت رحمت اوست / چقدر اين چشم انداز عشق زيباست ؟ راه شكر را در اين مي بيني كه در دل شب و در سكوت وهم اور نيمه شبي بايد وضويي بسازي و قنوتي از زيبايي هاي عشق بگويي ووو  اين عشق را من خواستار بودم .... عشقي كه سجده هايش اشكي را جاري كند .  كه خدايا ايا من در وسعت اين مهرباني تو چگونه جبران كنم كه  مرا دولت عشق دادي؟

من درمتن زيباترين طبيعت زندگي كردم . با طبيعت ..   حتي از ان مردمي كه بسيار ساده بودند و سرشار از مهرباني ها نيز دوري گزيدم .  سبكي از بودا.. نداشتن و نخواستن..  دلم به باران خوش بود.  دلم به وسعت شب هاي باراني هزاران شوق بود. در وجودم مهرباني را از ين باران و رازهاي   ساحل ..   جنگل و ماه و...  كران  تاكران افق هاي  تازه اي بئد دراين ميانه كار بود كه من مي شدم به عشق معناي  تازه تر از گل شعق داده .. من ان بيكرانه اي بودم كه مهرباني و هعشق  عاجز مانده بلود.  اين دل مهربلان را اسير كردند . خاكسترم را منيز بر باداست مدر اين ماه ربوده است در يت وئرز ش عث ئلزع رذع بئذ   ذر يت ر راهي بده شب بي سحر .. اين كبوتر را نمي دانم اين پرستو را و هر چي بناامي پرو بال ش را شكسته=نتدد  . در باران تندي رهايبش كردند  تا شوق  پرواز را از او بگيرد.

دراين وسعت تازه در اين شب هاي غريبي  اگر اشكي جاري شود . اگر در دل شب غريبانه به نماز مي ايستم..  همه از مهرباني خداست . ....

 در برابر اين همه امواج بي شماري كه از درياي دلم بر مي خاست  چگونه مي شد  اين ها براي كسي جاري مي شد كه در دنياهاي ديگري سير مي كرد. او  براي فريب مدعي بود كه همه وجودش رنج است و درد/ اما اينها ياوه گويي بود. اينها مكر او بود چون از روحيات ادم ها خبر داشت و مي دانست كه چگونه افراد را تحت تاثير قرار دهد . انقدر هم چهره سرشار از صداقت نشان مي داد كه تو بايد ماهها اسير اين افكار مي شدي كه ايا او در مرز حقيقت قرار دارد يا فريب.. دران عصر تب الود شهريور كه امده بود براي اولين بار الان مي فهمم كه ان اشك ها تنها براي فريب بوده و القاي اين كه به معياري پاي بند است . تعهد دارد و اين اشك او نشانه عذاب وجدان است . من بيش از هر چيز به اين فكر مي كردم كه بالاتر از عشق . ايمان بايد افق ايجاد كنيم تا خدا از ما راضي باشد .من در راه بسيار خطرناكي قدم گذاشته بودم ...راهي كه بسيار بسيار براي من . بد بود اگر طرف مقابل درجا مي زد. من در ان شب حضورش نهايت هاي هشدار را دادم كه داستان ما بايد بي نهايت هاي يك حس اسماني باشد . هم گرايي مطلق .ذوب در هم . يك عشقي كه بي همتا باشد /اما  در اين ميانه او نيز بيش از من در اين زمينه حرف هايي براي گفتن داشت / همه چيز  براي هم و بريدن از همه كس . او تصويري بسيار اميد بخش ارايه داده بو.د دران شب حرف هايي كه او مي زد چنان سرشار از معرفت و پاكي غشق بود....

من بدون عشق مي ميرم . من در زمين نمي توانم باشم ...اسماني هستم ......

اما همين ادم وقتي كامپيوترش خراب شد در اولين ساعات بامداد دنبال كافي نت .... مي گشت... رفتاري كه ارايه داد گويي سالها با تو زندگي كرده است . نهايت دلسوزي .... بي ادعايي . و بي اعتنايي به امكانات زندگي ... اما وقتي كه رفت بيش از هر چيز براي من اين مهم بود كه ين ادم در سايت هاي دوست يابي و به خصوص ياهو مسنجر به جستجوي چه چيزي هست ؟ اين ادم كه در اينجا بيكرانه عشق و يك تويي بود چرا اينك اين چنين شده است . يك ماه است كه مي نويسم اما انگار هنوز چيزي ننوشتم .. اين موضوع بسيا رمهم است كه من بايد در اين سالها در اسارتي گرفتار شده بودم كه اينك بايد هر لجظه بنويسم....در در كمتر از دو ماه پس از اين ديدار من دريافتم كه طرف من ادمي هست كه به رعم ظاهرارام و صميمي اش بسيار سنگدل و پنهانكار ست ..  هر چي هم هشدار دادم كه عواقب اين كار خطرناك است به گوشش نرفت.....وقتي به ان دوران سياه  فكر مي كردم بيشتر از هر زمان ديگري ..  دلم ي مي گيرد. درياي بيكراني بودم در وسعت هاي مهرباني .  غروب از راه كه مي رسد من به ارامش شبي .ديگر انديشه مي كنم . اين راهي كه در متن دلم افق حرفهاي تازه اي است دستاوردهاي تازه. گاه چنان دلم مي گيرد كه حد ندارد. دل تا كجا سوخت . تا كجا بي مهري ديد. كاش اين ادم شهامت ان را داشت كه ماهيت خودش را به روشني بيان مي كرد تا دلي را اين چنين در چنبره اين هم توهم و ترديد قرار ندهد.. اما اينها شگردهاي شيطاني شان انقدر مرموز است كه دست به هركاري بزني ...  بيشتر مرموز مي شوند. به جايي رسيدم كه براي رهايي از دام جادويي او  چه شب هايي كه در وسعت سحده هايم اشك ريختم .....تا كاري كند خدا... و من از اين همه اضطراب رهايي يابم .او ظاهرا بدترين جادو را بكار برده بود... انقدر به درگاه خدا ناله كردم تا گرهي باز شد انهم پس از اين همه مدت  كه هر روز ان به يك ماه مي رسيد. هنوز باورم نمي شود كه از او بريده ام .و هراسان به لحظه هايي كه مرا به اين روز سياه انداخت .. كاري كرد كه دو سال خانه نشين شدم ... و كوهي از دردهاي روحي . جسمي به سراغ من امدند.. هر چه التماس كردم كه به من رحم كن هر بار با حيله تازه اي به دلم هجوم مي اورد. اين ادم انقدر دريده بود كه مدعي بود و قسم قران كه جز تو كسي نيست  اما وقتي پرده ها كنار رفت ديدم دران زمان كه مرا دور مي زد و براي يك دقيقه صحبت هزار ان بهانه مي اورد كه كركس در كنار من است و اقوام من امده اند... از اين حرفها . دستم امد كه اين قرار داشت با ادمهايش .... تا به لجنزار گناه هاي كبيره بيشتر برود.. كلوب هاي دوست يابي هم خوراكش بود... چت و تماس تلفني . وب كم براي تحريك كردن هوس بازان ... و قرار و عمليات ... به همين سادگي و در طول يك هفته و يا كمتر كار را يك سره مي كرد... . ان وقت اين ادم شده بود همه كس من . اما من براي تماس با او هميشه پشت دربسته مي ماندم .. پيام كه بماند.... انقدر دروغ سر خراب بودن خط موبايل  گفت كه  خودش اخر اعتراف كرد كه براي چه منظوري اين كار را مي كرده است تا سوتي ندهد/  انقدر اسم هاي جوروا جور مي داد در پيام براي من و خروارهاي دروغ كه ه اه  اين فاميل من است ين پسر عمه من  اين پسر داداش ...  اين .... كه ... مشتري هاي خوبي هم داشت  چون

 اين كه خودش را به اب و انش مي زد كه بي تو نمي توانم و مي ميرم اما وقتي بو برد كه داستان جدي هست . مانند سنجاب دمش را روي كولش انداخت و.....    هيچ خبري نشد از او و چنان رفت كه گويي هرگز نبوده است . اما ابن بار حس خوبي داشت كه در اين ميانه كار همه چيز را نه يك تلاش كه درك كرد كه بهتر است هيچ خبري از او نباشد. اين همه  قيل و قال او اين بار بي رنگ بود... او در اين ميانه كار به خط اخر رسيده بود.. مي دانست كه چي كرده است .مانند باد رفته است . او همين بود. باورش سخت است كه ايا واقعا او رفته است؟

براي شناخت بيشتر ماهيت او از اين زاويه مي شد به همه چيز رسيد. او جز همان دو سه بار تماس ديگر هيچ كاري نكرد و دمش را روي كولش گذاشت و رفت پي كارش .... اين همان ادمي بود كه داشت خودش را مي كشت همه زندگي ام را به تو دادم از اين حرفها.... دنياي از اسرار مانده بود در اين راه و او به روي خودش نياورد كه با اين بي اعتنايي .. اين نشان مي داد همه چيز پوچ است .. او هيچ هدفي ندارد...او داشت بازي مي كرد.... او بازنده شد . كم اورد و رفت . يك پروسه اي كه دران نشان داد كه اصالتي ندارد. حق با او بود .او همان بود كه با س ها نشان داده بود....مشكل همين بود كه دراين حدي كه من فكر مي كردم اصلا نبود. او در مسير كار خود به ادمي برخورد كه داري مزيت هايي بودهاست ... مزيت هاي يكه دران مي شد  اين وسعتي بود كه هزاران اميد براي يك احساس دوست داشتن بود/ اما مي روي . وي بيني كه مرزهاي بي نهايت هاي صداقت كه تو مي خواهي در او حبري نيست.  من هميشه  مي دانستمن  . چه بازي بي شرمانه اي هست . كه كسي بيايد صرفا براي اينكه ادم هايي داشته باشد براي خود دست به چنين كاري بزند. زماني بود كه فكر مي كردم اگر او بيايد بيكرانه اي  در دل من به سوي پارسايي عشق ايجاد مي شود اگر او ببارد. اما او در ان روزهاي نخست چنان كرد كه هر كسي مي تونست سرشار از اميد هاي تازه باشد .  من همه اميدم اين بود كه به سوي زيباترين معرفت ها دست يابم به نيروي عشق . اين عشق بود كه مرا از همه چيز به سوي خدا مي برد. از صداي سخن عشق . از بوي پيراهن عشق . از نماز عشق . . از بيكرانه هاي عشق . اما چقدر سخت است براي مني كه اين همه شوق پرواز داشتم  در ميانه راه در يابم انكه من به او در نهايت هاي تازه يك نگاه اسماني هستم . چي كاره هست ... دلم سوخت . اگر اين احساس خود را به گوسفندي عرضه مي كردم ليلي مجنون مي شد. اما اين كي بود خدايا..... اينك من و دل

اينك من  و ان خلوت شب //

  من و ان راز و نياز دل شب /

  همه شب سوي تو  من سجده كنان

مي روم تا به نگاهت برسم ....

 همه شب سجده من عطر نيازي دارد

 همه شب عطر نماز به تمناي وصالت دارد

 سر شوقي كه مرا مست كند.

  شوق نگاهت كه مرا تا به ابد هاله و حيران بنمايد/

 من و ان غربت شب هاي فراق

 من و ان هجرت دل سوي نماز 

  اشك جشمم به سر شوق

 بسان جيحون

مي رود تا به سراپرده چشم

 من و دل مانده به شوقي

كه سحرگاه بيايد  ز ديار دل او

عطر تمناي وصالي ...

شب تنهايي من  شب قدر اشكم

همه شب تا به سحرگاه چو باران

ايد

 تا به درياي دلم گوهر در دانه عشق

 سببي سازد ومن شوق كنان

سجده شكر.....................

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:42 | لینک  | 

 

    اين وسعتي بود كه هزاران اميد براي يك احساس دوست داشتن بود/ اما مي روي . وي بيني كه مرزهاي بي نهايت هاي صداقت كه تو مي خواهي در او حبري نيست . چه بازي بي شرمانه اي هست . كه كسي بيايد صرفا براي اينكه ادم هايي داشته باشد براي خود دست به چنين كاري بزند. زماني بود كه فكر مي كردم اگر او بيايد بيكرانه اي  در دل من به سوي پارسايي عشق ايجاد مي شود اگر او ببارد. اما او در ان روزهاي نخست چنان كرد كه هر كسي مي تونست سرشار از اميد هاي تازه باشد .  من همه اميدم اين بود كه به سوي زيباترين معرفت ها دست يابم به نيروي عشق . اين عشق بود كه مرا از همه چيز به سوي خدا مي برد. از صداي سخن عشق . از بوي پيراهن عشق . از نماز عشق . . از بيكرانه هاي عشق . اما چقدر سخت است براي مني كه اين همه شوق پرواز داشتم  در ميانه راه در يابم انكه به سوي من امده است وسعت يك فريب است و هدف او اين نيست . دارد نقش بازي مي كند. نقشي بي شرمانه . بازي با احساس يك دل شكسته . او دارد نقش بازي مي كند اين به من گفت بود تو مالك مطلق همه وجود مني و من كنيز توام اما وقتي ديدم سر جرياني مانند يك سايت دوست يابي دست به هزار حيله و نيرنگ زده است تا اين سايت ... را داشته باشد اين  براي من همه چيز بود .. اين وسعتي تازه بود كه بدانم اين ادم چه حياط خلوتي دارد .و براي بدست اوردن شكار ها دست به جه ترفند هايي مي زند.  اما اين ادم اين همه ناله از رنج زندگي اش سر داده بود همه اش نقشه بود... من ۵سال با اين فريب هاياو سوختم و ساختم و در غروبي سرشار از درد غريبي .. غريبانه تر از يك قوي تنها رفتم ... و او مرا تنها گذاشت تا در لجنزار گناه و هوس و پول .ووو   انان كه مست دو سيخ كباب درجه يك هستند و قيمتشان تا اين حد نازل است . من با اينها؟ من از او بتي ساخته بودم بت عياري ... زيبا صنمي كه نهايت مرام است اما او. يك كركس بود نه ان قربان ... كه خود يك گرك يك روباه.... كه  به راحتي ...  مي رفت تا

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 16:13 | لینک  | 

 

اگر ان چيزي كه دران شب باكاري كه وحيد كرد يك مبنا باشد بايد در متن يك فاچعه قرار داشتم . يك متن از نهايت هاي تازه در اين راهي كه من در نهايت صداقت بودم . دران شب شوم .. ينك دراين شب معراج تنهايي . مردي كه باي د  به سوي خدا مي رفت .مردي كه در ان ديار در پس سالهاي متمادي انتاظر به مهرباني هاي خالصانه را دروسعتي از يك درك مي خواست . سالهايي كه مي بايد در متن يك صدافت مي رفت .

 ريا كاري بود كه در ان شب  ان پيام را داده بود كه ايا شام خورده ي ؟ اين يك حس واقعي نبود. دست به جدالي بي پايان زد بودو نه تويي ..  بي ترديد تويي . ان را به دو نفر داده بود ...  اما وقتي لو رفت راه ديكري را انتخاب كرد. نه براي مژده هست .. ان شب اين دست ما امد كه شاهچراع هم دروعغ بوده است او از همي راه كلوب با طرف دوست شده بود و هم كار هك كرد بود .. هم چيز ساخته گي بود. انها باهم بو.دند اما داشتن يك روزنامه نگار هم بد نيست .  هي كس از اين ادم ها مي گذرئ  يك روزندكه نكار بوده است كه دراين سعت هاذاز اهل شمال ايران و با اجساسيس بسيار خوب كه بد نيست اين هم باشد .و  مي تواند براي رفع امورات يبسيار خوب باشد .و بسيار با احساس است و مي تواند براي من در برابر ادمهاي كه دارم حرف هاي تازه اي ياد بكيرم ميه دراين ميانه كارددشاته باشد كه ايا اين ركي قفم قمارر بده سات كه دريان مياكمدره بده اس كه در اين كميامخ گتر ئداشخه باشد گخ اتيد مكن كي ت.انيد ايد زازين راخ تزه گه قران به كم اكم. خنخ بد اينف دهه كند كن در ميان كارهايي بودم كه بسيار بسيار مقر روبدند . اخا دللي داشم سرشار از عشق . سرشر زط  من به اسن شوي افق نگاه مي كردم

مرزهاي تازه اي از اخلاص در گكار من بوده است كهه بايد دراين ر.وز يگكه به سرعت از .رها بيرو مي كند اي گ.يي به به س.ي نشامه  بيرون مي رو.ند  من دئرمتن قران بودن  ايا جايي باري كي فاحشه است . انهم از نوع بسيار مكار با ترفندهاي بسيار شيطاني . هيچ احساس اسماني هم برايش مهم نبود. اينكه كسي بسيار و در نهايت صداقت . به ياد او باشد و يا در وسعت مهرباني هاي كه مي تواند ا.

هر چي زمان اين جدايي مي گذرد چشم اندازهاي تازه اي به روي من گشوده مي شود. رازهايي كه مبهم مانده بود . دامي كه فريبنده بود. چي ها كرد با من تا بهره كشي كند.

خروارها دروغ ... نيرنگ . توجيه ... تنها به قيمت اين كه چهره اصلي اش را و ماهيت ش را من نشناسم ... تا او در ان گمراهي هاي كه داشت بماند و مرا هم داشته باشد. كار به جايي رسيد كه راضي شدن همان كارهايي را كه مي كند علني كند و من بهتر از گذشته  در كنار او باشم و به هزار  جور  اعتماد به او حالي كردم كه از هفت دولت ازاد است  تا من شاهد صداقت او باشم ...

صدها دليل داشتم كه او دارد به شدت پنهانكاري مي كندو همه شواهد مانند روز روشن بود كه او ماجراها دارد . براي اين كار بهترين حمايت هاي مادي و  معنوي را صورت دادم به او ... راهي نبود. او چنان در تاروپود دل و جانم رفته بود كه راهي جز اين داشتم كه او هر كاري كه دور از من مي كند صورت دهد اما با صداقت و با راست گويي/// از ته دل هرگز راضي نبودم اما چنان به او وابسته بودم كه راهي نداشتم كه به اين خفت راضي شوم.. اما عجيب اين بود كه در نهايت اين صداقت من  كه بيش از گذشته بود ديدم كه اين ادم با استفاده از روشهاي مرموزانه اي كه عقل شيطان نمي رسد باز هم دارد پنهانكاري مي كند.. يكي از دوران بسيار صادقانه اي نگاه من به او در همين اولين روزهاي امسال در دستور كار شد كه به شدت از او حمايت كردم .... به خودم گفتم شايد شرم كند.. و به راه دل باز گردد . دلم مي سوخت . اما مانده بودم .. من وسعت تازه اي از خلوت را شروع كردم شايد او بفهمد . چه خون دلي خوردم ... اما عجيب بود كه اين سياه دل ... ان قدر خود باخته بود كه دست و پايش را .... در برابر  يك ادم بي سروپا دوره گرد گم كرد....  دستاوردهاي تازه اي بود براي من بود. بيش از هر چيز اين مهم بود كه اين ادم خودش چه قيمتي براي خودش  تعيين كرده است .؟ اين براي من از هر چيزي مهم تر بود. و در عين حال اين براي من از هر چيزي مهم تر بود كه در يابم  كه او چي خواهد كرد و در مورد من چه چيزي را در وسعت يك درك تازه ///

 اين بسيار مهم است كه تو سال هاي سال همه شوقت شهري باشد كه بسيار برايت مهم است . عشق به اين ديار همه ارزوي من بود. حتي درختان و خيابانهاي اين شهر براي من ارزش خاصي داشتند. ادمهايش بماند. جهاني را مي بيني و در شهر سمرقند در شب باراني . دختري نان فروش شعري برايت مي خواند اگر ان ترك شيرازي بدست ارد ...............  و تو در تاملي تازه فرو مي روي .. دلت سرشار پارسايي تازه است . بدانسان كه در شهري قدم نهادي كه در شعر حافظ ارزش اسماني عشق دارد و اينك قدم دراين ديار . اين ديار در روياهاي تو اينك تحقق يافته است .

من و سمرقند؟  و اين شعر كه  ان ترك شيرازي .... ؟ در دلت اشتياق تازه اي ايجاد شده است . اينجا سمرقند است ؟ باران مي باريد. انهم در ارديبهشت ماه . شهري كه عطر مهرباني و عشق را بر دل وجانت جاري مي كرد.  شب باراني و من در وسعت دل هايي تازه تر از بهار قرار داشتم....من در وسعت تازه اي از يك حس اسماني قرار داشتم . درست مانند ان ارزويي كه به ان ديار داشتم اينك در وسعتي تازه از يك نگاه عميق تر . بودم .. ترك شيرازي؟ انهم از دياري كه من سالها در ارزوي ديدن ان بودم . اما شوق باران ... ان هم در سمرقند.

اگر روزي از من سئوال كنند زيباترين چيز  چي هست . من شب باراني را مي گويم ... شبي كه باران بيايد عشق در وسعت اسماني بر دل وجانت جاري مي شود.

در اين وسعت هايي كه باران بيايد اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي بيكرانه هاي تازه اي به رويت گشوده مي شود. باران در دل عاشقان اشكي است در تمناي وصل ... مي تواني به ان سوي اسمان خوب نگاه كني .... خبر هاي تازه اي هست . و اما اين احساس در ان شب باران سمرقند  مي توانست يك واقعيت باشد. دنياي اسرار اميز درون انسان را هيچ كس نمي داند جز او.....اما اگر به مرحله اي از يك تلاش براي شناخت اسرار دل قدم برداشتي بسياري از چيزها به تو به نوعي الهام مي شود. من هميشه دنيايي متقاوت با ديگران داشتم ... دنيايي كه در ان همه چيز طراوات داشت. دنيايي كه با طراوات بود و هميشه  يك نظرش به خدا بود..  از ان روزهايي كه كلبه اي در جنگل  پدر بزرگم ساختم تا لحظه هايي كه در ان زير زمين متروك اهري بودم و ساكنانش كساني بودند كه كارشان اين بود كه فريب دهند و در سوداي فريب ادمها . و درعين حال مانند سگ هاي دريده اي كه هار بودند ... همه چيز در اين وسعت بايد خود را بركنار از اين ادمهاي خطرناك / يك زن بيوه با سه دختر .. از بد حادثه من بايد در خانه انها زندگي مي كردم .... اين ها كساني بودند كه هيچ عاطفه نداشند. بي چشم و رو تر از گربه هاي نر بودند ... در اين خانه پاك بودن بسيار دشوار بود و به هر جان كندني بود كه خود را از انها دور نگه داشتم... در هواي بسيار گرم تابستان بود كه سه ماه بدون بخچال بودم اما به انها براي يك ليوان اب رو نينداختم ...  اما در دلم رويايي بود از يك تمناي وصل ... بايد به ان سوي بيكرانه دلم  به اميدي تلاش مي كردم ... معناي صداقت هاي بي شمار در سايه سار مهرباني .... اين راهي بود كه مرا به اميدي تازه مي برد. فرياد رسي امده بود. چقدر زيباست كه تو پس از سالها به ان اميدي برسي كه به ان فكر مي كرد ان شب سمرقند اينك امده بود.... اما ناگهان دلم مي گيرد . درحين همين ياد داشت ها . از ان گرفتن هايي كه چون موجي مي ايد .... اين وسعتي بود كه بايد مرا در ان وادي يادها .. سخت است كه از ديار عشق كسي نداند و نفهمد كه كسي به هزار شوق امده بود. به هزاران اميد با دلي شكسته .. امده بودتا انچه را كه در وسعت لحظه هايي شوق خود داشت عرضه كند . او مي خواست تو نمادهمه خوبي ها باشي از ان ديار . از ان بيكرانه هايي كه از ان ديار مرا به ان سوي اسمان ها مي برد. اما صد افسوس ... كاش تو اين نبودي كه شدي .. كاش ان انسان صادقي بودي كه من ترا نور پسنديده خوانده بودم ...چي مي شد سرشار از متانت و وقار مي شدي تا دلي را نشكني . مي داني از پشت خنجر زدن به يك دل شكسته تا كجا خشم خدا را بر مي انگيزد. گناه من  چي بود كه اين همه با اين دل مهربان بازي دادي ...باورم نمي شود كه يك ادم تا اين حد بي چشم و رو و سياه دل باشد ..  وقتي كه به من نياز داشت سرشار از مهرباني مي شد اما زماني كه من به يك پيام او نيازمند مي شدم بيا و ببين... من اينك با همه دردهايي كه از او در دل دارم ارامشي را حس مي كنم ...  ۵ سال اسير كسي شدن و به اميد خوب شدن او دست به هر كاري زدن ودست خالي برگشتن  اين بسيار سخت است . او اينك نه غمي دارد كه مي رود ديگراني را فريب مي دهد انكه ز خط قرمز زندگي گذشته است او همين است هيچ ندارد. كارش اين است وشايد اگر پاي صحبتش بنشيني محكوم هم بشوي .اما اينده اي خواهد امد كه او تمناي مگر كند...............................

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 14:56 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 14:23 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 14:22 | لینک  | 

وقتي در متن سايه سار فانوس قرار گرفتم  ان سوي اسمان پر از ستاره ها بود. من به وسعتي تازه رسيده بودم ... صدايي از دور دست هاي صحراي دلم مي امد و پير فرزانه اي مرا به ضيافتي فرا خوانده بود. در اين ميلاد تازه اي از عشق من به ان سوي اين بيكرانه ها رهسپار شده بودم .. ازاد و رها از هر بندي ... اينك اين خدا بود كه در دلم نوري را ..... هر لحظه هراسان به سوي قران مي رفتم و  ذكر . در سايه سار فانوس در دل شب بارها نه يك بار بيدار شدم با شوقي از يك هراس كه وقت تنگ است به سوي ايات قران .. اذالشمس كورت ....  اين سوره شگفت انگيز.... و انروز كه صيحفه ها باز شوند و ان روز كه از دختران زنده به گور شده .... من در متن اين ايات اسماني چنان شده بودم كه گويي چهره هاي سرشار از مظلوميت ان دختران معصوم را مي ديدم كه زنده به گور مي شدند .... ان وسعت درك تازه اي بود ... و خود را به ياد اوردم كه با دريايي ازمهرباني ها زنده به گور يك ....   شدم ... هيچ فرقي نبود زنده به گور شدن يك دل كمتر از ان نبود كه دختري معصوم و بيگناه .. را در ان خاك هاي گرم .. ان نگاه سراسر التماس .. زنده به گور شدن اين بدترين حالت يك دل سياه بود. اما اگر دل عاشقي كه به هزار شوق امده ست و در فريب بي انتهاي يكدل سياه قرباني شده بود و بارها زنده به گور  مي شد وهربار به هزار ان تلاش خود را از درون خاك بيرون مي كشيد همه و همه دروسعت يك خيانت بود. ان روز كه امده بود مرا به اين فرا خواند كه من مهربان توام و تكيه گاه تو و دراوج فريب هايش اين را تاكيد كرد كه من و تو به مرحله ما شدن رسيديم و ان روز كه داشت به خيانتي تازه مي پرداخت و ان قدر غافل بود كه كسي در ان دور دست ها در كنارش هست و مي بيند ان لحظه نيز اين سياه دل دم از ما شدن زده بود. اما وقتي انكارهاي او وسعت بي پاياني داشت مانده بود كه اين وسعت خيانت رنگ تازه اي دارد . وقتي ما شدن به شيوه او را ديدم بيكرانه هاي تازه اي به روي من گشوده شد كه بازگردم به وسعت يك راه تازه كه به اسمان منتهي مي شد.. دران شب كه سوره تكوير را مي خواندم به ياد اوردم كه اين خدا بود كه مرا از اين سياه چال فريب  و خيانت نجات داد و من دوباره در ساحل شدم قدم زدم... مي دانستم كه خداوند بي نهايت دوستم دارد ....من دوباره دست به دامان خدا شده بودم .. قران را به من داد كه ان را خوب بخوانم درهر سحر و اين بار من با هراسي .... رفته بودم هر بار باران اشكم جاري شده بود .. خدايا باز مرا مورد عفو و بخشش قرار دادي ؟  من به خودم نگاه كردم .. اين غل و زنچيرها هنوز اثار ش بر بدنم مانده بود .. هنوز در باورم نبود كه من رهايي يافتم ؟ ببين چه بر من گذشته است كه هنوز مانده ام در حيرتي كه ايا من از بند اين همه فتنه و جادو و فريب رهايي يافتم ؟ درختان اقاقي دران سوي پنجره ارام ارام گويي به رقص سماع خويش عطري داده اند . سرو ها ارام به اسمان خيره شده بودند و مرغ شب از دور دست ها مي خواند. اسمان با مهتاب عطري داشت . بيكرانه زيبايي در اسمان بود . گاه ابرها مي امدند... من چشمي به قران داشتم و چشمي به اسمان ... و در اين ميانه تصوير كسي مي امد و به سرعت محو ش مي كردم . نيمه هاي شب بود و من در عميق ترين خلوت دل بودم .. به ياد اوردم زماني را كه نماز شبي خواندم با كسي و اين كار ما هم نگرفت كه انها در كار ديگري بودند. راستي انها كه اين همه خدعه ونيرنگ در كار خود مي كنند به دنبال چه چيزي هستند.. من اينك از ان شبحي كه در ياد من مانده بود به ياداوردم كه اسارتي بود كه خدا مرا رهايي بخشيد پس قران بايد در همه لحظه ها...  وقتي شيطان امد به قران پناه ببر و من چنين كردم ....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 12:20 | لینک  | 

  تا كجاي كار...يك درد بغض ... چنان رفته است  كه گويي نبوده است

اين ادم بود كه من براش مي مردم ؟ اگر عاشق بود حتي پياده مي امد كه اماري بگيرد كه چي شده ست . از اين جا دست من ايد ه كه اين نامرد اول واخرش دروف و خالي بندي بود. كاش زودتراين كار را مي كردم . ماندني بي حاصل . حتي يك بار نمي بايست ميان ما بحران ايجاد مي شد. من مانده بودم اين چه عشقي هست كه هر روز دلهره است و درگيري هست . من كه در نهايت زيباترين حس بودم ..من كه همه وچودم اين ادم بود و او را در اين دنيا مي خواستم و باهمه چيز وداغ كرده بود م پس اينه مه چالش براي چي بوده سات.  اين همه ادم امد و رفت يك بار بي حرمتي نشد.  حتي شادي //  چنان احساس ما بود كه دران شب يلدا وقتي امد دنياي تازه اي بر روي ما گشوده شد./

او  عاشق بود كه وقتي امد بر اشفت و اعتراض كرد كه جاي تو اينجا نيست . اين زير زمين ؟ از شدت ناراحتي سر درد شديد گرفت .سر دردي كه نشان مي داد او تعصب دارد به من . اما اين ادم برايش فرقي نمي كرد.  شايد تو فكر مي  كردي او يك عاشق است كه برايش مهم نيست در كاخ يا كوخ باشي .... اما نه نه اين طور نبود. او تنها به اين فكر مي كرد كه لذت ببرد و مزدش را بگيرد وتنوعي در اب وهواي يك مسافرت و تامين نياز پ.ول رفت وبرگشت اير لاين و همين ..  اين جور ادمها براي چي دلشان بسوزد و نگران شوند.

او كاري به هيچ چيزت نداشت . همان مدتي كه هست خوش باشد.  اگر هم  جارويي زد و مرتب كرد هم ريا بود تا فريب دهد. من بيش از هر چيز اراده تازه اي در عشق مي خواستم كه دراين ميانه مرا به وسعتي تازه تر ببرد.

كسي كه هيچ حساسيتي ندارد اين مي تواند يك نشانه باشد . من در بيكرانه هاي ديگري سير مي كردم . در دنيايي كه دران عطر اسماني بودن لحظه ها را حس كنم ... اين كه امده بود چنان بود كه گويي همه نياز او را در من يافته است . اين مي توانست وسعت هاي زيبايي عشق ورزيدن را ارايه دهد. اما هيچ خبري از او نشد. وقتي در كنار تو مي امد سعي مي كرد با ريا كاري نشان دهد كه ليلاي عشق توست اما اما زماني كه مي رفت  هميشه بحران تازه اي ايجاد مي شد. دراين ميانه كار  مگر مي شود كسي به ديداري برود و پس از ان هيچ حسي نداشته باشد؟ اين ها چه كساني هستند. من داشتم به دنياي تازه اي وارد مي شدم . انگار موضوع تازه اي در زندگي من است . اين كه امده بود همه چيز او نشانه تازه اي بود اين چه ماجرايي خواهد داشت . من به نيروي عشق مسلح شده بودم . ترديدي نداشتم كه من با اين ابزار مي توانم كوهي را تبديل به عشق اسماني كنم ... قدرت اعجاز عشق را در اين وسعت مي توانستم ايجاد كنم . يك راه تازه در عشق .. احساسي كه بروزمي دادم بسيار ناب بود. در عمل كه بماند...  اگر ناگهان مي ديد بسته پستي به درخانه اش امده است يك حس تازه را ايجاد مي كرد.. اما درد اور اين بود كه دراين ميانه كار هيچ حبري از او نشد . همه چيز را بايد ديكته مي كردم .. معمايي بود براي من اين ادم . زماني بود كه ديوانه نوشته من بود اما درمدت كوتاهي هر چه فرياد زدم كه براي تو مي نويسم  هيچ حسي نشان نمي داد.  5 سال دست به هر كاري زدم تا در اين وسعت عشق من  يك افق باشد اما خبري نشد. 

 چقدر سخت است كه تو فكر كني او مي تواند اميد تو باشد. پناه تو تكيه گاه تو . اما دراين سالها انقدر بازي كرد تا اين نگاه اسماني مرا بي اثر كند... اينك همه چيز پايان يافته است و او در نهايت ناباوري كسي را از دست داده است . قاصدکها خبر اورده اندکه او در حیرتی گسترده فرو رفته است . در حیرتی که او مانده است که چگونه شده است که کسی در تجلی اراده ای اهنین با اینکه کسی نداشت و با کوهی از دردها و رنج ها و بی کسی ها تنهای تنها بود و امیدش به همین ادم بود و دل وجانش را برای او .....  اما رفته است غریبانه و در نهایت مظلومیت در غروبی سرشار از دلتنگی رفته است تا همچنان غریبانه تنهای تنها به بیکرانه دل تنهایش بسوزد وبسازد. چقدر غریبانه التماسش کرد که او را در پناهی از دل یاری دهد اما در این وسعت  به هزار نیرنگ این دل مهربان وعاشق را بازی داد. یک بازی بی شرمانه به بهای هوس الودی که همه را داشته باشد . روزی بود که او در سیمای غریبانه ای امده بود اما نشان داد تنها یک ترفند بود تا ... کاری که او کرد هیچ شیطان رجیمی نکرد . من در هر شب به این فکر می کنم که این دل چقدر باید سیاه باشد که دست به هرکاری زندتا کسی را زمین گیر کند... دیر زمانی نیست که نفرینم می کرد الهی  درد پایت هرگز خوب نشود و در خانه بمانی و بی خبر از همه جا بمیری و جسدت را کرم ها ...........................  به این می گن دل سیاه...  می دانی چرا؟ چون او در دخمه های هوس الود گناه زندگی می کرد این همان چیزی بود که من در وسعت  یک اتفاق ناگهانی به ان پی بردم .... که ای بابا /... این ادم این بود!!!!!!! و ما بی خبر بودیم ولی حس ما می گفت که این داستان ها دارد و حرکاتش و رفتارش نشان می داد که..................

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 20:4 | لینک  | 

ارام و غریب در وسعت نیمه شب  هنوز چشم از اسمان نکنده ام .

 هنوز پرستوی دلم می رود . این پرنده رها شده از دام مکر و فریب این سر شار از شوق بی نهایت ها   بال و پر زنان می رود . چه شوقی  در دل دارد. روح من سرشار از طراوتی تازه تر از باران شده است که در سحرگاهان سکوت شب زنده داران را به ترنم صدای پایش می شکند روح من ان پرستویی است که ازاد شده است . بال و پرش اگر چه زخمی هست اما شوق پرواز به سوی بام ملکوت  هیچ دردی را بر نمی تابد. ان وسعت فتنه ها و نیرنگ ها به مددی از نام او پایان یافته است و می رود تا شکر او به جای اورد. دیر زمانی بود که انقدر بال و پر خود را به در و دیوار این قفس فتنه زد تا از چنگ کرکسی بگریزد . هنوز نمی داند چی شده است اما می داند که ان سایه شوم کرکس دیگر نیست . می داند انچه که در دل نیمه شب ها وقتی غریبانه گریه می کرد..اشک خون جاری می کرد از سراپرده ملکوت عطری امد از مدد او .قدسیان اسمانی زانوی غم داشتند خدا دید و طاقت نیاورد . خدا خبر داشت از رازهای نهانی این پرنده که اسیر شده بود. پرنده ای که فرسنگ ها بال و پر زنان از دست خفاشان گریزان به سویی دیگر امده بود  باغی دید ارغوانی سرشار از شوق شد و در وسعت هزاران امید امده بود. دلش را به امید تازه ای داد. سرشار تر از عشق شده بود. نفس راحتی کشید و شوقی را در دل جاری کرد که در ابدیت خود ارامش تازه ای خواهد داشت بهار را حس می کرد در این باغ  در این وسعت بیکرانه های تازه دراین ماه اباد عشق . روی درخت چنار نشست و برکه ای بود و در این وادی سرگشته کویر وسعت امیدی بود... به ان سوی دل  پنجره عشق را معنا کرده بود و دراین راز و نیاز عشق به سوی باغ پرواز کرد و اما کرکسی در پشت تنه درختی بود و او می پنداشت که طاووس است اما زمانی که به خود امد در قفس این پرنده لاشخور اسیر شده بود. شب های بی پایان اسارت او . در این وسعت که در میانه کار امده بود که او را در وسعتی تازه درک کند. شب هاییی که در این قفس مانده بود. اما  و اما دراین بیکرانه های عشق همه چیز معنایی تازه ای داشت به سوی پنجره توکل و امید خدا روی اورد. هنوز نمی داند و  دیوانه وار به ان سوی کهکشانها می رود. ان باغ سوخته است و اتش گرفته است خشم خدا انجا را چون سرزمین عاد و ثمود کرده است . حدا دلش سوخت وقتی حکایت این همه ظلم را شنید که کرکسی از نسل باچونیان بر سر ... پرستویی مهربان اورده است . خدا می دانست پرستو ها پیام اور همه خوبی ها هستند و کرکس های لاشخور را نیز خوب می شناخت. این کرکس خود را درشکل طاووسی دروغین جا زده بود تا در خیانت خود دستی تازه تر داشته باشد. اما اینک درمانده و رنجور در کنار این باغ سوخته رمقی نداشت . او مزد خیانت و جنایت خود را گرفته بود. دل پرنده ای را شکسته بود که گناهی نداشت . در میان خیل خفاشان و زغن ها چرا این پرستو باید قربانی می شد.. در سایه سار سدره  هست که این پرستو به نماز می ایستد و به شکر و سجده  ای و درقنوت همه وجودش سرشار از ارامش می شود. خدا به نوازش پرستو امده بود.

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 17:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 16:50 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:5 | لینک  | 

 

گلي در باغ اگر روييد

 اگر پژمرده شد   خشكيد

رسد تا باز فصل گل به گلدان مهرباني كن

 

دلت را چون جويباري در سايه سار ناروني در دشت زلال و پاك كن عطري چون شكوفه اقاقي در شب باران . زلال باشد دلت انگاه دور از هر منيتي به خدا مي رسي و هر چيزي  خواهي در نهايت عشق به تو هديه مي دهد. اخلاص بيكرانه تمناي وصل است

گفت دائم ياد دار اين يك سخن

 من مگو... تا تو نگردي همچو من..

 اين را دوستم بردارم وسرورم محمد گفت كه در افق سيماي او عطري از عشق دل ما را به مستي شراب الستي برد كه در خم خانه دل سال ها بود كه طلب ما مي كرد وما دراين بيكرانه اينك سرمست شاد امده ايم به يمن چشمي از مهرباني حضرت دوست .

از الهي قمشه اي : اي حريفان مستي ما از شراب ديگر است

تا كه ما عشق است و انگورش ابي ديگر است /

 

 صداي سماور چاي  در جايي كه فانوسي مي درخشد زيبايي هاي يك احساس تازه را طراوت مي بخشد. هواي شب رو به سردي مي رود.  با اميدي تازه به سوي كلبه من امده بودم ... حس اينكه در غربتي از بي كسي هستم  مرا به فكر فرو برد.  تنهاي تنها... اما سرشار از اميد... همه فكر من مانند يك كودك يتيم است . نه . اين  جوري كه نمي مونه . يكي مياد...

 يه مهربان . يكي بهتر از خودم مي ياد. انقدر خدا خدا مي كنم تا خدا يكي از اون ادمهاي خوب را بفرسته .. بياد كنار من ...

 بياد تو خلوت شب من . شب هاي مه الود شاليزار ... باران هاي نيمه شب  كه تا سحر مي باره.

راهش اينه كه همه وجودت را تمناي وصل كني . خالص شوي كه خدا هر چه بخواهي بهت بده ...

 يا هر جوري كه صلاح اوست . اما به فكر فرو مي روم كه اين روزها انچه كه خدا به من داده است همه چيز است .

 اينك در همه لحظه ها عطر ياد خدا جاريست . با همان تن خسته و پايي كه درد مي كند و گاهي بايد باعصا راه بروم اما وقتي خلوت شب من اغاز مي شود. گويي هرچيزي كه نياز است در كنار تو قرار دارد . دو هتفه پيش كساني امدند كه زير بيست سال سن داشتند...  زيبا و خوب روي بودند كه شعر   خوشامد گل وزان خوشتر نباشد را برايشان خواندم .

 سلامتي خود را به تدريج باز مي يابم و رخوت و بي انگيزه بودن ديگر نيست ..  روي يك پتو كه پدرم به من داده است مي نشينم .. استكان چاي عطري دارد / چاي احمد .... سوره اعراف را با دقت بيشتري .... در ميانه اين كار  حالتي به من دست مي دهد . راز .و نيازم را با خدا در وسعت معاني تازه ....... خدايا به من قدرتي در انديشه بده كه قيامت را تصور كنم . ان صداي هولناك . ان روز حساب . چهره هاي  كه از قبر بيرون امده اند. يك فضاي تازه . همه فكرم به اين راه مي رود  ان روز هراس . روز فرياد.. صبح كه داشتم ادامه سوره اعراف را مي خواندم اين بار با قرائت خواندم ديدم بغضم داره مي تركه و اشكي قرار است جاري شود... در همين شبي كه گذشت ... به وسعت خلوت فكر كردم .. سرشار  از رمز و راز ست . كسي چون من كه  عشق به خانواده و دوستان خوب را در دل دارد به جايي مي رسد كه از همه مي برد و سرشار مي شود از خلوت تنهايي . دنيايي تازه به رويش گشوده مي شود و با همه وجودش در اين وادي قدم مي نهد. جدي . با همه قدرت خود به اين راه مي رود. و دستش مي ايد كه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:0 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 20:1 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 20:1 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:58 | لینک  | 

 

هواي ابري در ميانه مهر ماه... يك روز كار و تلاش در جريان بوده است به كلبه ام بازمي گردم ساعت حدود 21 است . شوقي مرا به اين كلبه مي كشاند.... ارامش اين كلبه زيبايي هاي خلوتم را به وسعت تازه اي مي كشاند. به شكر اين مهرباني خدا به سجده مي روم . همه جا مرتب است و معطر...   مرحله اصلي ارامش من از اين لحظه در دستور كار قرار مي گيرد. در سكوتي شبانه .

همسايه اي را مي بينم كه سيگاري در دست دارد و مي گويد مي روم سر كوچه بنشينم... ادمي كه بيكار است و بدش نمي ايد جايي پلاس شود تا وقت خود را طي كند. طوري برخورد مي كنم كه بداند من وقتي براي اين ادمها ندارم...

 دنياي قشنگ من عطر افشاني مي كند.. يك استكان چاي در سايه سار نور فانوس . اينجا ارامش اسرايي ان انقدر زيباست كه پر خيالم به هر جايي كه ارامش است مي رود . مانند قاصدك ///

در جذبه اسرار اميز ذكر و تامل شبانه هر لحظه بيشتر قرار مي گيرم... براي اينكه از اين لحظه ها حوب استفاده كنم شامم را در محل كارم خوردم .. 

  همه چيز براي يك ارامكش اسرايي و با اين شوق به  خلوتم پرداختم ...

يادم امد كه  در نهايت درد جسمي بودم كمر و پايم  به جايي رسيده بودند كه راه رفتن براي من يك ارزو شده بود. با عصا در و ديوار را مي گرفتم. گرگ دلش به حالم زار زار گريه مي كرد..

وقتي كار به اينجا رسيد كه اون ادم  سئوال كردم بابا يه حرفي از دردهام بگو.. كه چي مي كشم  نگاه كن توجيه يك ادم سياه دل را: اهه مي دوني چرا نمي پرسم؟

گفتم شايد فكر كني دارم تظاهر مي كنم..

 جل الخالق ؟ تظاهر؟  توجيه بازي هاي اين ادم را ....

براش اصلا مهم نبود... اون در دنياهاي ديگري سير مي كرد... من به جايي رسيده بودم كه نيازمند اين ادم شده بودم ... توموري در كمرم بود در نزديكي نخاع . همه سيسم اعصاب مرا .. درگير كرده بود. ارامش براي من از هر چيز ديگري مهم بود. بازي هايي كه اين ادم در مي اورد نشان مي داد كه اين سياه دل  سرسوزني رحم ندارد. هر چي التماس كه ....

  چنان به هم مي ريختم كه حد نداشت . ديشب فكرم به ان دوران رفت...

التماس يك پيام از او كه دران يادي از همدردي كند و اميدم دهد.. چنان مرا به هم مي ريخت و بازي مي داد كه هر روز وضعيت جسمي من بدترمي شد و مهمتر از همه انگيزه اي براي من نگذاشت كه به سوي درمان بروم ...در سياه چال يك زندكي اسير و ابير يك ......... شده بودم .

ارامشي كه اينك بدست اورده بودم به من فرصت داد تا به ان عمق فاجعه بودن من با اين ادم ....

چه دوران سياهي بود. شده بودم مانند يك برده در  دست او... خدايا من در اين دخمه چي مي كنم .. خواهش مي كنم محض رضاي خدا...  ..  اما اينها كارگر نبود/...

بدترين و خطرناك ترين مشكل من جدا از دردي كه داشتم اين بود كه نمي توانستم از او دل بكنم....

در اين دوري راه... پول برايش مي دادم مانند يك سرم بود يكي دو روز ... بد نبود اما باز همان اش و همان كاسه ..

 انگار جادو شده ام ... دو سه روز قهر مي كردم اما دوباره مي رفتم ..

 و او با خونسردي و با زبان بازي  ادامه مي داد . اما همه چيز نشان مي دادكه دارد بازي مي كند.... خدايا چه  خاكي بر سرم بريزم...

 محدوديت هاي تماس ... هر روز بيشتر مي شد. حتي اگر پول بيشتري كه مي دادم التماس كه تا حدودي اين محدوديت را كم كند و او هم اين كار را مي كرد اما شگردهاي مزورانه اش ادمو رواني مي كرد..

 اين بار جواب مي داد اما به رمز... يا بر مي داشت وقطع مي كرد  و همانند هميشه از ابزار موهوم كركس .....

 ديدم بدتر شده است .

واي خداي من  . چه قدر نياز داشتم ... نه نمي تونم دست بكشم. عجيبه .. من هميشه  خودم بودم من از كوير گذشته بودم با ان همه  تعلقات و اما چرا اين جا  ين چنين درمانده شدم ..

خداي من .. اما نه ... وقتي صداشو مي شنوم اروم مي شم سرشار از اميد..  اما دلهره كه دوباره بازي ... سياه..

 خودش هم دلهره دارد.  خدا كي مي شه بحران نباشه .. من هر كاري برات مي كنم . تا اروم بشي .

 كاري نداره .. بيا روزي چند لحظه به من فكر كن ....به دلم فكر كن... به خلوت من . از حال من خبر بگير. منو به بهتر كار كردن ... انگيزه بده.. مثلا بگو در مورد فلان مطلب ووو مقاله اي بنويس .

اما بله گفتن او مانند هميشه درمن دلهره كه اين ادم داره سركارم مي زاره...

 اينها حرف هايي بود كه من در خلوت شبم مرور كردم .

دفتر چه يادداشت را برداشتم و نوشتم  اين طور بود نوشتن من:

واي خداي من دراوج ان همه بيماري و دردهاي جسمي و روحي ... حتي گاهي هي بهش مي گفتم دردي دارم كه كوه ...   اگر روزي بهت بگم  مي گي واي تو كي بودي ... باشه دركت مي كنم ....

اين ادم اين جوري به مرز نابودي رسيده بودي براش مهم نبود...و به تو رحم نكرد گريه ها كردي اما نه ...  سياه دل و اين ادم كه ج...... ن  د بود بابا . اينها كه دل ندارند...

سوره اعراف ... خدايا جز تو نخواهم . واي چه سوره زيبايي است  ما هرگز غايب نبوده ايم . اين حرف خداست .

 وسعت تازه اي در اين بيكرانه شب. بعضي كه مرا به عمق خاطره ها مي برد.

اسمان پر از ابر است .... ابرهاي باران زا.. خدا كند باران بيايد . چه شب زيبايي خواهد بود..... جايي كه نشسته ام اشپزخانه است . از بچه گي اشپزخانه را  دوست داشتم .گاهي دوستام به شوخي مي گويند كه نكند توي اشپزخانه دنيا امدي ؟

صداي سماور و عطر چاي و بوي برنج ....حصير ها. كوزه هاي سفالي .... و گل ها... يك دستگاه وي سي دي ... موسيقي سنتي نيلوفرانه ها..

اگر باران هم بيايد كه اين شب از ان شب هايي مي شه كه مستي يك حس ....  ايه به ايه سوره اعراف گويي حرف هاي تازه اي مي شنوم ..  حتي درك تازه اي  از ايات قران  در دلم جاري مي شود. تصوير اين وسعت سوره را در همان بيكرانه جهنم و بهشت . تصور مي كنم ...

در تدبري عميق فرو مي روم ...  ناگهان فكر او مي ايد.

او كجا رفت .. يعني من از اين بند گران رهايي يافتم؟ من چرا تا اين حد ارامش دارم و گويي دوباره متولد شده م . شب چقدر زيباست در خلوت . سكوتي وهم اور .. گاهي صداي پارس كردن سگ ها مي ياد و يا صداي پاي عابري .

چاي مي نوشم .. ابرها به سرعت در حال حركت هستند/. بوي باران؟

 شب زيباتر از هر همدم مهرباني با من مانده است . حس شب را خوب خوب مي فهمم.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 18:59 | لینک  | 

 

 مرحبا اي پيك مشتاقان  بده پيغام دوست.

تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست.

همه بيكرانه هاي دلم در وسعت مستي چشم تو جاري شده است تا به بينهايت شوق من عطري تازه تر از شكوفه اقاقي دهد.

از پياله چشم مستت شرابي در سايه سار سروناز قد زيبايت شرابي نوش جان مي كنم تا به خرابات دلم كه سرشار از شوق مستي چشم توست عطري به مهرباني دست هايت دهم .

تو اي مهربان من ، در بيكرانه اغوشت چون خورشيدي فروزان به مستي دل مي رسم . از منظر چشمم تو را اي ماه من اي نور من . اي پناه دل من

من عابري خسته ام  كه از دور دست ها امده ام از جاده خاكي در ميان جنگل انبوه. در شب باران شوق ديدار توام  اي كبعه عشق .

 چون كبك خرامان امدي به صحراي دلم . من به ويران نگاهي  تمناي وصل ترا در ارزوي دلم  حكايت شب هجران شوق وصالت را معنا مي كنم .

عطر مستانه اغوشت مرا به بيكرانه ها برد و انجا كه خاك نشينان عشق در شب فراق به شوق بوسه هاي لبت بي قراري مي كنند.

اي مهتاب من  شوق عطر صدايت در مستي اغوشمان چنانم مي كند كه گويي دير زماني است كه من در كلبه دلت به ترنم زيباترين مستي عشق خو كرده ام ...

اي ماه من اي زيباي هميشه دلم . لحظه هاي من بي تاب بوسه هاي گرم توست كه در فرصت لحظه هاي شوق ديدار ما چنانم مي كند كه مرا به مرز جنون مي رساند.

اي ليلاي عشق . اي كه در وسعت خلوت ما چون مهتاب مي درخشي دوباره به خانه دلم قدمي نه تا از شراب چشمت شرابي نوشم كه در ابديت عشق مرا سرشار از مستي نگاه هت كند.

دست هاي گرمت را انگاه كه در وسعت اغوشمان حس كردم اتشفشان عشق بيكرانه هاي حس تازه مهرباني دلت را معنا كرد.

من بي تاب وسعت جغرافياي اندامت هستم كه سراپا باران عشق را به جيحوني مبدل كرده است . من دزديده در شمايل خوبت كه مي نگرم  در التهاب اغوش گرم تو بي تاب تر از پرستويي مي شوم كه شوق ديدن بهار را در دل دارد.

صداي پايت را از دور دست هاي صحرا چون بانگ جرس كاروان عشق است كه مي رود تا به سراپرده حرم عشق نايل شو.

تو بيا  و تو اي ماه من بيا و دوباره شوق بوسه هايت را هديه كن به دلم ...

بگذار چون عاشقان سرشار از مستي عشق همه وجودت را چون  شرابي بنوشم و سراپاي دلم را به اتش عشق دچار كنم.

  كمند زلفت انگاه كه در حريم طاق ابرويت مي ايد افق در افق مستي سيماي عاشقانه ات مرا به مرز فناي عشق تو رهسپار مي كند اي  همه هستي من . گرمي اغوشت انگاه كه باران ريزي مي بارد حلاوت عشق را زيباتر از گل ياس در شب هجران عشاق معنا مي كند. هنوز در روياي دلم به ان شعر مستي عشق چون مشق شب كودكان عادت كرده ام كه هر بامداد اين شعر را مي خوانم كه:

انكه مست امد و دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودا زد ورفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

تنه اي بر دراين خانه تنها زد و رفت.

اي مهتاب من... در سايه سار نارون . در هر سحر بيا كه مناجات كنيم . دستان تو. در قنوت زيباتر از شكوفه هاي ياس است . بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب.

بگذار تا در دل شب با تو گرم گفت و گو شوم تا به سحرگاهان ..

بگذار تا عطر پيراهنت مرا به بيكرانه مستي شكوفه هاي عشق ببرد كه در ان سوي

صحرا همراه با مهتاب به انتظار تو بي تاب تر از هميشه اند.

بگذار با گرمي دست هايت  ان ايام غم از يادم برود.

بگذار تا در وسعت ان همه سنگدلي ها

 من به ارامش دستان تو  چون قويي ارام شوم

در شب مرداب.
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 18:48 | لینک  | 

نفرين چه کسي گريبانم را گرفت که چنين بي پروا آتش کشيده ام خشت خشت ِ خانه ام را نمي دانم چشم هاي چه کسي تاب نياورد دور شدنم را و قوي تر از چشم زخم هاي نداشته ام بود نمي دانم افسون کدام قصه خوابم کرد که اين دل لامُرُوَت چشم هايش را بست به روي هرآنچه که پايبندش ساخته بودم و چگونه است که بیکرانه های مهربانی های من را او چگونه بی حرمتی کرد. اما نفرینی در کار نیست که دل در وسعت تنهایی اش باید به راه خود می رفت و از این دام رهایی می یافت او رفته است تا دل به بیکرانه خود برود. بیکرانه ای که دران زیباترین سرود عشق به هستی شکل می گیرد

ای مهتاب نیمه شب ....  ای وسعت تنهایی شب !  ای اسمان

بیا در این بیکرانه دلم ..  باران عشق را جاری کن

برکه چشمم  جیحون تازه ای را تمنا کرده است

ای اسمان مرا در عالم عشق بنگر   خلوت مرا با ستارگان تقسیم

کن..

دیر زمانی نیست که من از زنجیر مکر و فتنه ای رها شدم

دامنی از گل اقاقی را به کلبه دلم هدیه کن

پرستو های دلم بی تاب باران هستند

تا ترانه بهار را دوباره زمزمه کنند   تا برکه دلم دوباره نیلوفرش را سرشار از

امید کن...

ای اسمان  ای شب زیبایی من .. 

اینجا برکه دلم بی تاب بارانیست که

مرا سرشار از طراوت کند

 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:59 | لینک  | 

 

به اين مي گن ادم زرنگ .. بهره گيري مطلوب از فرصت ها و در اين ميانه كار چقدر زيباست كه قدرت ان را داشته باشي كه از چشم انداز هاي زيبا بهره ببري .... چقدر خوب است كه فكر ادم اين جوري كار  كند...

  نه نه اصلا مهم نيست . اين گره هم باز شد است . كاري ندارد. همين كه قدرت رام كردن را داشته باشي بعد از مدتي مي شوي استاد رام كردن هر كس . اين كه چيزي نيست . گرگ ها را بره مي كنم ..

وقتي چنين قدرتي داشته باشي هر كسي در حريم توست . مني كه مي تواتم در كمتر از يك ساعت كاري كنم كه دل طرف را ببرم و او را به بيكرانه هايي كه من .......

 تعلق زندگي كه مهم نيست ..همه چيز را مي توان حل كرد.

مهم  اين است كه كليد گره گشايي را داشته باشي . و چه خوب هم مي توان داشت.

خيلي زيبا مي شود. همه چيز را مي شود توجيه كرد. سركار گذاشت .و  سياه بازي ها را خوب اجرا كرد.  وقتي در اين كار خبره شدي  همه دنيا براي تو مي شود.  همه دنيا را مي شه رفت و همه جا همه قربان صدقه ات برند.

 راهش هم راحت است . همين انترنت . مي دوني چه نون وابي داره اين برنامه هاي رايانه اي ؟  در گوشه اي مي نشيني . تنمها 5  ديقه كار دارد .يك اي مبل و  بعد برو در  سايت هاي دوست يابي . كي مي گه مجازي هست ؟ نه نه واقعي واقعي هست . قدم در دنياي تازه اي مي گذاري

 به خصوص براي ادمهايي كه اهل مخفي كاري هستند  اين افق مي تواند چشم انداز موفقيت ها را بيشتر كند. دنياي تازه..

از قالب هاي سنتي  فاميل هاي امل راحت مي شوي . كه اگه يك مهمموني مي دن هزار ج.ور جرف وخديتش هم هست ...

 دنياي تكراري و اينك روندي تازه ...

دنيا عوض شده است . دوران اينكه كوچه و بازار  طي شده است ..

 خيلي راحت و بي درد سر . تازه مي تواني ...به فناوري هاي سخت افزاري و نرم افزاري  كامپيوتر نيز اشنا مي شوي . اما اين مهم نيست و مهم اين است كه از اين كار مي تواني دوستان بسيار خوبي پيدا كني و به اوج برسي . تازه اگر اين جوري كه  باشه بهتر مي تواني به هدف هي خود دست يابي . اين كاري هست كه مي تواندبسيار خوب باشد و بسياري از ادمها از اين راه به اب و نون حسابي رسيده اند. در اين راه تنها يك مشكل هست كه

 هميشه در يك وسعت تازه قرار داري .  اولين دستاوردها نشان مي دهد كه دل هيا مهربان مانند برگ درخت ريخته است و كسي نمي تواند انها را جمع كند. دنياي تازه اي به رويت گشوده مي شود.

 همه چيز به خوبي پيش مي رود.  حس خوبي هم دارد . واي چه شوقي دارند اين ادمها .  شماره  مي دهند . همه را جايي ياد داشت مي كند. تازه كار است و احتياز به خرج مي دهد  . تماس نمي گيرد. شماره هم نمي دهد. به سرعت تايپ لاتين را بايد ياد بگيرد.

به دوستانش زنگ مي زند . انهايي كه در اين كار هستند.

بايد انها را ببيند. اين فضاي جديد بايد با حساب و كتاب وارد شد . انقدر براي او جاذبه دارد كه از هر فرصتي براي اين كار ... شام كه هميشه ساعت هست شب اماده بود ساعت ده اماده مي شود...  بسياري از وقت ها شام بايد ساده باشد.  نون و پنير و هندوانه ... مرتب كردن خونه مانند سابق نيست . بعد از ظهر ها بهترين فرصت است كه چت كند.

  يكي از كساني كه اين راه را يك سال است رفته است به ديدارش مي رود.

خوب چه خبر؟ واي ...   چي بگم . از زمين و اسمان شماره مي دن ...

چي كارشون كنم ...

 تا مي توني چت كن .... زير زبونشون بكش . نيازهاشونو بررسي كن روحيات و مشكلاتشان ..ابراز همدردي .كن ...اصلا بگو من مشاوره روانشناسي مي دم اين جوري بيشتر ..

اما بيشترشان خواهان كارهاي خاص هستند ... چرا؟

پس چي : راحتت كنم همه شون دنبال همين تكه گوشتند...تو چي ؟  نه نه  من؟ نه بابا.. خودم يكي شو دارم .. اوه نه نه  مرغ همسايه غاز است !!! يعني چي ؟

 اي .... يعني تو نمي دوني ؟  نه نمي دونم / يعني چي ..  روند كار را بهش مي گويد ... و  شكارهايي كه كرده است را مي گويد.

  فردا ساعت شش بيا بريم جايي ؟ باشه . كجا... بيا ديگه ///  بد نمي گذره ...

  باشه ..

 فردا مي رسه و اين ادم شال و كلاه مي كنه .. مي ره ....

 در خونه اي را مي زنند و  در باز مي شه . مي رن . تو

به به ... عجب جايي .. ؟  چه برخوردي . چه تيپي و مرامي ؟   سلام خوش امديد... 

 برخوردها فوق صميمانه است .

ميزبان مي ره طبقه دوم . و مي گه راحت باشين من تا دقايقي ديگه بر مي گردم ///

باشه عزيزم

 ديدي ؟  چيه داستان /... ؟ يكي از دوستامه ... تو كلوب با هم اشنا شديم ... اين بار سوم هست كه  مي يام اينجا. اخر مرامه ...  دوستش مي ره تو اتاق ارايش ...  و لباس مخصوص مي پوشه ...

به فكر دوستش هم بوده ... لباس مخصوصي هم ...به دوستش مي دهد.

چي ؟ بپوشم ؟  من  چرا؟

 اره ديگه... صورتش سرخ و سفيد مي شه ... اخه ... اخه نداره ... بي خيال ... بد نمي گذره ... برو ارايش كن....

 اينم واسه اينكه دوستش خجالت زده نشه مي ره و تيپي مي زنه كه ....

طرف مي ياد...  واي چه شدين؟ افرين ....

 طرف استاد شكار است .. بلده چه جوري حرفه بزنه ....

به بهانه ... كاري مريم مي ره تو طبقه دوم و اين دو نفر تنها مي شن ...

  دقايق اول تو سكوت وهم اوري مي ره ....

چرا هيچي نمي گيد. ؟ راحت باشين  مريم خيلي تعريف شما رو كرده است .. ماشاله بزنم به تخته .....

 طرف در دو جاي حساس اتاق پذيرايي دوربين نصب كرده است   كه همه چيز و فيلمبرداري كنه ....

 واي اين چه حسي داره ...   تورو خدا راحت باشين ..

سر صحبت باز مي شه .... خنده و شادي ...   به بهانه پذيرايي از اين ميهمان جديد... سيني اب ميوه را به سمتش مي بره وبغلش مي شينه .

واي اين پسره چه ادوكلني زده  ادم يه جوري مي شه ....    بدجور داره تحريكم مي كنه....  اروم دست هاشو مي گيره... . مي ره توي بغلش وو لب ها به هم دوخته مي شه ...

اين هم واسه اينكه .... كم نياره و بزنه رو دست دوستش شروع به  عشوه هاي خاص مي كنه كه دلي مي بره و اين پسره هم كه  استاد اين كار است  وو لحظه ها به سرعت تبديل به ...  دست ها به سرعت در دو جغرافياي اندام ها به حركت و ابشارها و تير اهن ها به كار مي ايند .... وقتي دهن به سوي هلو مي ره  حس تازه به شوق مي رسه و ناله هاي خفيف.... بخور  بخور عزيزم....  تو اوج مستي كار مريم از راه مي رسه و ملحق ميشه ...  مثلثي شده كه نگو... 

 مريم بد جوري در تب و تاب كار است و مي خواهد و اين ادم خمار مي شه كه....  به نوبت خدمت مي رسد و  همه كار ها به خوبي و با نهايت خوشي به پايان...

اوخي ....  عجب برنامه اي بود. اب ميوه اي نوش جان مي كنند و  نفس راحتي .. اما اين دوست مريم دوباره مي خواهد...  و مي رود و ديگر پرده اي دركار نيست و اروپايي مي شوند...  گوشي مرتب زنگ مي خوره..

واي مريم جان بريم دير شده ساعت ده شبه ... من جواب طرفو چي بدم....و

 بي خيال . بگو جشن تولد...  بودم ....

 شام سفارش دادند. كباب درجه يك !!!!  شام هم مي خورن ...

  ماشين پرايد مريمو سوار مي شه و راه مي افتن.....

 بايد جنسي هم بگيره ....   اها //// باشه ... ده هزار تومان ..

واي چه قدر خوش گذشت ...

بيا اين هم شماره تلفنش .... باشه ..  پيام بده تشكر  كن...

حتما...

 مريم جان از سايت ... پيداش كردي ؟

اره.... تازه  سه چهار نفر ديگه دارم كه برام مي ميرند...

فردا بيا داستان اونا را بگم و چه جوري رفتار كني كه همشون را داشته باشي ... چشم ... حتما...

خونه كه مي رسه طرف اخم كرده .. ساعت رو نگاه مي كنه حدود دوازده شبه ...

 بيا....  اي ول ازكجا؟  

 تو جشن تولد كه بوديم بابا بزرگ مريم از دهاتش.. ناب نابه ...

 رنگ و رخسار طرف باز مي شه....   خوش گذشت اره ...  باشه هر وقت دوست داشتي برو.......

 دوش مي گيره و  به خواب مي ره ... و  تو روياي اين عصر.... خرد مي شه .... احساس ارامش مي كنه... پيام مي ده  حس تازه اين دو نفر به عشق ....

عزيزم دوست دارم ...

من هم .....

 هر وقت دوست داشتي خودت تنها مي توني بيايي ... به مريم چيزي نگو///

جدي ؟ باشه .. قسم مي خوري به مريم نگي ؟

قسمي مي خورند و  داستاني تازه شروع مي شود.....

مرحله سياه بازي ها شروع مي شه ...

مريم جان اين كي بود.؟ من تنها تورو دوست دارم و دوست ندارم اين خانم هم وو 

جدي ميگي ؟ اره فقط تو

 اين خانم .. مريم جان دوست ندارم مزاحم س بشم با تو ...  خوبيت نداره..

نه اشكالي نداره  اگر.. اما باشه ....

فردا عصر رو مي پيچونه و به مريم مي گه كه بايد بره خونه خواهرشو و اما دوباره همان جاي ديروز و  خلوتي كه .... عمليات شروع و اين دو نفر مي شن ليلي و مجنون هم ..

مريمو ولش كن ..  باشه...

من دورت مي گردم ........... من هم ...

اينم بگير... نه نه  نمي خواهد... دويست هزار تومان قابلتو نداره......

 هركاري داري به من بگو... پدرم املاك زيادي داره ... 

جدي ؟ اما من عشق تو را مي خوام ....
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:51 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 12:17 | لینک  | 

 

عطري تازه در خلوت شب ما عميق تر از هر زمان ديگري . تدبري در متن يك بيكرانه اسمان . حالا به اين فكر مي كنم كه در اين وادي تازه اي كه قدم نهاده ايم همه چيز به متن تنهايي هاي تازه مي رسد كه جز خدا هيچ كس ميست و هيچ كس را در اين ئوادي راه نيست . پرده دار اين وسعت قدسيان اسماني هستند/  دست به هركاري كه زنند در اينجا  جايي ندارند . زمانه به سرعت تغيير كرده است . عجب روزگاري شده است در اين وسعت كه در كمتر از يك ماه همتي تازه در بيكرانه دل ما شكل گكرفا در اين وادي همه چيز در معناي كار ما قرار دارد دراين راه دل بود مه عمه چيز در اين راه تازه كه بايد به ان سوي  اسمان ها راهي تازه قدم نهادن.

چنان سرشار شده ام از عطر  خدا  كه سكوت هم بايد در نهايت احتياط بيايد... چه صفايي هست در اين وسعت كه دراين ميانه كار خلوت ما همه چيز عميق تر مي شود و هراسي كه خدايا نكند در اين راه لغزشي باشد//... گويي با مه رويي كه سالها در تمناي وصلش بودم خلوت كرده ام .. در سكوتي وهم اور در دل شب.. من سرشار از طراوتم ...اميدم ... لحظه ها سرشارم مي كنند. حس عجيبي دارم . گرم گفت و گو با خدا هستم . و گاه گريزي مي ايد در ان روزها .. خنده ام  مي گيرد و مرور ان ايام و ناگهان با هراسي توام با تدبري تازه به سرعت به خلوتم ... به زبان التماسي فزاينده تر از هميشه ... انچه كه حاصل شده است چيزي در حد شگفتي هست .. من ايا  در وسعت بندگي خدا؟ و عجيب تر از هر چيزي اين مهرباني خدا شرمنده ام  مي كند . اين بار سنگين گناه بر دوش من بود اما اينك كوله بار يك سبد گل نيلوفر است .... دست هايي به قنوت ... و سجده اي در نهايت يك حس تازه درك عظمت او.... چرا اين همه خدا به من مهرباني مي كند؟ اين دنياي تازه كجا تا اين كه من چشم به راه كسي باشم كه اول و اخرش ريا كاري و نفاق بود. من و انتظاري براي يك صدا؟ براي يك دلجويي در دل شب....  ؟ من براي اين كار ساخته نبودم كه گدايي محبت از كسي كنم انهم  ادمهايي مانند او كه  در روند كار خود داشتند خيانت مي كردند.... من كسي را مي خواستم كه حرف هاي من با خدا را به او بزنم و او به صد زبان در دل بيايد و مرا همراهي كند... اما اينكه كسي بيايد كارش اين باشد كه دست به پنهان كاري بزند كه در راهي كه مي رفت بيشتر برود. در اين بيراه چقدر اين ادم مصر بود... من جز يك صداقت هيچ چيزي نمي خواستم . زمانهايي بود مي امد و شوق مرا مي ديد ...هميشه اين را مي گفت كه تو چگونه دوري  مرا تحمل مي كني ؟  با اين همه شوقي كه بي نهايت است . اما اين ادم داشت بازي مي كرد با يك دل ... ولي بسيار خوب شده است . حساب كار دست من امد.  كه او براي چي كاري به سوي ادمها مي رود. اما يك چيز بسيار مهم است و ان اين بود كه مرا دوست داشت به هر قيمت داشته باشد و مزيت هاي من براي او ارزش راهبردي داشت.....خيالش هم راحت بود كه در اين جبهه هم چيز را بسيار خوب انجام داده است . ترفند هاي او در تشنه نگه داشتن من كه شوق بي نهايت و پايدار به صدايش داشته باشم بسيار خوب از كار درامده بود.. اين يك امتياز بزرگ بازي او با من بود. هر كاري مي زند و هر خيانتي مي كرد با عشوه هاي صدايش پيروز مي شد و دوباره مرا بدست مي اورد. من ناتوان تر از هميشه شده بودم .... من از جهاني بريده بودم و اين كار حدود 5 سال طول كشيده بود... او  از همين نقطه ضعف من نهايت بهره كشي را كرده بود... خوب هم خبر داشت كه من به طور جدي از همه بريده و تنها اميدم او هست ...اما از انجايي كه هرگز به دل ما نيامده بود از خيلي چيزها خبر هم نداشت ....نمي دانست كه در اينجا چه جرياني در حال شكل گيري هست... من درك كرده بودم كه اين ادم دارد به پنهانكاري هاي خودش ادامه مي دهد و ين را وسعت بيشتري داده است . من در شب هاي زيادي  به اين فكر بودم كه بايد راه ديگري را انتخاب كنم راهي كه مرا بي نياز كند....  از يك ماه پيش باز دلم نيامد كه ناگهان بروم ...من حتي به حرمت همان نوازش صادقانه اش در ان شب خانه اش دلم نيامده بود .. همه اينها را به او صادقانه گفتم كه ............ اما ايمان اوردم كه گوشش بدهكارنيست . اين ادم در وادي ديگري سير مي كرد.. او در خيال شوم خود تنها به اين فكر مي كرد كه زهرش را در وجودم ريخته و اين ادم هر جا برود دوباره مي ايد و باز همان بازي هاي بي شرمانه  اصلا برايش اين مهم نبود كه در اين وسعت تازه من با اميدي تازه و با شوقي تازه امده ام ....   اين كار بر خقارت من مي افزود...

چقدر دشوار است كه كسي مانند ما دراين وسعت غريب بيايد و سرشار از اميدي تازه به سوي ..  چشم اندازي تازه در حسي زيباتر از گذشته قدم بردارد اما طرف مقابلت  انگار نه انگار ...    اين يك روند  تازه نبود كه او در اين كار نامردانه مرا به بازي .. اين روز اول كه امد به سوي من ... بيش از هر چيز به اين فكر بودم كه اين الهه مقدس اسماني از كحا امده است ؟ به قول همين حرف هاي كوچه و بازاري  من چه خاكي بر سرم بريزم؟ اين دريايي مالامال از احساس ...

 مدتي كه گذشت اين برايم بدترين حقارت بود كه دستمان امد كه اي بابا ؟ اين طرف  داشت فيلم بازي مي كرد....  خوب بررسي كرديم ديدم اين ادم در يك زمان معين مي ايد روي مغز ادمها كار مي كند و بعد كه خيالش راحت شد كه اين ادم وابسته به او شد بيا و ببين كه چي مي كند..

 انقدر بهانه هاي عجيب و غريب براي دور كردن خودش از تو درست مي كرد كه چه برسد به اينكه تو با ارامش حرفهاي دلت را به او بزني ....  به خودت مي گفتي اين ادم كه تا ديروز اين همه وقت ازاد داشت و چنان رفتار مي كرد كه گويي سالها در كنارت بوده است چرا اينك اين مسير را ؟ تا مدت زيادي از حربه خاصي استفاده مي كرد. اشك و بيان حرف هاي تازه از  زندگي خود كه چي ها كشيده است و حالا اگر تو درك نكني مرا ممكن است بچه هاي من بي مادر شوند و من راهي جز  خودكشي ... لو بروم ؟  و چنان اصرار مي كرد در وصل كه مي ماندي ....   چه تعصبي داشت ... از در و ديوار بالا مي رفت ....تا توراداشته باشد.. اگر پول وپله اي بهش داده بودي و يا امده بود اينجا و حسابي چاپيده بود يه ذره شرم و حيا و اگر جز اين بود حرف هايي بهت مي زد كه .... ساده ترين فحش او اين بود كه انقدر بيمار و درمانده شوي كه بميري و جسدت متغفن شود و كرم بيفتد؟  اين فحاشي خوب خوبش بود....اما چر یک انسان تا این حد در برابر زیبایی های یک مهربانی این چنین می شود؟ رستاخیری شکل می گیرد در دل ما و عزم رفتن که اغاز میشود .. همه چیز با نام خدا دوباره جان می گیرم . دران غروب شوم  به اسمان غریبانه نگاه کردم  دلم شکسته شده بود. بازی های بی شرمانه این ...  نده.... پایان نداشت . من خسته شده بودم  این ادم عزم خود را برای ادامه ذلت وخواری بیش از هر زمان دیگری جزم کرده بود. مرحله جدیدی از یک شناخت از ماهیت او .. او همان قدر ارزش داشت که س به او نگاه می کرد. این کسی که باید در برابر زیبایی های هستی زانو می زد اینک ببین چقدر خوار شده است که در برابر یک ادم هوس باز زانو می زد و تن به ذلتی می دهد که کاش در ان زمانهایی که دست به چنین کار شیطانی می زند خودش از دور نگاه می کرد چقدر این صحنه بی شرمانه است و چه تصویر پلیدی از یک زن می سازد... این همان کسی بود که با شعار فریبنده . به عشق نمی توان فرمان داد امده بود. وقتی از عشق اسمانی حرف می زد تو شک نمی کردی که از نزد ابو علای معری امده است .!!!! وسعت زیبایی از متانت و پارسایی در سخنش موج می زد اما زمان که گذشت او نشان داد که برای فریب ادمها به هزار چهره و زبان در می اید.  نسیمی از ان سوی دامنه کوه می امد... دور دست ها صدای پایی بود کسی دامن کشان با سبویی از عشق ... چقدر زیباست این مهربانی خداوند که در پرتگاه های دشوار دست هایت را می گیرد و تو در وسعتی از یک هجرت تازه به دامن دل باز می گردی .. وقتی در کناران برکه به درخت چناری تکیه داده بودم به ان سوی افق نگاه می کردم . مهتاب در پشت ابرهای سیاه مانده بود... صدایی از دور دست ها می امد ناله ای درد اور ... وضویی ساختم و به سجده رفتم... حلاوتی بود که مرا از سجده گاه جدا نمی کرد نزدیکترین مرز بنده با خدا.... سبک بار چون مرغ شب شده بودم ... اسمان عطر تازه ای داشت  پرستوی دلم به متن کهکشانها رفته بود تا به اسمان سوم برسد که جایی بود. قدسیان اسمانی در سیر روحانی خود با شوقی تازه به سوی عرش می رفتند. عطر گل نیلوفر در برکه مرا در بیکرانه ها سیر می داد... دوباره درحیرتی عظیم که من به کجا رفته بودم ..ایا این منم که از این دام فتنه و مکر رها شده ام ایا دام های دیگری در راه هستند. دوباره به سجده رفتم وترسی هراس الود وجودم را فرا گرفت ....لبخندی را از خدا دیدم وارام شدم

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 12:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 11:57 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 11:57 | لینک  | 

چيز تازه اي بود برايش . بدون او ايا مي شود. يك ماه پس از اين ماجرا... زماني بود كه  خوب كه فكر مي كردم گفتم  بايد عكس العمل او را... در اين روند. همه چيز  نشان داد كه او دمش را روي كولش گذاشت و رفت . مانند هميشه سه چهار روز اول دو سه بار تماس و بعد رفت پي كارش ... تا نشان دهد كه هيچ حسي نداشت . و  حرف من درست بود كه اين ادم چيزي ندارد  نمي ماسد برايش ....  وقتي ديد هوا پسه مانند سنجابي كه دمش را روي كولش و به لانه خودش رفت . با خيال راحت . اما  براي او اين باور سخت است كه چي شد؟ او باور نمي كند كه كسي توانسته است برود.... با اين همه تشكيلات..........او سعي مي كرد ادمها را به خود وابسته و به قول خودش تشنه نگه دارد. با بي رحمي هم اين كار را مي كرد.

زماني بود كه اين حرف ها را مي زد كه عشق من مي سوزاند....  اين ادم سراغ كساني مي رفت كه عمدتا كسي نداشتند و يا شكستي را در زندگي تجربه كردند. اينها را به راحتي فريب مي داد با محبت هاي ساختگي .... ان هم در يك مرحله  وقتي مطمئن مي شد كه به او وابسته شده است چنان خمارت مي گذاشت كه حد نداشت .

اما او خبر نداشت كه دير زماني است كه همه چيز تمام شده است .. از سه سال پيش  در ان زمان كه او در دوره نقاهت هاي خود از احوال پرسي و شايد عيادت دوستان كلوبي اش بي نصيب نبود.  عجيب است كه كسي بود كه ارزو داشت گربه اي د اشته باشد و به ان قناعت كند اما در اين ميان اين ادم با داشتن زندگي و تعلقات و فرزنداني وسني بالاي سي و پنج سال احه اين توي سايت هاي دوست يابي چي كار مي كرد.

 اخه من روانشناسي هم كار كردم !!!!

تو؟  اره .

اره راست مي گه ...

در زير سقف دود زده خانه اي متروك ... در حاشيه شهر.... 

خدايا اينجا كجاست ؟ اين چه داستاني هست ... دست نخورده ... بك كنده  ميز تلويزيون است ...  همه چيز نيمه كاره .... معلوم است همان جوري بوده و دستي بهش زده نشده ست/

 سوت و كور است و دار قالي كه نه ... نوعي جاجيم .. و زن صاحب  خانه ان را مي بافد...

 ان سوتر يك بساط است ..

 چه داستاني بود كه ان كس در ان مدت كه هر بار رفته بود انجا امار مي داد كه بروم  تا پيشرفت كار را مشاهده كنم حتي يك بار هم امار داده بود كمه دراين ميانه كاربوده است كه وسعتي تازه بوده است كه براي كمك هاي بيشتر انساني امده است كه در اين وسعت هاي مدد رساني بوده است كه شايد دراين راه .....

 اما حتي اين خانه متروكه هم بهانه اي براي كي پوشش بوده است؟  خيلي عجيب است  از همه چيز ابزاري ...

زماني براي اين كار كه در شهري ديگر ....  كه كار كركس همه اش با من است .

 درانترنت  كه كارهاي خواهرم با من است .  اما تا كي ؟  همان مدت كوتاهي كه بوديم در كنار او اين ادم اين همه امار داشت واي به حال....

اما چرا اين ادمها تا اين حد از اين پوشش ها ...

او بايد كاري مي كرد كه من او را باور مي كردم بزرگترين خيانت او به خودش اين بود كه از سايت دوست يابي تا  شهركي در حاشيه ...  شهر به نام والفجر همه چيز نشانه اي بود كه او  ماهيت بسيار مبهمي دارد. شفافيت در ذات او نيست .. او راهي جز دروغ ندارد . بايد سياه بازي كند چون ادم هاي زيادي

اگر ماهيت رفتار با س را بررسي كنيم همه چيز دست ادم مي ايد ه كه اين ادم به سانت يسعر ت در وسعتي تازه  به راحتي به هركسي ا كه در كار .وووو ب اشد پا مي دهد.

 سه سوت .......... 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 19:18 | لینک  | 

نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 8:59 | لینک  | 

 

اسمان با ابرهايي كه مي امدند ياداور يك بيكرانه تازه بودند كه باراني از عشق در راه است /.  خاك نشينان عشق  در بيكرانه اين اسمان محو تماشايي تازه بودند كه ابرها از هر سو مي امدند تا زميني را سرشار كنند. ان سوي پنجره درختان اقاقي در نسيم وزان تازه اي بودند. شب  در متن حيات خود عطري داشت سرشار از شوق  كه باراني مي ايد  و دلهايي را در زمين. من به ان باغچه نگاه مي كردم گل هاي ياس و محمدي در وسعت اين باران سرشار از اشتياقي عاشقانه مي شدند. دل من سرشار از ارامشي عاشقانه بود  رويايي از دنياي خلوت و سكوتي در كلبه ما تنها با  كلامي كه از دل ما جاري مي شد به بيكرانه مي رسيد. اسمان با باران ريزي كه مي باريد من به سجده رفتم . اين ميعاد دوباره دل من و خدا دراين . خانه دلم اكنده از شوقي تازه بود و عطر ذكر وسعت تازه اي داشت . مي شد بهتر از هرشب با خدا  حرف زد حرف هايي تازه اي  كه در ان بندگي معناي ديگري داشت . بيش از هر چيز همه نگاه من اينك خدا بود. و بس .. هيچ كس ديگري نبود. من گويي غسل تعميد كرده بودم .. بودايي تازه در دل .. كه در معبد دلم در متن جنگل ارام و سرشار از اميد به ان سوي افق اسمان مشرق نگاه مي كردم . سپاه عشق امده بود.  سپاه دل . اينك من در شوقي تازه به قدسيان اسماني فكر مي كردم  كه بر گرد عرش طواف عشق ... همه فكر من اين شده بود و هست . قدسيان اسنماني و من بازگشته بودم از راه خطا .من  باز امده اي بودم چون هدهدي به ملك سليمان دل . من به ان سوي افق گذشته خود كه نگريستم دريافتم مهرباني خدا بي نهايت است . من رميده از بندي از زنجيرها و  امده بودم تا مهرباني هاي تازه خدا را ... اينك من و دل و هر شب ما  خلوت ما .و سفره ما و سجده ما . و عشق اينك از بيكرانه دلم تا ان سوي اسمان جاري مي شد و به قدسيان اسماني مي رسيد. خوب كه نگاه كردم  دلم سرشار تر از هر بهاري شده بود در اين ضيافت عشق  . حسرتي در دل كه سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد ... ان چه خود داشت ز بيگانه !!!! تمنا مي كرد/..  هاله اي از دولت عشق در سرزمين دلم بود .و اين دلم بود كه هر لجظه اي هاله اي از نور را در وسعت مشرق اسماني شكل مي داد. من از خواب غفلت بيدار شده بودم .و خدا بود كه دوباره دست هاي مرا گرفت تا از دام مكر ....    ازاد شوم .و بنده عشق شوم.............
نوشته شده توسط ناصر كاظمي در ساعت 8:55 | لینک  |